{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۸۸
سرمو به سینهش چسبوند و با بغض گفت: منم
بیشتر از هر کسی دلم واسه تو تنگ شده بود،
بیشتر از هرکسی به تو فکر میکردم.
به لباس آبی توي تنش چنگ زدم و با حس خوبی که
از حرفهاش نصیبم شده بود سعی کردم صداي هق
هقمو خفه کنم.
بوسهاي به سرم زد و حصار دستهاشو تنگتر کرد.
با گریه خندید.
-دخترهی چموش و پرروي من.
منم با گریه خندیدم.
با کمی مکث دستهاشو دو طرف صورتم گذاشت
که سرمو عقب بردم.
صورتش خیس از اشک بود.
سشتهاشو روي صورتم کشید.
-دیگه گریه نکن.
چشمهامو بستم.
گرمی لبش که روي پیشونیم نشست وجودم پر شد
از حسی غریب و هم آشنا.
لبشو که برداشت چشمهامو باز کردم.
باز تو بغلم گرفت و این دفعه لبشو روي لبم گذاشت
که چشمهام بسته شدند و تموم وجودم لرزید.
بوسههاي محکم و حریصانهاي میزد که غرق لذت و آرامش میشدم.
کم کم یه دستمو توي موهاش فرو و یه دست دیگمو
دور گردنش حلقه کردم و مثل خودش حریصانه
لبشو به بازي گرفتم.
#مطهره
از دستشویی بیرون اومدم اما با کسی که دیدم
سریع پشت دیوار پنهان شدم.
سحر با یکی از مسئولها داشتند آروم حرف می
زدند.
سعی کردم بفهمم چی میگند اما لعنتیا هم خیلی
آروم صحبت میکردند و هم کمی دور بودند.
چرا اومده اینجا؟
باز چه نقشهی شومی توي سرشه؟
بعد از اینکه یه خورده حرف زدند سحر یه چیزي به
مسئوله داد و نگاهی به اطراف انداخت که سریع
سرمو پشت دیوار بردم.
اینبار دیگه نمیتونی قسر در بري.
جیبهامو گشتم.
خداکنه سوئیچو به مهرداد پس نداده باشم.
با پیدا کردنش لبخندي روي لبم نشست.
سرمو کمی بیرون آوردم که دیدم مسئوله وارد یه
اتاقکی شد و سحر هم از محوطهی رو به رویی کمپ
بیرون رفت.
سریع به سمت در دویدم.
همین که سوار ماشینش شد و روشنش کرد و رفت
با آخرین سرعتم به سمت ماشین مهرداد دویدم و
قفلشو زدم.
سوار شدم و بدون معطلی روشنش کردم، از جاي
پارك بیرون اومدم و پامو روي گاز گذاشتم.
ماشینشو زود پیدا کردم.
سعی کردم طوري که متوجه نشه تعقیبش کنم.
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و همونطور که
حواسم به خیابون بود به مهرداد زنگ زدم.
با چند بوق جواب داد.
-چرا زنگ میزنی؟! اصلا کجایی؟ دو ساعت رفتی دست...
_ببین چی میگم مهرداد، برو مراقب برادرت باش اون دختره سحر رو دیدم که یه چیزي به یکی از
مسئولا داد، الانم دارم تعقیبش میکنم.
صداش پر از استرس شد.
-چی داري میگی؟ تو کجایی؟
پوفی کشیدم.
-همین کار رو که گفتم انجام بده باشه؟ باید بفهمم
این دختره کجا میره.
یه دفعه عصبی گفت: برگرد ببینم، تو دیوونهاي؟
هان؟ سریع برگرد.
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-مهر...
بلند و با تحکم گفت: میگم برگرد.
-متاسفم اما فرصت پیش اومده رو از دست نمیدم،
فعلا تا بعد.
داد زد: مط...
تماسو قطع کردم و گوشیو کنارم انداختم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۹وارد یه کوچه شد که با فاصله ازش و...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۰_میگمولم کن... نمیشنوي؟اما عوضی ه...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۷سري تکون داد و به سمت اون مسئول ر...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۶-دلت براش تنگ شده؟برخلاف همیشه فق...

پارت ۲ درد دوباره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط