{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
# پارت پنجاه وپنج ...



آریا : سر راه یه باکس مربعی گل گرفتم ویه باکس شکلات وراهی خونه حامد شدم وقتی رسیدم زنگ زدم وروشنک در رو برام باز کرد با لبخند گفت : خوش اومدی آریا جان بیا تو
صدای موسیقی وسروصدای داخل معلوم بود حسابی شلوغ کردن
- مهماناتون زیادن
خندید وگفت : بچه ها رو همه رو دعوت کردم
باکس ها رو دادم دستش وگفتم : حامد
به سالن اشاره کرد تا قدم برداشتم صدای شیطون مهبد بلند شد
- بچه ها ببینید کی اینجاست آقا دکتر گلمون
یکی یکی با بچه ها خوش بش کردیم ولی با دیدن فروغ یه لحظه جا خوردم همراه یه مرد که دوبرابر سنش بود اونم با دیدن من تعجب کردبی خیال کنار حامد نشستم وگفتم : ببخشی یکم دیر شد
حامد لبخندی زد وزد به شونه ام وگفت : بی خیال داداش همین که اومدی معجزه اس اصلا فکر نمی کردم بیای
- میخوای برم
خندیدیم
- سلام
سرمو بلند کردم خیلی عادی جوابش رو دادم خورد تو ذوقش وگفت : چقدر عوض شدی آریا
حامد رو نگاه کردم آروم گفت : من همه رو دعوت کردم
- خونه ای خودته
فروغ مبل بغل دستی ام نشست ونگاهی به دستم انداخت
وگفت : هنوزم که در بند نشدی
جوابش رو ندادم
پوزخندی زدوگفت : مثله همیشه مغرور وبی ادب
نگاش کردم چشای درشت سیاهش تو چشام قفل شد لبخند زدوگفت : پارسا تو رو دیده دوست داشت باهات آشنا بشه
چیزی نگفتم خم شد طرفم وگفت : هنوز دلخوری آریا
- دلیلی نمی بینم اسم کوچیک منو صدا بزنید خانم فروهر
بلند شدم ورفتم کنار اشکان که داشت برای پسرا چیزی رو تعریف می کرد فروغ با حسرت نگاهم کرد
خیلی خنده دار بود کسی که ازمن گذشته بود حالا که متاهل بود میومد طرفم
بابچه ها وحرفاشون سرگرم شدم وبه کلی یادم رفت که فروغ اونجاست حامد اومد کنارم وگفت : آریا عصبانی نشی هان ولی این مردک پارسا میخواد تو روببینه
- واگه من نخوام ببینم
حامد دستی به شونه ام زدوگفت : تو اینجوری نیستی آریا بیا پسر
بلند شدم وهمراهش رفتیم یه طرف دیگه ای سالن که پارساوفروغ روشنک وچندتا خانم دیگه که توجه نکردم کی بودن سلام کردم پارسا لم داده بود رو کاناپه یه شلوار پارچه ای سفید وپیرهن آلبالویی پوشیده بود رو مچ دستش یه ساعت طلایی دستبند زنجیری بزرگی طلایی وانگشترای طلایی خندم گرفته بود اگه یاشار اینجا بود کلی شیطونی می کرد باغرور گفت: آریا که می گفتن تویی
حامد رو نگاه کردم وگفتم : بله آریای که میگن منم ...چی میگن
پوزخندی زد وگفت : فکر می کردم با یه آدم امروزی جنتلمن آشنا میشم ولی تو خیلی ساده ای
دیدگاه ها (۲۰)

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه وشیش...آریا:خندم گرفته بود لبخندی زدم...

🌼گیسوی شب 🌼# پارت پنجاه وهفت ...آریا : روشنک سینی چای رو گذا...

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه وچهار ...آریا:کارم که تموم شد راهی خو...

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه وسه ...گیسو: یه کامپوت دست مامان بود ...

part16 اینجا داستان واقعاً روی لبه‌ی فروپاشیه.🖤 «دخترِ خیابا...

وقتی هم معلمت هست و هم دوست پسرت امتحانت رو خراب میکنی باهات...

Fate

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط