عمارتاربابجعون
#عمارت_ارباب_جعون
#Part_ 50
جونکوک داشت با سیگاری که توی دستش بود بازی میکرد ...
رفتم سمتش ...صدای قدم هام رو انگار شنیده بود و برگشت سمتم .....
_ ات!
لزومی نداشت چون اعصابت از من خورد بود عصبانیت رو روی جونگی خالی میکردی! ...میدونی که اون فقط یه بچس ....و اونم بچه ی خودت ! ...بچه ی واقعیت!!!
جونکوک هیچ حرفی نمیزد و فقط نگاه میکرد.....
دارم با تو حرف میزنم !!!(یکم بلند)
_ ات ...
اروم جونکوک اومد سمتم و جونگی رو بغل کرد ...و از بالکن رفت بیرون ....
و بعد چند دقیقه بدون جونگی برگشت بالکن !
جونگی کو؟
_دادمش به آجوما!.....بیا یکم تنها باشیم!!!!
آب دهنم رو قورت دادم که یهو جونکوک اومد سمتم و ....اون میومد نزدیک و من میرفتم عقب ...تا اینکه چسبودم به میله های بالکن!!!
ج...جونکوک!
_ هوم؟(خمار)
برو عقب(ترسیده)
_ نه....بزار دوباره اون لبای شیرینت رو بچشم!!
با ترس به پشتم نگاه کردم ...ارتفاع زیاد بود و جونکوک خیلی من رو به ميله های بالکن چسبونده بود....ميله های بالکن اون قدر هاهم بلند نبودن ....
برو عقب الان میوفتم....
یهو لبای جونکوک اومد رو لبم و نذاشت که دیگه چیزی بگم ....
وقتی لبای جونکوک اومد روی لبام ...سعی کردم خودم رو ازش جدا کنم اما خودم رو خیلی کشیدم عقب که .....
ادامه دارد......
#Part_ 50
جونکوک داشت با سیگاری که توی دستش بود بازی میکرد ...
رفتم سمتش ...صدای قدم هام رو انگار شنیده بود و برگشت سمتم .....
_ ات!
لزومی نداشت چون اعصابت از من خورد بود عصبانیت رو روی جونگی خالی میکردی! ...میدونی که اون فقط یه بچس ....و اونم بچه ی خودت ! ...بچه ی واقعیت!!!
جونکوک هیچ حرفی نمیزد و فقط نگاه میکرد.....
دارم با تو حرف میزنم !!!(یکم بلند)
_ ات ...
اروم جونکوک اومد سمتم و جونگی رو بغل کرد ...و از بالکن رفت بیرون ....
و بعد چند دقیقه بدون جونگی برگشت بالکن !
جونگی کو؟
_دادمش به آجوما!.....بیا یکم تنها باشیم!!!!
آب دهنم رو قورت دادم که یهو جونکوک اومد سمتم و ....اون میومد نزدیک و من میرفتم عقب ...تا اینکه چسبودم به میله های بالکن!!!
ج...جونکوک!
_ هوم؟(خمار)
برو عقب(ترسیده)
_ نه....بزار دوباره اون لبای شیرینت رو بچشم!!
با ترس به پشتم نگاه کردم ...ارتفاع زیاد بود و جونکوک خیلی من رو به ميله های بالکن چسبونده بود....ميله های بالکن اون قدر هاهم بلند نبودن ....
برو عقب الان میوفتم....
یهو لبای جونکوک اومد رو لبم و نذاشت که دیگه چیزی بگم ....
وقتی لبای جونکوک اومد روی لبام ...سعی کردم خودم رو ازش جدا کنم اما خودم رو خیلی کشیدم عقب که .....
ادامه دارد......
- ۱۷.۳k
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط