{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۵۵

ماشین شماره ۲۷ دوباره پشت پورشه قرار گرفت. انگار راننده ناشناس عجله‌ای برای سبقت گرفتن نداشت. فقط با فاصله‌ای حساب‌شده حرکت می‌کرد و هر لحظه فشار روانی بیشتری به هانا وارد می‌کرد.

هانا نفس آرامی کشید و هر دو دستش را محکم‌تر روی فرمان گذاشت. تجربه سال‌ها مسابقه به او یاد داده بود که در چنین شرایطی، ترس بزرگ‌ترین اشتباه است. نگاهش فقط روی مسیر ماند.

صدای جونگ‌کوک از هدست شنیده شد.

«فاصله‌ت با نفر دوم کمتر از دو ثانیه‌ست.»

«شماره ۲۷ رو فراموش کن.»

«هدف اولت مسابقه باشه.»

هانا با آرامش جواب داد:

«می‌دونم...»

«ولی اونم منو فراموش نمی‌کنه.»

در اتاق کنترل، تهیونگ تصاویر دوربین‌های مسیر را یکی‌یکی بررسی می‌کرد. هر بار که ماشین ناشناس از مقابل یکی از دوربین‌ها عبور می‌کرد، کیفیت تصویر به طرز عجیبی افت می‌کرد.

تهیونگ با تعجب گفت:

«عجیبه...»

«انگار عمداً نمی‌خوان پلاکش ثبت بشه.»

جونگ‌کوک نگاهش را از مانیتور برنداشت.

«این کار از قبل برنامه‌ریزی شده.»

چند دقیقه بعد، مسیر وارد بخش جنگلی رالی شد. درخت‌های بلند دو طرف جاده، نور خورشید را روی آسفالت تکه‌تکه می‌کردند. این قسمت، سخت‌ترین بخش مسابقه بود و کوچک‌ترین اشتباه می‌توانست پایان کار هر راننده‌ای باشد.

هانا سرعت را کم نکرد.

پورشه با تعادل کامل از اولین پیچ جنگلی عبور کرد.

گزارشگر مسابقه با هیجان گفت:

«باورنکردنیه!»

«پارک هانا بدون حتی یک خطا وارد منطقه جنگلی شد!»

تماشاگرها با دیدن رانندگی دقیق او، دوباره شروع به تشویق کردند.

در همین لحظه، نفر دوم مسابقه کمی تعادلش را از دست داد.

هانا فرصت را از دست نداد.

با یک حرکت تمیز از سمت بیرون پیچ عبور کرد.

حالا...

او در جایگاه دوم قرار داشت.

صدای تهیونگ با هیجان در هدست پیچید.

«عالی بود هانا!»

«فقط یه نفر مونده!»

لبخند کوتاهی روی لب هانا نشست.

اما هنوز خوشحال نشده بود.

آینه وسط را نگاه کرد...

ماشین شماره ۲۷ همچنان پشت سرش بود.

ناگهان راننده ناشناس چراغ‌های خودرو را سه بار پشت سر هم روشن و خاموش کرد.

هانا اخم کرد.

«این دیگه یعنی چی...؟»

جونگ‌کوک سریع گفت:

«اون داره با یکی ارتباط برقرار می‌کنه.»

همان لحظه تصویر یکی از پهپادهای مسابقه روی مانیتور ظاهر شد.

از جاده فرعی سمت راست...

یک شاسی‌بلند مشکی با سرعت به سمت مسیر مسابقه حرکت می‌کرد.

جونگ‌کوک فوراً از جا بلند شد.

«هانا!»

«سمت راستت یه ماشین داره وارد مسیر می‌شه!»

هانا بدون معطلی فرمان را چرخاند.

در همان لحظه، شاسی‌بلند با سرعت از میان گاردریل عبور کرد و مستقیم وارد جاده مسابقه شد.

صدای ترمز، دود لاستیک‌ها و فریاد تماشاگرها در هم پیچید.

پورشه فقط با چند سانتی‌متر فاصله از برخورد فرار کرد...

اما حالا، مسیر هانا توسط دو خودروی مشکی بسته شده بود.

«و برای اولین بار، این دیگر یک مسابقه نبود... بلکه یک تله از پیش طراحی‌شده بود.»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند.
دیدگاه ها (۱)

عشق در دنده آخرپارت : ۵۶ صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی آسفالت...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۴ با خاموش شدن چراغ قرمز، صدای غرش مو...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۳ هوای صبح روز مسابقه، حال‌وهوای دیگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط