پارت ۲۳ 🖤
پارت ۲۳ 🖤
وقتی به دانشگاه رسیدیم، جیمین گفت همه جدا بشیم تا کسی شک نکنه.
من و جینا وارد ساختمان شدیم و جونگکوک و تهیونگ از مسیر دیگهای رفتن.
چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد.
رفتارش کاملاً عادی بود، اما وقتی چشمش به من افتاد، برای لحظهای مکث کرد.
بعد از کلاس، وقتی همه رفتن، استاد صدایم کرد:
— «ات، میتونی چند دقیقه بمونی؟»
قلبم تند زد.
جینا کنارم ایستاد: — «منم میمونم.»
استاد لبخند زد. — «هر طور راحتید.»
اما همان لحظه در کلاس قفل شد.
جینا آرام گفت:
— «ات... فکر کنم اشتباه کردیم.»
از پشت سرمون صدای استاد اومد:
— «نه. دقیقاً همون جایی هستید که باید باشید.» 🖤
وقتی به دانشگاه رسیدیم، جیمین گفت همه جدا بشیم تا کسی شک نکنه.
من و جینا وارد ساختمان شدیم و جونگکوک و تهیونگ از مسیر دیگهای رفتن.
چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد.
رفتارش کاملاً عادی بود، اما وقتی چشمش به من افتاد، برای لحظهای مکث کرد.
بعد از کلاس، وقتی همه رفتن، استاد صدایم کرد:
— «ات، میتونی چند دقیقه بمونی؟»
قلبم تند زد.
جینا کنارم ایستاد: — «منم میمونم.»
استاد لبخند زد. — «هر طور راحتید.»
اما همان لحظه در کلاس قفل شد.
جینا آرام گفت:
— «ات... فکر کنم اشتباه کردیم.»
از پشت سرمون صدای استاد اومد:
— «نه. دقیقاً همون جایی هستید که باید باشید.» 🖤
- ۱۹۸
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط