سناریو-

وایب:کلاسیک
خودتو‌تصور‌کن‌که‌توی‌یه‌اتاقی.
اتاقی‌با‌تم‌قهوه‌ای‌روشن‌و‌تیره،مثل‌چوب‌گردو.
یه‌کتابخونه‌‌بزرگ‌توی‌اتاقه‌و‌تو‌درحال‌نوشتن‌با‌کاغذ‌کاهی‌هستی.
چندین‌دقیقه‌گذشت‌ولی‌تو‌بازم‌درحال‌نوشتن‌بودی؛
نمیتونستی‌ازش‌دل‌بِکَنی.‌به‌نوشتن‌معتاد‌بودی‌؛اونم‌خیلی‌زیاد؛
بعد‌از‌چندین‌ساعت‌که‌صدای‌ساعت‌ساعت‌7‌شب‌رو‌اعلام‌کرد،
تازه‌متوجه‌گذر‌زمان‌شدی‌و‌با‌خودت‌گفتی:چه‌زود‌گذشت!
و‌برای‌وقت‌کشی‌اتاقو‌از‌نظر‌گذروندی.‌نمیتونستی‌چشماتو‌ازش‌برداری.
چشمای‌سیاه‌ات‌بهش‌خیره‌شده‌بود‌و‌دلت‌میخواست‌تک‌تک‌اجزای‌این‌اتاق‌تو‌ذهنت‌بمونه.
بلاخره‌که‌از‌نگاه‌کردن‌خسته‌شدی،‌تصمیم‌گرفتی‌ویالون‌بزنی‌و‌کمی‌استراحت‌کنی.
دیدگاه ها (۰)

.𝐅𝐮𝐧

🛐🥲𝐓𝐞𝐚𝐤𝐨𝐨𝐤

🌑☁️

✨️🥲

وقتی زنش بودی و اون دوستت نداشتپارت ۲ منتظر موندی که شاید بی...

عاشق یه خلافکار شدم پارت ۷ دلم نمیخواست برم بیرون دنبال یه ب...

سناریو استری کیدز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط