پ عشق در چشمانت
پ༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۲۳
ویو کوک
وقتی نوشیدنی رو خوردم، یه حس عجیبی به سراغم اومد. اولش فقط حس گرما بود... بعد عرق کردن، سردرد، انگار دنیا دور سرم میچرخید.
با صدای گرفتهای به ات گفتم:
— باید برم دستشویی...
رفتم بالا. توی اتاقی نشستم، کت و کراواتمو درآوردم. هوا برام سنگین شده بود. فقط میخواستم یه کم خنک شم.
لباسمو باز کرده بودم که ناگهان در باز شد.
یونا.
— چیکار میکنی اینجا؟ برو بیرون، حالم بده...
با لحن مرموزی گفت:
— دوای درد منم... بذار خوبت کنم.
— فاصله بگیر، گفتم حالم بده!
ولی اون اومد جلوتر. دستشو روی سینم کشید.
هلش دادم عقب.
ولی بدنم بیرمق بود. ذهنم گیج.
شروع کرد بوسیدنم...
و من، لعنت به اون لحظه، مقاومت نکردم.
در واقع، نمیتونستم مقاومت کنم.
افتادیم رو تخت. تلاش میکردم بلند شم.
ولی هرچی بیشتر تلاش میکردم، بدنم سستتر میشد.
داشت لباسشو در میآورد... که—
صدای گریهای از پشت در.
قلبم از جا کنده شد.
رفتم درو باز کردم.
و اونجا بود...
اَت.
یه لحظه چشم تو چشم شدیم.
با اون چشمای خیس، با اون نگاه پر از ناباوری.
مثل خنجر فرو رفت توی قلبم.
دیوید و رفت.
درو بستم.
رفتم پیراهنمو بپوشم. یونا گفت:
— اون به دردت نمیخوره... من اینجام!
بدون لحظهای مکث، سیلی محکمی بهش زدم.
افتاد رو زمین.
— منتظر باش حسابت رو میرسم!
دویدم پایین. تهیونگ نگاهم کرد.
— نمیدونم چیکار کردی... ولی گفت هیچکس دنبالش نیاد. بازم برو دنبالش، ببین حالت چطوره.
سری تکون دادم و از عمارت زدم بیرون.
— بادیگارد! دیدیش کجا رفت؟
— با گریه رفتن بیرون... با پای پیاده.
سوار ماشین شدم. دنبال ردش رفتم.
ویو ات
با گریه از عمارت زدم بیرون.
میدویدم...
پاهام بیحس شده بود.
قلبم... ترکیده بود.
— آخه کوک چرا؟
من برات چی کم گذاشتم؟
مگه نگفتی دوستم داری؟
نمیبخشمت...
توی یه کوچه تاریک افتادم.
یه حس بد داشتم...
یکی دنبالمه.
قدمهامو تند کردم.
یه مرد!
داشت میاومد سمتم!
با تمام توان دویدم.
یه ماشین جلو پام ترمز زد.
نور زیادش نمیذاشت ببینم کیه.
خوردم زمین. زانوم خراش برداشت.
خون میومد...
راننده پیاده شد.
کوک بود.
باورم نمیشد.
چرا اومده بود دنبالم؟
— مگه نگفتم تنهام بذار؟!
اون یارو رو گرفت، یه مشت محکم بهش زد.
فراریش داد.
اومد سمتم.
منم راهمو کج کردم که برم.
صدام زد:
_ات...
به راهم ادامه دادم.
— پرنسسم...
بغضم گرفت.
— تو که بهم میگی پرنسسم... چرا با پرنسست اینکارو کردی؟!
راهمو ادامه دادم.
با صدای لرزونش گفت:
— ملکه من... ببخش... دست خودم نبود...
ایستادم.
برگشتم.
اون... واقعاً داشت گریه میکرد.
جونگکوک. مافیاییای که ازش میترسن، بهخاطر من گریه میکرد.
اومد جلو.
جلوم زانو زد.
— نمیتونم بدون تو نفس بکشم.
پارت ۲۳
ویو کوک
وقتی نوشیدنی رو خوردم، یه حس عجیبی به سراغم اومد. اولش فقط حس گرما بود... بعد عرق کردن، سردرد، انگار دنیا دور سرم میچرخید.
با صدای گرفتهای به ات گفتم:
— باید برم دستشویی...
رفتم بالا. توی اتاقی نشستم، کت و کراواتمو درآوردم. هوا برام سنگین شده بود. فقط میخواستم یه کم خنک شم.
لباسمو باز کرده بودم که ناگهان در باز شد.
یونا.
— چیکار میکنی اینجا؟ برو بیرون، حالم بده...
با لحن مرموزی گفت:
— دوای درد منم... بذار خوبت کنم.
— فاصله بگیر، گفتم حالم بده!
ولی اون اومد جلوتر. دستشو روی سینم کشید.
هلش دادم عقب.
ولی بدنم بیرمق بود. ذهنم گیج.
شروع کرد بوسیدنم...
و من، لعنت به اون لحظه، مقاومت نکردم.
در واقع، نمیتونستم مقاومت کنم.
افتادیم رو تخت. تلاش میکردم بلند شم.
ولی هرچی بیشتر تلاش میکردم، بدنم سستتر میشد.
داشت لباسشو در میآورد... که—
صدای گریهای از پشت در.
قلبم از جا کنده شد.
رفتم درو باز کردم.
و اونجا بود...
اَت.
یه لحظه چشم تو چشم شدیم.
با اون چشمای خیس، با اون نگاه پر از ناباوری.
مثل خنجر فرو رفت توی قلبم.
دیوید و رفت.
درو بستم.
رفتم پیراهنمو بپوشم. یونا گفت:
— اون به دردت نمیخوره... من اینجام!
بدون لحظهای مکث، سیلی محکمی بهش زدم.
افتاد رو زمین.
— منتظر باش حسابت رو میرسم!
دویدم پایین. تهیونگ نگاهم کرد.
— نمیدونم چیکار کردی... ولی گفت هیچکس دنبالش نیاد. بازم برو دنبالش، ببین حالت چطوره.
سری تکون دادم و از عمارت زدم بیرون.
— بادیگارد! دیدیش کجا رفت؟
— با گریه رفتن بیرون... با پای پیاده.
سوار ماشین شدم. دنبال ردش رفتم.
ویو ات
با گریه از عمارت زدم بیرون.
میدویدم...
پاهام بیحس شده بود.
قلبم... ترکیده بود.
— آخه کوک چرا؟
من برات چی کم گذاشتم؟
مگه نگفتی دوستم داری؟
نمیبخشمت...
توی یه کوچه تاریک افتادم.
یه حس بد داشتم...
یکی دنبالمه.
قدمهامو تند کردم.
یه مرد!
داشت میاومد سمتم!
با تمام توان دویدم.
یه ماشین جلو پام ترمز زد.
نور زیادش نمیذاشت ببینم کیه.
خوردم زمین. زانوم خراش برداشت.
خون میومد...
راننده پیاده شد.
کوک بود.
باورم نمیشد.
چرا اومده بود دنبالم؟
— مگه نگفتم تنهام بذار؟!
اون یارو رو گرفت، یه مشت محکم بهش زد.
فراریش داد.
اومد سمتم.
منم راهمو کج کردم که برم.
صدام زد:
_ات...
به راهم ادامه دادم.
— پرنسسم...
بغضم گرفت.
— تو که بهم میگی پرنسسم... چرا با پرنسست اینکارو کردی؟!
راهمو ادامه دادم.
با صدای لرزونش گفت:
— ملکه من... ببخش... دست خودم نبود...
ایستادم.
برگشتم.
اون... واقعاً داشت گریه میکرد.
جونگکوک. مافیاییای که ازش میترسن، بهخاطر من گریه میکرد.
اومد جلو.
جلوم زانو زد.
— نمیتونم بدون تو نفس بکشم.
- ۲.۴k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط