بازم یک شب دیگه.. توی تختت دراز کشیدی. .. زل زدی به سقف..
بازم یک شب دیگه.. توی تختت دراز کشیدی. .. زل زدی به سقف... هیچ جذابیتی نداره برات ولی خاطراتت مثل یک فیلم از مقابلت رد میشن... خسته میشی از زل زدن به سقفی که حکم پرده سینما برات داره... به پهلو میشی... باز یه چیز عذابت میده... نمیدونی چی، ولی چرااا... خاطرات یک نفر بدجور عذابت میده... هی این پهلو اون پهلو میشی بلکه خوابت ببره... ولی لامصب این تخت شده برات ملکه عذاب... قتلگاه خاطرات... هی میخوای از تو فکرت بیرونش کنی... بگی به درک که رفت، مهم نیست، به جهنم... ولی به دلت، به خودت که نمیتونی دروغ بگی... هرچقدر هم که دلت شکسته باشه، هرچقدر هم که بهت بد کرده باشه، خیانت کرده باشه ولی این کوفتی دست از تپیدن براش برنمیداره... همش پیش خودت میگی الان شب بخیرش و به کی میگه؟
قربون صدقه هاش برای کیه؟
تو روز خودت و سرگرم میکنی که خاطراها خفتت نکنه ولی... شب... تخت... همش فکرای لعنتی هجوم میاره بهت... ای کاش ها شروع میشه.. ای کاش اون موقع این کارو نمیکردم... ای کاش اون موقع این حرف و نمیزدم... ای کاش نمیگفتم دوستت دارم... ای کاش.... ولی دیگه فایده نداره... اون رفته... خوشحاله، راحته، راستی دیگه کسی هست که عین من دوسش داشته باشه؟
هییییییی...
قربون صدقه هاش برای کیه؟
تو روز خودت و سرگرم میکنی که خاطراها خفتت نکنه ولی... شب... تخت... همش فکرای لعنتی هجوم میاره بهت... ای کاش ها شروع میشه.. ای کاش اون موقع این کارو نمیکردم... ای کاش اون موقع این حرف و نمیزدم... ای کاش نمیگفتم دوستت دارم... ای کاش.... ولی دیگه فایده نداره... اون رفته... خوشحاله، راحته، راستی دیگه کسی هست که عین من دوسش داشته باشه؟
هییییییی...
- ۶.۳k
- ۱۴ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط