{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست‌ودوم

پارت بیست‌ودوم
روز بعد، یونگی با اصرار یونا را با خودش به استودیو برد.
«نمی‌ذارم تنها بمونی.»
یونا چیزی نگفت. فقط کنار او راه می‌رفت.
وقتی در استودیو باز شد، هر دو مکث کردند.
زن آنجا بود.
عشق قدیمی یونگی، نشسته روی مبل، با لبخندی که بیشتر شبیه تمسخر بود.
نگاهش مستقیم روی یونا قفل شد.
«پس اینه؟»
بعد رو به یونگی:
«این همون دختریه که این‌قدر بهت چسبیده؟»
یونا خشکش زد.
زن ادامه داد، با صدایی آرام اما زهرآگین:
«از این مدل دخترا زیاده. خودشون رو مظلوم نشون می‌دن تا دل مردا رو به دست بیارن.»
یونا رنگش پرید. دست‌هایش لرزید.
خواست چیزی بگوید، اما صداش در نمی‌آمد.
اما یونگی جلو رفت.
این بار بین یونا و آن زن ایستاد.
صدایش پایین بود، اما بُرنده:
«بس کن.»
زن خندید.
«واقعاً؟ برای دفاع ازش این‌قدر جدی شدی؟»
یونگی بدون تردید گفت:
«تو حق نداری حتی اسمش رو با این لحن بیاری. نه امروز، نه هیچ‌وقت.»
برای اولین بار، یونا دید که یونگی کاملاً، بی‌قید و شرط، طرف او ایستاده.
زن چیزی نگفت. فقط نگاهش سرد شد.
یونا آرام نفس کشید.
درد هنوز بود. ترس هنوز هم.
اما حالا، دیگر تنها نبود.

حمایت و لایک فراموش نشه
#بی‌تی‌اس
#یونگی
#فیکشن
دیدگاه ها (۰)

......پارت. دوازدهم......

...پارت پونزدهم....

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

#عشق_ممنوعه_شبپارت نهم | رازی که مخفی بودزن مرموز کنار در ای...

پارت ۱۹۷

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁶﴿ویو تهیونگ﴾همه‌چیز در یک لحظه متوقف ش...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

سناریو

پارت ۳ با اینکه حالم بد بود ولی نخواستم خماری بزارمتون پارت ...

مهمونی پارت ۵۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط