پارت دوم
پارت دوم
روش شماره نوشته بود.
"اگه دوست داشتی، فردا شب هم بیای... من میام همینجا."
---
از اون شب به بعد، قرارهای شبونهتون توی "Nor" تبدیل شد به یه راز شیرین.
بارون که میبارید، تو قلبت میدونستی اونم میاد. و همیشه میاومد.
گاهی فقط سکوت بود. گاهی یه موزیک ملایم. گاهی حرفهایی که هیچوقت به کسی نزده بودین.
یه شب، جیمین گفت:
"شهرت قشنگه، ولی تنهایی پشتش واقعاً سخته. تو نمیدونی وقتی با ماسک بیرون میرم، فقط دلم میخواد یکی بدون نقاب باهام حرف بزنه... مثل تو."
و اون شب، وقتی رفتین بیرون، دستش دستت رو گرفت. انگشتهاش سرد بودن، ولی آروم.
"امشب نرو. فقط یه مدت کنارم بمون..."
و موندی.
---
با گذشت هفتهها، رابطهتون عمیقتر شد. هنوز همهچی مخفی بود. هیچکس نمیدونست.
قرارها، پیادهرویها، قهوه خوردن توی ماشین، لبخندهای یواشکی، حتی تماسهای شبانه. جیمین توی آهنگاش کمکم لطیفتر شد.
بعضی شعرها انگار واسه تو بودن.
یه شب خاص، وقتی تولدت بود، توی همون بار، برات یه کیک کوچیک آورد. و وقتی شمع رو فوت کردی، زمزمه کرد:
"آرزو کردی؟"
تو گفتی: "آره. که این لحظه تموم نشه."
و اون زمزمه کرد:
"پس منم همون آرزو رو دارم."
---
اما عشق همیشه راحت نیست.
شایعهها پخش شدن.
یکی دیده بودتون توی پارک. اینترنت پر شد از خبرها. آژانس هشدار داد. جیمین سرد شد. نه از بیعلاقگی، از ترس. میترسید آسیب ببینی.
یه شب نیومد.
دو شب... سه شب...
قلبت شکست.
ادامه دارد .....
روش شماره نوشته بود.
"اگه دوست داشتی، فردا شب هم بیای... من میام همینجا."
---
از اون شب به بعد، قرارهای شبونهتون توی "Nor" تبدیل شد به یه راز شیرین.
بارون که میبارید، تو قلبت میدونستی اونم میاد. و همیشه میاومد.
گاهی فقط سکوت بود. گاهی یه موزیک ملایم. گاهی حرفهایی که هیچوقت به کسی نزده بودین.
یه شب، جیمین گفت:
"شهرت قشنگه، ولی تنهایی پشتش واقعاً سخته. تو نمیدونی وقتی با ماسک بیرون میرم، فقط دلم میخواد یکی بدون نقاب باهام حرف بزنه... مثل تو."
و اون شب، وقتی رفتین بیرون، دستش دستت رو گرفت. انگشتهاش سرد بودن، ولی آروم.
"امشب نرو. فقط یه مدت کنارم بمون..."
و موندی.
---
با گذشت هفتهها، رابطهتون عمیقتر شد. هنوز همهچی مخفی بود. هیچکس نمیدونست.
قرارها، پیادهرویها، قهوه خوردن توی ماشین، لبخندهای یواشکی، حتی تماسهای شبانه. جیمین توی آهنگاش کمکم لطیفتر شد.
بعضی شعرها انگار واسه تو بودن.
یه شب خاص، وقتی تولدت بود، توی همون بار، برات یه کیک کوچیک آورد. و وقتی شمع رو فوت کردی، زمزمه کرد:
"آرزو کردی؟"
تو گفتی: "آره. که این لحظه تموم نشه."
و اون زمزمه کرد:
"پس منم همون آرزو رو دارم."
---
اما عشق همیشه راحت نیست.
شایعهها پخش شدن.
یکی دیده بودتون توی پارک. اینترنت پر شد از خبرها. آژانس هشدار داد. جیمین سرد شد. نه از بیعلاقگی، از ترس. میترسید آسیب ببینی.
یه شب نیومد.
دو شب... سه شب...
قلبت شکست.
ادامه دارد .....
- ۷.۶k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط