{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت؟؟

* من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم*
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت؟؟

می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ..
دیدگاه ها (۹)

ﺩﻭﺵ ﺁﮔﻬﯽ ﺯ ﯾﺎﺭ ﺳﻔﺮﮐﺮﺩﻩ ﺩﺍﺩ ﺑﺎﺩﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺩﻫﻢ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﺩ...

گلهایی که در انزوای جنگل میرویند عطر خود را منتشر میکنند.چه ...

رمان دخت من

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸²سوهو : اره اینطوری خیلی بهتر بو...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 38・⁠]⁠ᕗازش فاصله گرفتم ولی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط