زندگیه من کاش میشد بدانم واقعا کجایی
زندگیه من... کاش میشد بدانم واقعاً کجایی؟...
آخر میدانی؟..
هر روز تو را میبینم...
پلک هایم را از هم فاصله میدهم و تو آنجایی ..
هروقت زیر باران راه میروم ،
زیر چراق برق خیابان ها تو را میبینم...
از هیاهوی خانه به اتاقم پناه میبرم، در را محکم پشت سرم میکوبم ، روی زانو هایم مینشینم و وقتی به رو به رو مینگرم باز هم تو آنجایی..با همان لبخند محو..
با همان چشمان خندان...
آنجایی ولی ..ولی ..هربار که لمست میکنم محو میشوی..
عزیز کرده ام ..آنقدر از لمس من بیزاری؟..
نمیشود وقتی میایی..بمانی؟..
.....
شاید هم....شاید هم آنها درست میگویند، میگویند دیوانه ام...
اما اگر چیز هایی که میبینم توهم است...پس..خود واقعییت کجایی؟؟..
این سوال را از آنها هم پرسیدم..
هر بار سنگی را به من نشان میدهند و میگویند آنجایی..اما ..اما دروغ میگویند! مگر نه؟؟؟!....من تو را آنجا نمیبینم ...فکر میکنم این آنها هستند که دیوانه شده آند..آخر مگر میشود واقعاً آنجا باشی و من تو را نبینم؟
هربار به آنها میخندیدم..فکرش را بکن! به من میگویند تو زیر آن سنگ هستی! درون خاک ..هه ! آنها عقلشان را از دست داده اند؟ درست است؟؟
تو چرا باید درون خاک باشی؟؟
بهشان گفتم من تو را میبینم..گفتم تو فقط از من خسته بودی و رفتی..گفتم یک روز برمیگردی..و میمانی!......
......
.....
....
برمیگردی دیگر؟؟ آره ؟..
«یکی از نامه هایی که در دفترچه ی روی تاقچه اتاقش نوشته شده بود»
پ.ن:: میگویند روی جلد دفترچه نوشته بود::
« برای فرشته ام لیکسی»
#تکپارتی #هیونلیکس #استری_کیدز #کیپاپ #hyunlix
آخر میدانی؟..
هر روز تو را میبینم...
پلک هایم را از هم فاصله میدهم و تو آنجایی ..
هروقت زیر باران راه میروم ،
زیر چراق برق خیابان ها تو را میبینم...
از هیاهوی خانه به اتاقم پناه میبرم، در را محکم پشت سرم میکوبم ، روی زانو هایم مینشینم و وقتی به رو به رو مینگرم باز هم تو آنجایی..با همان لبخند محو..
با همان چشمان خندان...
آنجایی ولی ..ولی ..هربار که لمست میکنم محو میشوی..
عزیز کرده ام ..آنقدر از لمس من بیزاری؟..
نمیشود وقتی میایی..بمانی؟..
.....
شاید هم....شاید هم آنها درست میگویند، میگویند دیوانه ام...
اما اگر چیز هایی که میبینم توهم است...پس..خود واقعییت کجایی؟؟..
این سوال را از آنها هم پرسیدم..
هر بار سنگی را به من نشان میدهند و میگویند آنجایی..اما ..اما دروغ میگویند! مگر نه؟؟؟!....من تو را آنجا نمیبینم ...فکر میکنم این آنها هستند که دیوانه شده آند..آخر مگر میشود واقعاً آنجا باشی و من تو را نبینم؟
هربار به آنها میخندیدم..فکرش را بکن! به من میگویند تو زیر آن سنگ هستی! درون خاک ..هه ! آنها عقلشان را از دست داده اند؟ درست است؟؟
تو چرا باید درون خاک باشی؟؟
بهشان گفتم من تو را میبینم..گفتم تو فقط از من خسته بودی و رفتی..گفتم یک روز برمیگردی..و میمانی!......
......
.....
....
برمیگردی دیگر؟؟ آره ؟..
«یکی از نامه هایی که در دفترچه ی روی تاقچه اتاقش نوشته شده بود»
پ.ن:: میگویند روی جلد دفترچه نوشته بود::
« برای فرشته ام لیکسی»
#تکپارتی #هیونلیکس #استری_کیدز #کیپاپ #hyunlix
- ۷.۹k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط