چندپارتی از هیونجین ( درخواستی ) p1
چندپارتی از هیونجین ( درخواستی ) p1
ا.ت -
هیونجین +
بابای ا.ت &
-------------
از وقتی مادرم مرد .. دیگه بابامو درست حسابی ندیدم .. یا تو شرکته .. یا وقتی هم خونس تو اتاقشه .. ما خانواده پولداری هستیم و تو قدیم خیلی همو دوست داشتیم ولی از وقتی مامانم مرد دیگه باهام ارتباطی نمیگیره .. بیشتر شبا هم کتکم میزنه .. بدون هیچ دلیلی .. ولی من یکیو دارم که همیشه آرومم میکنه .. درسته من ۱۵ سالمه .. ولی دوست پسر ۲۴ سالم خیلی هوامو داره و همیشه دل داریم میده .. خیلی دوسش دارم .. فقط به امید روزی که بابام نفهمه باهاش تو رابطم ..
یه شب طبق معمول بابام خونه نبود .. با هیونجین چت میکردم .. اون گفت برم دم در عمارت .. اومده بود اینجا
اصن باورم نمیشد ؛ با خوشحالی و کمی ترس که بابام نیاد و بفهمه لباسامو پوشیدم و رفتم پایین که هیونجینو پشت در دیدم ..
+ سلام عشقم
درو باز کردم
- سلام هیونییی
پریدم بغل هیونجین و یه بوس روی گونم گذاشت ..
+ چقد خوشگل شدی دختر ..
- ( خنده ) خجالتم نده هیوننن
+ کاملا جدیم
از روی خجالت تک خنده ای کردم
- وای هیون میفهمی اگه بابام ببینمون جیکارم میکنه؟؟
+ نترس اون فعلا نمیاد .. طبق سابقه ای که خودت گفتی ..
- باشه پس .. میتونم یه سوال بپرسم؟
+ اره نفسم بپرس
- من سنم خیلی کمه .. مطمئنی نمیخوای با یه دختر بزرگ تر و خوشگل تر بری تو ..
پرید وسط حرفت و جملتو قطع کرد
+ خیر ؛ سن فقط یه عدده .. من نیمه گمشدم و کنار خودم دارم دورت بگردم ..
بوسه ای به کلت میزنه و سمت ماشینش میره و از توی شیشه دسته گل رو از تو ماشین برمیداره و سمتت میاد ..
چشمات برق میزنه .. نه بخاطر گل .. بخاطر زیبایی و جذابیت دوست پسرت ..
+ این گل تقدیم زیباییت .. هرچند ارزش و زیباییت از این گل خیلی بیشتره ..
- واییی هیونجینننن تو چرا انقد مهربونیی .. من دیگه نمیتونممم
محکم میپری بغل هیونجین و یه بوس کوچولو روی چشمش میزنی ..
دسته گلو بهت میده و کلش تشکر میکنی ..
- آقای هوانگ خیلی مهربونییی
+ به مهربونی تو نمیرسم کوچولو
همینطوری که داشتین حرف میزدین .. صدای آشنا ماشین بابات به گوشتون خورد ..
از استرس بدنت یخ کرده بود و میلرزیدی چون میدونستی هیونجین بخواد فرار کنه دیر میشه .. از همونجا فاتحتو خونده بودی .. میخواستی بزنی زیر گریه ..
صدای ماشین نزدیک تر و استرس تو بیشتر میشد ..
ا.ت -
هیونجین +
بابای ا.ت &
-------------
از وقتی مادرم مرد .. دیگه بابامو درست حسابی ندیدم .. یا تو شرکته .. یا وقتی هم خونس تو اتاقشه .. ما خانواده پولداری هستیم و تو قدیم خیلی همو دوست داشتیم ولی از وقتی مامانم مرد دیگه باهام ارتباطی نمیگیره .. بیشتر شبا هم کتکم میزنه .. بدون هیچ دلیلی .. ولی من یکیو دارم که همیشه آرومم میکنه .. درسته من ۱۵ سالمه .. ولی دوست پسر ۲۴ سالم خیلی هوامو داره و همیشه دل داریم میده .. خیلی دوسش دارم .. فقط به امید روزی که بابام نفهمه باهاش تو رابطم ..
یه شب طبق معمول بابام خونه نبود .. با هیونجین چت میکردم .. اون گفت برم دم در عمارت .. اومده بود اینجا
اصن باورم نمیشد ؛ با خوشحالی و کمی ترس که بابام نیاد و بفهمه لباسامو پوشیدم و رفتم پایین که هیونجینو پشت در دیدم ..
+ سلام عشقم
درو باز کردم
- سلام هیونییی
پریدم بغل هیونجین و یه بوس روی گونم گذاشت ..
+ چقد خوشگل شدی دختر ..
- ( خنده ) خجالتم نده هیوننن
+ کاملا جدیم
از روی خجالت تک خنده ای کردم
- وای هیون میفهمی اگه بابام ببینمون جیکارم میکنه؟؟
+ نترس اون فعلا نمیاد .. طبق سابقه ای که خودت گفتی ..
- باشه پس .. میتونم یه سوال بپرسم؟
+ اره نفسم بپرس
- من سنم خیلی کمه .. مطمئنی نمیخوای با یه دختر بزرگ تر و خوشگل تر بری تو ..
پرید وسط حرفت و جملتو قطع کرد
+ خیر ؛ سن فقط یه عدده .. من نیمه گمشدم و کنار خودم دارم دورت بگردم ..
بوسه ای به کلت میزنه و سمت ماشینش میره و از توی شیشه دسته گل رو از تو ماشین برمیداره و سمتت میاد ..
چشمات برق میزنه .. نه بخاطر گل .. بخاطر زیبایی و جذابیت دوست پسرت ..
+ این گل تقدیم زیباییت .. هرچند ارزش و زیباییت از این گل خیلی بیشتره ..
- واییی هیونجینننن تو چرا انقد مهربونیی .. من دیگه نمیتونممم
محکم میپری بغل هیونجین و یه بوس کوچولو روی چشمش میزنی ..
دسته گلو بهت میده و کلش تشکر میکنی ..
- آقای هوانگ خیلی مهربونییی
+ به مهربونی تو نمیرسم کوچولو
همینطوری که داشتین حرف میزدین .. صدای آشنا ماشین بابات به گوشتون خورد ..
از استرس بدنت یخ کرده بود و میلرزیدی چون میدونستی هیونجین بخواد فرار کنه دیر میشه .. از همونجا فاتحتو خونده بودی .. میخواستی بزنی زیر گریه ..
صدای ماشین نزدیک تر و استرس تو بیشتر میشد ..
- ۶۴۸
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط