رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۹۰
_میگم
ولم کن... نمیشنوي؟
اما عوضی هیچی دردش نمیگرفت و با چهرهی
سنگی به جلو میکشیدم.
از کنار یه حوض فوارهدار رد شدیم.
پاهامو از روي زمین بلند کردم که نزدیک بود
هردومون روي هم بیوفتیم اما سریع روي کولش
انداختم که مشتهامو به کمرش کوبیدم و داد زدم: بوزینهی عوضی گنده ولم کن خودم میام.
یه دفعه روي زمین پرتم کرد که از درد چشمهامو
روي هم فشار دادم و به کمک دستم نیم خیز شدم.
چشمهامو باز کردم و خواستم بهش فحش بدم اما با
دیدن نیما بالاي پلهها لبهام به هم قفل شدند و
ترس نگاهمو پر کرد.
با لبخند مرموزي کنج لبش از پلهها پایین اومد که
سریع بلند شدم و اشکهامو پاك کردم تا ضعفمو
نبینه.
-اینجا چیکار میکنی خانم شجاع؟ دلت برام تنگ
شده بود اومدي ببینیم؟
رو به روم وایساد که با عصبانیت به قفسهی سینهش
زدم و گفتم: باید حدسشو میزدم که تو هم هم
دست اون سحر کثافتی.
ابروهاش بالا پریدند.
-هم دست؟ واسه چی؟
پوزخندي زدم.
-خودتو نزن به اون راه، یالا به اون نوچههات بگو
سوئیچ ماشینمو بدن که برم.
با اخم گفت: درست حرفتو بزن، براي چی باید با
سحر هم دست باشم؟ اصلا هم دست چی؟
عوضی چهرهش جوري بود و جوري وانمود میکرد
که مظلومترین پسر دنیاست با عصبانیت گفتم: فکر نکن من احمقم، فکر نکن
نمیدونم که تو به اون سحر گفتی که ماهانو معتاد
کنه.
متعجب گفت: چی داري میگی مطهره؟ سحر چیکار
کرده؟
از اینکه انکار میکرد میخواستم سرشو بکوبم به
دیوار.
عصبی پوزخندي زدم.
-بازیگر خوبی هستی!
بازومو گرفت و عصبی به سمت خودش کشیدم.
-میگم سحر چه غلطی کرده؟
مشکوك گفتم: یعنی تو واقعا نمیدونی؟
غرید: حرف بزن مطهره.
دقیق و مشکوك بهش نگاه کردم.
-به سحر چه ربطی داري؟
-سحر دختر عممه.
ماتم برد و زمزمه کردم: چی؟
داد زد: سحر؟
یعنی اشتباه فکر میکردم؟
همونطور خیره نگاهش میکردم.
بهم نگاه کرد.
-مطمئنی کار سحره؟
با همون حالت آروم گفتم: آره.
با بیرون اومدن سحر از عمارت بازومو ول کرد و از پلهها بالا رفت.
عصبی گفت: تو چه غلطی کردي؟ هان؟ یعنی اینقدر
پست شدي؟
سحر با تعجب گفت: چی میگی؟!
به عقب هلش داد که به ستون خورد و از درد
صورتش جمع شد.
داد زد: براي چی ماهانو معتاد کردي؟
سحر با ترس بهش نگاه کرد.
_نیما
اشتباه میکنی؟
عصبی گفتم: اشتباه؟ توي عوضی تقاصشو پس
میدي.
نیما گردنشو گرفت و نزدیک صورتش گفت: یا میگی چرا اینکار رو کردي یا همه چیو کف دست
مامانت میذارم.
سحر با ترس اول نگاهی به من بعد به نیما انداخت.
-توروخدا چیزي به کسی نگو میگم چرا اینکار رو
کردم، باشه نیما؟
روي زمین انداختش و غرید: بدبختت میکنم سحر.
واي خدا باید مهرداد رو از اشتباه بیرون بیارم.
روانی چرا مطمئن نشده زر میزنی؟!
نیما به همون غوله که گرفته بودم نگاه کرد.
#پارت_۱۹۰
_میگم
ولم کن... نمیشنوي؟
اما عوضی هیچی دردش نمیگرفت و با چهرهی
سنگی به جلو میکشیدم.
از کنار یه حوض فوارهدار رد شدیم.
پاهامو از روي زمین بلند کردم که نزدیک بود
هردومون روي هم بیوفتیم اما سریع روي کولش
انداختم که مشتهامو به کمرش کوبیدم و داد زدم: بوزینهی عوضی گنده ولم کن خودم میام.
یه دفعه روي زمین پرتم کرد که از درد چشمهامو
روي هم فشار دادم و به کمک دستم نیم خیز شدم.
چشمهامو باز کردم و خواستم بهش فحش بدم اما با
دیدن نیما بالاي پلهها لبهام به هم قفل شدند و
ترس نگاهمو پر کرد.
با لبخند مرموزي کنج لبش از پلهها پایین اومد که
سریع بلند شدم و اشکهامو پاك کردم تا ضعفمو
نبینه.
-اینجا چیکار میکنی خانم شجاع؟ دلت برام تنگ
شده بود اومدي ببینیم؟
رو به روم وایساد که با عصبانیت به قفسهی سینهش
زدم و گفتم: باید حدسشو میزدم که تو هم هم
دست اون سحر کثافتی.
ابروهاش بالا پریدند.
-هم دست؟ واسه چی؟
پوزخندي زدم.
-خودتو نزن به اون راه، یالا به اون نوچههات بگو
سوئیچ ماشینمو بدن که برم.
با اخم گفت: درست حرفتو بزن، براي چی باید با
سحر هم دست باشم؟ اصلا هم دست چی؟
عوضی چهرهش جوري بود و جوري وانمود میکرد
که مظلومترین پسر دنیاست با عصبانیت گفتم: فکر نکن من احمقم، فکر نکن
نمیدونم که تو به اون سحر گفتی که ماهانو معتاد
کنه.
متعجب گفت: چی داري میگی مطهره؟ سحر چیکار
کرده؟
از اینکه انکار میکرد میخواستم سرشو بکوبم به
دیوار.
عصبی پوزخندي زدم.
-بازیگر خوبی هستی!
بازومو گرفت و عصبی به سمت خودش کشیدم.
-میگم سحر چه غلطی کرده؟
مشکوك گفتم: یعنی تو واقعا نمیدونی؟
غرید: حرف بزن مطهره.
دقیق و مشکوك بهش نگاه کردم.
-به سحر چه ربطی داري؟
-سحر دختر عممه.
ماتم برد و زمزمه کردم: چی؟
داد زد: سحر؟
یعنی اشتباه فکر میکردم؟
همونطور خیره نگاهش میکردم.
بهم نگاه کرد.
-مطمئنی کار سحره؟
با همون حالت آروم گفتم: آره.
با بیرون اومدن سحر از عمارت بازومو ول کرد و از پلهها بالا رفت.
عصبی گفت: تو چه غلطی کردي؟ هان؟ یعنی اینقدر
پست شدي؟
سحر با تعجب گفت: چی میگی؟!
به عقب هلش داد که به ستون خورد و از درد
صورتش جمع شد.
داد زد: براي چی ماهانو معتاد کردي؟
سحر با ترس بهش نگاه کرد.
_نیما
اشتباه میکنی؟
عصبی گفتم: اشتباه؟ توي عوضی تقاصشو پس
میدي.
نیما گردنشو گرفت و نزدیک صورتش گفت: یا میگی چرا اینکار رو کردي یا همه چیو کف دست
مامانت میذارم.
سحر با ترس اول نگاهی به من بعد به نیما انداخت.
-توروخدا چیزي به کسی نگو میگم چرا اینکار رو
کردم، باشه نیما؟
روي زمین انداختش و غرید: بدبختت میکنم سحر.
واي خدا باید مهرداد رو از اشتباه بیرون بیارم.
روانی چرا مطمئن نشده زر میزنی؟!
نیما به همون غوله که گرفته بودم نگاه کرد.
- ۲.۰k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط