𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝟖
آقای کای ناخودآگاه حرفی از دهنش خارج شد
کای : ورا ؟
تو خوبی ؟
دکتر با شنیدن اسم دخترک سرش را بلند کرد و به دخترکی که هنوز در شوک زنده بودن خانوادش بود ، خیره شد
اما ورا..نگاهش را از آقای کای بر نمیداشت ... آقای کای هم همینطور !
دکتر انگار متوجه جَو شده بود
پس سریع خودشو جمع کرد
ـ من بهتره برم
با ضربه که به رون هاش زد از رو صندلی روبروی میز آقای کای بلند شد و با سرعت از کنار ورا از اتاق خارج شد و درو بست
هنوز سکوت در اتاق حاکم بود
نه ورا حرفی میزد نه آقای کای
هر دو بدون هدفی به همدیگه چشم دوخته بودن
نه از روی عشق ( 🗿 )
نه از روی دلتنگی ( 🗿🗿🗿🗿🗿 )
بلکه برای فکر کردن به حرفایی که قراره الان گفته بشه
بلاخره...
بلاخره آقای کای تصمیم گرفت سکوت را بشکنه
به صندلی اش تکیه داد و بلافاصله گفت :
کای : از قیافت معلومه خوبی انگار
نمیخوای بپرسی چند روز روی تخت خواب بودی ؟
نه !
چون برای مهم نبود
ورا : اگه لازم بود تا الان میپرسیدم...پس لازم نیست
لحنش کمی عصبی به نظر میرسید و همین باعث شد اخمی وسط ابرو های آقای کای ظاهر بشه
کای : تو مریضی روحی داشتی و بهم نمی گفتی ؟
همین نگفتنت باعث شد همه چی بهم بخوره...همه برنامه ریزی ها خراب شد..الان که دارم به دفتر کلاسا نگاه میکنم تو باید تا آخر این سال با سال ششمیا تمرین کنی
اینجوری میتونی درسایی که وقتی خواب بودی و نخوندی بهتر بفهمی..
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝟖
آقای کای ناخودآگاه حرفی از دهنش خارج شد
کای : ورا ؟
تو خوبی ؟
دکتر با شنیدن اسم دخترک سرش را بلند کرد و به دخترکی که هنوز در شوک زنده بودن خانوادش بود ، خیره شد
اما ورا..نگاهش را از آقای کای بر نمیداشت ... آقای کای هم همینطور !
دکتر انگار متوجه جَو شده بود
پس سریع خودشو جمع کرد
ـ من بهتره برم
با ضربه که به رون هاش زد از رو صندلی روبروی میز آقای کای بلند شد و با سرعت از کنار ورا از اتاق خارج شد و درو بست
هنوز سکوت در اتاق حاکم بود
نه ورا حرفی میزد نه آقای کای
هر دو بدون هدفی به همدیگه چشم دوخته بودن
نه از روی عشق ( 🗿 )
نه از روی دلتنگی ( 🗿🗿🗿🗿🗿 )
بلکه برای فکر کردن به حرفایی که قراره الان گفته بشه
بلاخره...
بلاخره آقای کای تصمیم گرفت سکوت را بشکنه
به صندلی اش تکیه داد و بلافاصله گفت :
کای : از قیافت معلومه خوبی انگار
نمیخوای بپرسی چند روز روی تخت خواب بودی ؟
نه !
چون برای مهم نبود
ورا : اگه لازم بود تا الان میپرسیدم...پس لازم نیست
لحنش کمی عصبی به نظر میرسید و همین باعث شد اخمی وسط ابرو های آقای کای ظاهر بشه
کای : تو مریضی روحی داشتی و بهم نمی گفتی ؟
همین نگفتنت باعث شد همه چی بهم بخوره...همه برنامه ریزی ها خراب شد..الان که دارم به دفتر کلاسا نگاه میکنم تو باید تا آخر این سال با سال ششمیا تمرین کنی
اینجوری میتونی درسایی که وقتی خواب بودی و نخوندی بهتر بفهمی..
ادامه دارد...
- ۱.۵k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط