Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³
آینا خندید.
و شما هنوز محکم بغل میکنید، استاد میرِن.»
رهبر نگاهش را نرمتر کرد.
مادرت… یکی از درخشانترین شمشیرهای ما بود.»
چند لحظه سکوت کوتاه بینشان افتاد.
اما آینا خودش سکوت را شکست.
نگران نباشید. نمیخوام فقط به خاطر اسمش اینجا باشم. قراره خودم از همه جلو بزنم.»
یکی از استادهای مرد که صورت آفتابسوخته داشت، خندید.
روحیهش دقیقاً مثل خودش.»
رهبر آهسته گفت:
آکادمی بلورین شش استاد دارد. هرکدام مسئول یکی از شاخههای شمشیرزنی.
از امروز، تو هم یکی از ما هستی.»
آینا ابرو بالا انداخت.
یکی از شما؟ نه… من قراره بهترینتون بشم.»
چند هنرجو که آن اطراف ایستاده بودند، زیرلب پچپچ کردند.
یکیشان با چهرهای متعجب گفت:
همون دخترهست… دختر لیارا…»
آینا رو به آنها برگشت، لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:
آره خودمم. اگه میخواین ببینین افسانهها واقعیان یا نه، بعد از ظهر توی میدان تمرین پیدام کنین.»
فانتا زیر لب گفت:
قول داده بودی دردسر درست نکنی.»
آینا بیخیال شانه بالا انداخت.
قول دادم ضعیف نباشم. فرق داره.»
باد آرامی از میان حیاط گذشت.
اینبار، نه بوی خاکِ قبرستان…
بلکه بوی چوب تازه و تمرین و زندگی در هوا بود.
آینا به میدان تمرین نگاه کرد.
دلش هنوز برای مادرش میسوخت.
و هنوز باور داشت یکی از فرقهی شر قاتل اوست.
اما اینجا…
شروعِ مسیرش بود.
و او آماده بود که همه چیز را زیر و رو کند.
این پارت شرط نداره🍎
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³
آینا خندید.
و شما هنوز محکم بغل میکنید، استاد میرِن.»
رهبر نگاهش را نرمتر کرد.
مادرت… یکی از درخشانترین شمشیرهای ما بود.»
چند لحظه سکوت کوتاه بینشان افتاد.
اما آینا خودش سکوت را شکست.
نگران نباشید. نمیخوام فقط به خاطر اسمش اینجا باشم. قراره خودم از همه جلو بزنم.»
یکی از استادهای مرد که صورت آفتابسوخته داشت، خندید.
روحیهش دقیقاً مثل خودش.»
رهبر آهسته گفت:
آکادمی بلورین شش استاد دارد. هرکدام مسئول یکی از شاخههای شمشیرزنی.
از امروز، تو هم یکی از ما هستی.»
آینا ابرو بالا انداخت.
یکی از شما؟ نه… من قراره بهترینتون بشم.»
چند هنرجو که آن اطراف ایستاده بودند، زیرلب پچپچ کردند.
یکیشان با چهرهای متعجب گفت:
همون دخترهست… دختر لیارا…»
آینا رو به آنها برگشت، لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:
آره خودمم. اگه میخواین ببینین افسانهها واقعیان یا نه، بعد از ظهر توی میدان تمرین پیدام کنین.»
فانتا زیر لب گفت:
قول داده بودی دردسر درست نکنی.»
آینا بیخیال شانه بالا انداخت.
قول دادم ضعیف نباشم. فرق داره.»
باد آرامی از میان حیاط گذشت.
اینبار، نه بوی خاکِ قبرستان…
بلکه بوی چوب تازه و تمرین و زندگی در هوا بود.
آینا به میدان تمرین نگاه کرد.
دلش هنوز برای مادرش میسوخت.
و هنوز باور داشت یکی از فرقهی شر قاتل اوست.
اما اینجا…
شروعِ مسیرش بود.
و او آماده بود که همه چیز را زیر و رو کند.
این پارت شرط نداره🍎
- ۳۱۱
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط