چند پارتی درخواستی جیمین
چند پارتی درخواستی جیمین
عنوان: ازدواج اجباری
پارت اول
باران با شدت به پنجره میکوبید. فضای خانه سنگین بود. تو روبهروی مادرت نشسته بودی، دستهات یخ کرده و نگاهت بیحرکت بود.
— "داری شوخی میکنی؟ من... من قراره ازدواج کنم؟ با یه غریبه؟"
مادرت نگاهت کرد. چشمانش پر از نگرانی بود.
"نه عزیزم، اون پسر غریبه نیست. پارک جیمین، پسر دوست خانوادگی قدیمیمونه. وقتی تو هنوز دنیا نیومده بودی، ما با پدر و مادرش قراردادی بستیم."
تو از جا بلند شدی، اشک در چشمانت حلقه زده بود. احساس میکردی تمام زندگیات از کنترل خارج شده.
ازدواجی که هیچوقت نمیخواستی، حالا جلوی پاهات بود. بدون عشق، بدون شناخت، فقط بهخاطر یک قول قدیمی.
تمام آن شب را بیدار ماندی. روی تختت دراز کشیده بودی و سقف را نگاه میکردی. ذهنت پر از سؤال بود.
آیا او هم ناراضی است؟ آیا اصلاً تو را میشناسد؟ فردا صبح، فقط قرار بود با آیندهات روبرو شوی، نه با آرزویت.
---
فردای ان روز جیمین در مهمانی رسمیای دیدی که به مناسبت اعلام نامزدیتان برگزار شده بود. او با لباس رسمی مشکی، ایستاده بود میان جمع، لبخندی آرام اما سرد بر لب داشت. چشمانش درخشان ولی خسته بود.
تو جلو رفتی، سرت را پایین انداختی و آرام سلام کردی.
او نگاهت کرد. صدایش آرام بود، اما قاطع:
— "سلام. فکر نکن منم از این ماجرا خوشحالم. اما شاید... بتونیم از دل این اجبار، چیز خوبی بسازیم."
تو بدون پاسخ، فقط نگاهش کردی. و همین آغاز سکوتی شد که ماهها بینتان کشیده شد.
پایان مراسم، خانوادهها با هم گفتوگو میکردند، درباره آینده، درباره خانه مشترک، درباره بچهدار شدن. تو در گوشهای نشسته بودی و نگاهت به جیمین دوخته شده بود. چطور میشود با کسی که نمیشناسی، آینده ساخت؟
---
بعد از عروسی
خانه مشترک تون بزرگ بود. اتاق تو و جیمین جدا. روزها با فاصله میگذشت. هرکدام غرق در کار خودتان بودید. غذا خوردنها، احوالپرسیها، حتی گفتوگوها هم رسمی بود.
اما کمکم، چیزهایی تغییر کرد.
یک شب که تب داشتی، جیمین بیصدا وارد اتاقت شد، پارچهی خیس روی پیشانیات گذاشت. صبح بیدار شدی، و او هنوز کنارت نشسته بود.
— "تو... کل شب اینجا بودی؟"
— "نمیتونستم بخوابم وقتی تو حالت بد بود. مهم نیست چجوری کنار هم قرار گرفتیم. الان من مسئول توعم ."
برای اولین بار، قلبت لرزید.
روز بعد، او برات سوپ درست کرده بود. دستپختش ساده بود، ولی در نگاهش چیزی شبیه به نگرانی واقعی بود. نه اجبار، نه وظیفه. فقط نگرانی.
تو هم کمکم شروع کردی به دیدن او نه به عنوان "شوهر قراردادی"، بلکه به عنوان "مردی که دارد تلاش میکند."
ادامه دارد ........
عنوان: ازدواج اجباری
پارت اول
باران با شدت به پنجره میکوبید. فضای خانه سنگین بود. تو روبهروی مادرت نشسته بودی، دستهات یخ کرده و نگاهت بیحرکت بود.
— "داری شوخی میکنی؟ من... من قراره ازدواج کنم؟ با یه غریبه؟"
مادرت نگاهت کرد. چشمانش پر از نگرانی بود.
"نه عزیزم، اون پسر غریبه نیست. پارک جیمین، پسر دوست خانوادگی قدیمیمونه. وقتی تو هنوز دنیا نیومده بودی، ما با پدر و مادرش قراردادی بستیم."
تو از جا بلند شدی، اشک در چشمانت حلقه زده بود. احساس میکردی تمام زندگیات از کنترل خارج شده.
ازدواجی که هیچوقت نمیخواستی، حالا جلوی پاهات بود. بدون عشق، بدون شناخت، فقط بهخاطر یک قول قدیمی.
تمام آن شب را بیدار ماندی. روی تختت دراز کشیده بودی و سقف را نگاه میکردی. ذهنت پر از سؤال بود.
آیا او هم ناراضی است؟ آیا اصلاً تو را میشناسد؟ فردا صبح، فقط قرار بود با آیندهات روبرو شوی، نه با آرزویت.
---
فردای ان روز جیمین در مهمانی رسمیای دیدی که به مناسبت اعلام نامزدیتان برگزار شده بود. او با لباس رسمی مشکی، ایستاده بود میان جمع، لبخندی آرام اما سرد بر لب داشت. چشمانش درخشان ولی خسته بود.
تو جلو رفتی، سرت را پایین انداختی و آرام سلام کردی.
او نگاهت کرد. صدایش آرام بود، اما قاطع:
— "سلام. فکر نکن منم از این ماجرا خوشحالم. اما شاید... بتونیم از دل این اجبار، چیز خوبی بسازیم."
تو بدون پاسخ، فقط نگاهش کردی. و همین آغاز سکوتی شد که ماهها بینتان کشیده شد.
پایان مراسم، خانوادهها با هم گفتوگو میکردند، درباره آینده، درباره خانه مشترک، درباره بچهدار شدن. تو در گوشهای نشسته بودی و نگاهت به جیمین دوخته شده بود. چطور میشود با کسی که نمیشناسی، آینده ساخت؟
---
بعد از عروسی
خانه مشترک تون بزرگ بود. اتاق تو و جیمین جدا. روزها با فاصله میگذشت. هرکدام غرق در کار خودتان بودید. غذا خوردنها، احوالپرسیها، حتی گفتوگوها هم رسمی بود.
اما کمکم، چیزهایی تغییر کرد.
یک شب که تب داشتی، جیمین بیصدا وارد اتاقت شد، پارچهی خیس روی پیشانیات گذاشت. صبح بیدار شدی، و او هنوز کنارت نشسته بود.
— "تو... کل شب اینجا بودی؟"
— "نمیتونستم بخوابم وقتی تو حالت بد بود. مهم نیست چجوری کنار هم قرار گرفتیم. الان من مسئول توعم ."
برای اولین بار، قلبت لرزید.
روز بعد، او برات سوپ درست کرده بود. دستپختش ساده بود، ولی در نگاهش چیزی شبیه به نگرانی واقعی بود. نه اجبار، نه وظیفه. فقط نگرانی.
تو هم کمکم شروع کردی به دیدن او نه به عنوان "شوهر قراردادی"، بلکه به عنوان "مردی که دارد تلاش میکند."
ادامه دارد ........
- ۸.۵k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط