+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.97
(از زبون ا.ت)
بارون هنوز آروم میبارید. من هنوز زانو زده بودم جلوی سنگ قبر، دستام خیس و سرد رو سنگ بود. اشکام تموم شده بود، فقط یه خالی بودن سنگین مونده بود تو سینهم.
یهو دوباره همون حس رو حس کردم. یه نگاه سنگین.
سرِم رو آروم بلند کردم و به سمت راست قبرستان نگاه کردم. اونطرف، زیر سایهی درختای بلند و تاریک، یه نفر ایستاده بود.
کاملاً سیاهپوش. کت بلند مشکی، هودی کشیده رو سر، شال یا ماسک سیاه که صورتش رو پوشونده بود. حتی دستاشو تو جیب کتش کرده بود. فقط ایستاده بود. بدون حرکت. مستقیم به من نگاه میکرد.
فاصلهاش حدود سی-چهل متر بود، ولی من حس میکردم داره دقیق صورتم رو میبینه.
قلبم یهو تندتر زد. بدنم سفت شد.
(زیر لب، با ترس)
+ کیه...؟
شخصه تکون نخورد. فقط ایستاده بود و نگاه میکرد. بارون روی لباسش میریخت، ولی انگار براش مهم نبود. سایهش تو تاریکی بلند و ترسناک به نظر میرسید.
من آروم از جاش بلند شدم. پاهام لرز میکرد. دستامو مشت کردم و با صدای گرفته ولی محکم گفتم:
+ کی هستی؟ چی میخوای؟!
هیچ جوابی نیومد. فقط همون نگاه ثابت. یه لحظه سرشو کمی کج کرد، انگار داشت منو بهتر میسنجید. بعد آروم، خیلی آروم عقب رفت و بین درختا محو شد. مثل اینکه اصلاً اونجا نبوده.
من چند قدم عقب رفتم. قلبم تو سینهم میکوبید. دور و برم رو نگاه کردم، ولی دیگه هیچی نبود. فقط بارون و سکوت قبرستان.
(با صدای لرزان، به سنگ قبر)
+ کوک... یکی بود... یکی داشت منو نگاه میکرد. من... من هنوز میترسم. هنوز تنها موندم.
من سریع دسته گل رو گذاشتم و با قدمهای سریع از قبرستان بیرون اومدم. وقتی به ماشین رسیدم، در رو قفل کردم و برای چند ثانیه فقط نشستم و نفس کشیدم. دستام هنوز میلرزید.
تو آینه عقب نگاه کردم. هیچکس نبود.
ولی حس میکردم... هنوز داره کسی منو تعقیب میکنه...............
ادامه دارد............
-I shouldn't fall in love with you
p.97
(از زبون ا.ت)
بارون هنوز آروم میبارید. من هنوز زانو زده بودم جلوی سنگ قبر، دستام خیس و سرد رو سنگ بود. اشکام تموم شده بود، فقط یه خالی بودن سنگین مونده بود تو سینهم.
یهو دوباره همون حس رو حس کردم. یه نگاه سنگین.
سرِم رو آروم بلند کردم و به سمت راست قبرستان نگاه کردم. اونطرف، زیر سایهی درختای بلند و تاریک، یه نفر ایستاده بود.
کاملاً سیاهپوش. کت بلند مشکی، هودی کشیده رو سر، شال یا ماسک سیاه که صورتش رو پوشونده بود. حتی دستاشو تو جیب کتش کرده بود. فقط ایستاده بود. بدون حرکت. مستقیم به من نگاه میکرد.
فاصلهاش حدود سی-چهل متر بود، ولی من حس میکردم داره دقیق صورتم رو میبینه.
قلبم یهو تندتر زد. بدنم سفت شد.
(زیر لب، با ترس)
+ کیه...؟
شخصه تکون نخورد. فقط ایستاده بود و نگاه میکرد. بارون روی لباسش میریخت، ولی انگار براش مهم نبود. سایهش تو تاریکی بلند و ترسناک به نظر میرسید.
من آروم از جاش بلند شدم. پاهام لرز میکرد. دستامو مشت کردم و با صدای گرفته ولی محکم گفتم:
+ کی هستی؟ چی میخوای؟!
هیچ جوابی نیومد. فقط همون نگاه ثابت. یه لحظه سرشو کمی کج کرد، انگار داشت منو بهتر میسنجید. بعد آروم، خیلی آروم عقب رفت و بین درختا محو شد. مثل اینکه اصلاً اونجا نبوده.
من چند قدم عقب رفتم. قلبم تو سینهم میکوبید. دور و برم رو نگاه کردم، ولی دیگه هیچی نبود. فقط بارون و سکوت قبرستان.
(با صدای لرزان، به سنگ قبر)
+ کوک... یکی بود... یکی داشت منو نگاه میکرد. من... من هنوز میترسم. هنوز تنها موندم.
من سریع دسته گل رو گذاشتم و با قدمهای سریع از قبرستان بیرون اومدم. وقتی به ماشین رسیدم، در رو قفل کردم و برای چند ثانیه فقط نشستم و نفس کشیدم. دستام هنوز میلرزید.
تو آینه عقب نگاه کردم. هیچکس نبود.
ولی حس میکردم... هنوز داره کسی منو تعقیب میکنه...............
ادامه دارد............
- ۳۰۸
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط