{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم | یک دعوت ساده

پارت چهارم | یک دعوت ساده

یک هفته از شروع دانشگاه گذشته بود.
رابطه‌ی رزا و آریان کاملاً دوستانه بود، اما آن‌قدر با هم راحت شده بودند که بیشتر وقت‌های استراحت را کنار هم می‌گذراندند.
آن روز، بعد از تمام شدن کلاس آخر، آریان با لبخند گفت:
ـ «رزا... جمعه یه کافه‌ی جدید افتتاح شده. اگه دوست داشتی، بریم یه قهوه بخوریم.»
رزا چند لحظه سکوت کرد.
این اولین بار بود که پسری او را به بیرون دعوت می‌کرد.
لبخند کوتاهی زد و گفت:
ـ «باشه... فقط برای یه قهوه.»
آریان با خوشحالی گفت:
ـ «پس جمعه ساعت پنج؟»
ـ «قبوله.»
همان شب...
ویلیام و تهیونگ طبق عادت برای تماشای مسابقه‌ی فوتبال به خانه‌ی رزا آمده بودند.
رزا از آشپزخانه ظرف میوه را آورد و روی میز گذاشت.
مادرش با لبخند گفت:
ـ «راستی رزا ، جمعه گفتی با یکی از دوستات قرار داری؟»
رزا بی‌اختیار سرش را تکان داد.
ـ «آره، آریان دعوتم کرده یه کافه.»
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که سکوت عجیبی فضای پذیرایی را پر کرد.
تهیونگ کنترل تلویزیون را روی میز گذاشت.
نگاهش آرام روی رزا ثابت ماند.
ـ «قرار؟»
رزا شانه بالا انداخت.
ـ «فقط یه قهوه... چیز مهمی نیست.»
ویلیام خندید.
ـ «خواهرم بزرگ شده دیگه.»
تهیونگ لبخند کم‌رنگی زد، اما دلش فشرده شد.
نمی‌دانست چرا شنیدن همین یک جمله، این‌قدر آزارش داده است.
چند دقیقه بعد به بهانه‌ی جواب دادن به تلفن از خانه بیرون رفت.
هوای شب خنک بود.
دستش را داخل جیبش فرو برد و نفس عمیقی کشید.
با خودش زمزمه کرد:
«مگه به من چه ربطی داره با کی بیرون میره...؟»
اما هرچه بیشتر سعی می‌کرد خودش را قانع کند، کمتر موفق می‌شد.
برای اولین بار...
فکر اینکه رزا ممکن است به شخص دیگری علاقه‌مند شود، قلبش را به درد آورده بود.
و این احساس، هر لحظه واقعی‌تر می‌شد...
پآیان پارت چهارم...🤍💍
دیدگاه ها (۳)

پارت پنجم | اولین قرارجمعه عصر...هوای سئول خنک و دل‌نشین بود...

پارت ششم | تغییر رفتاردو روز از ماجرای کافه گذشته بود.از آن ...

پارت سوم | احساسی که نباید به وجود می‌آمدسه روز از شروع دانش...

پارت دوم | اولین حسادتصبح روز بعد، نور خورشید از لابه‌لای پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط