{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.99

(از زبون ا.ت)

صبح فردا، هنوز چشمام پف کرده و قرمز بود. شب قبل تقریباً نخوابیده بودم. اون چشم‌های تیله‌ای سیاه هنوز تو ذهنم می‌چرخید. رفتم تو اتاق جونگ کوک، مثل همیشه. هودی بزرگش رو تنم بود و بوی ضعیفش هنوز آروم آروم داشت محو می‌شد.

خواستم مثل همیشه برم بشینم روی تخت، ولی یه چیزی توجهم رو جلب کرد.

ساعت رومیزی جونگ کوک... همیشه سمت راست میز بود. حالا سمت چپ بود.

من یه لحظه خشکم زد. آروم رفتم جلو و نگاه کردم. بعد کشوی میز رو باز کردم. سیگارهایش که همیشه تو یه جعبه نقره‌ای مرتب چیده شده بود، حالا به‌هم ریخته بود و دو تا ازشون کم بود.

قلبم تند زد.

رفتم سمت کمد. یکی از کت‌های مشکی مورد علاقه‌اش که همیشه اول از چپ آویزون بود، حالا سه تا جا عقب‌تر بود. و مهم‌تر از همه... گردنبند نقره‌ای کوچیکی که همیشه تو کشوی بالا نگه می‌داشت (همون که یه بار بهم داده بود و من برنگردونده بودم)، نبود.

من چند قدم عقب رفتم. دستام سرد شده بود.

(زیر لب، با صدای لرزان) 
+ کی... کی اینجا بوده؟

سریع رفتم پایین. آجوما تو آشپزخونه بود و داشت چای درست می‌کرد.

+ آجوما... کسی تو این یک هفته رفته اتاق کوک؟

آجوما با تعجب سرشو تکون داد:

آجوما: نه خانم. از وقتی شما گفتید هیچ‌کس نره، منم نرفتم. حتی برای تمیزکاری هم فقط از بیرون در رو نگاه کردم.

من بدون حرف رفتم سمت اتاق آسا. در رو زدم. آسا با چشمای خواب‌آلود در رو باز کرد.

+ آسا... تو این چند روز کسی رفته اتاق کوک؟

آسا ابروهاشو بالا برد:

آسا: نه. من که اصلاً نمی‌رم اون طرف خونه. چرا؟ چیزی کم شده؟

من فقط سرمو تکون دادم و رفتم دنبال جیمین. اون تو سالن نشسته بود و داشت با لپ‌تاپ کار می‌کرد.

+ جیمین... تو یا کسی از محافظا تو این مدت رفته اتاق کوک؟

جیمین با تعجب نگاهم کرد و سرشو تکون داد:

🐥 نه ا.ت. من خودم به همه گفته بودم هیچ‌کس حق نداره بره اون اتاق. حتی منم نرفتم. چرا؟ اتفاقی افتاده؟

من هیچی نگفتم. فقط برگشتم و رفتم بالا. قلبم تند می‌زد. در اتاق جونگ کوک رو بستم و قفل کردم.

دوباره همه جا رو نگاه کردم. ساعت جابه‌جا شده بود. سیگارها کم شده بود. گردنبند نبود. یکی از عکس‌های کوچیک ما دوتا که تو کشو بود، حالا روی میز بود.

کسی رفته بود داخل.

کسی که کلید داشته. یا کسی که...

من روی تخت نشستم و دستامو دور خودم حلقه کردم. دوباره همون حس دیشب اومد. حس اینکه دارم دیده می‌شم.

(با صدای لرزان، به خودش) 
+ توهم نیست... واقعاً یکی بوده... ولی کی؟ همه می‌گن هیچ‌کس نرفته... پس کی بوده؟

من به عکس جونگ کوک روی دیوار خیره شدم. همون چشم‌های تیله‌ای سیاه.

یه لحظه قلبم ایستاد.

(زیر لب، با ترس) 
+ نه... ممکن نیست... تو مردی... تو مردی کوک...

ولی تو دلم یه صدای خیلی کوچیک، خیلی ترسناک گفت:

یا شاید هم نه.........
ادامه دارد...........

یو هاهاهااااا
فک کردین تموم شده؟
نههههه
من ادمین خوبی هستم😁
خماریییییی
برای پارت بعدی:
۵۰ لایک
۳۰ کامنت
لایک همه پست های جدید بالای ۳۰ تا
کامنت بالای ۵ تا
دیدگاه ها (۱۶)

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.98(از زبون ا.ت)...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.97(از زبون ا.ت)...

part53 عشق پنهاننویسنده: جونگ کوک به زور دستش رو بلند کرد سم...

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط