P10
P10
صبح روز بعد، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود.
ساعت پنج و نیم صبح.
اجوما طبق دستور ارباب، خودش به اتاق طناز رفت.
تق... تق...
— طناز جان؟
طناز از شدت خستگی حتی متوجه ضربهی اول نشد.
اجوما آرامتر صدایش زد:
— دخترم... بیدار شو.
طناز با چشمهای سنگین بازشده از خواب، زیر لب گفت:
— اجوما...؟
— صبح شده.
طناز خواست از تخت بلند شود، اما تمام بدنش درد میکرد.
دستش را روی کمرش گذاشت و با نالهی کوچکی گفت:
— آخ...
اجوما دلش گرفت.
— آروم، عجله نکن.
طناز نشست.
چشمهایش هنوز خوابآلود بود.
— امروز هم باید برم سر کار؟
اجوما چند لحظه سکوت کرد.
— نه.
طناز متعجب نگاهش کرد.
— نه؟
— امروز اول باید با من بیای.
طناز چیزی نپرسید.
لباسش را پوشید و همراه اجوما از اتاق خارج شد.
اما برخلاف روز قبل، اجوما او را به طبقهی غربی نبرد.
آنها از راهروی اصلی گذشتند و به سمت بخش خصوصی عمارت رفتند.
طناز با نگرانی پرسید:
— اجوما... کجا میریم؟
— اتاق صبحانه.
— برای چی؟
اجوما جواب نداد.
در بزرگ سالن باز شد.
طناز وارد شد.
صبحانهی مفصلی روی میز آماده بود.
طناز با تعجب نگاه کرد.
— این همه... برای منه؟
— بله.
اجوما صندلی را برایش عقب کشید.
— بشین و غذا بخور.
طناز نشست، اما هنوز متوجه نمیشد چه اتفاقی افتاده.
— اجوما...
— جانم؟
— چرا امروز کار ندارم؟
اجوما مقابلش نشست.
چهرهی مهربانش برای اولین بار کمی جدی شد.
— چون باید یه چیزی رو بدونی.
دست طناز روی قاشق ثابت ماند.
— چی؟
اجوما نفس عمیقی کشید.
— چیزی که دیشب ارباب از من خواستن بهت بگم.
طناز ناخودآگاه صاف نشست.
— ارباب؟
اجوما سر تکان داد.
— بله.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
بعد اجوما خیلی آرام گفت:
— اون چیزی که پدرت دیشب سر میز قمار باخته...
طناز نگاهش کرد.
— فقط یک بدهی نبوده.
قلب طناز تندتر زد.
— پس چی بوده؟
اجوما دستش را روی دست طناز گذاشت.
— خودت.
طناز چند ثانیه خیره ماند.
— من؟
— بله.
اجوما آرام ادامه داد:
— طبق قراردادی که پدرت امضا کرده، تو به خاندان ارباب واگذار شدی.
طناز رنگش پرید.
— یعنی...
اجوما نگاهش را پایین انداخت.
— یعنی سه روز دیگه...
مکث کرد.
— تو با ارباب ازدواج میکنی.
قاشق از دست طناز افتاد.
صدای برخوردش با بشقاب در سالن بزرگ پیچید.
طناز حتی پلک نزد.
— چی...؟
اجوما دستش را گرفت.
— طناز جان...
طناز با صدایی که از شدت شوک میلرزید گفت:
— نه...
اشکهایش آرام روی صورتش نشست.
— نه، اجوما...
سرش را تکان داد.
— من نمیتونم...
و همان لحظه، صدای قدمهایی از پشت در سالن شنیده شد.
اجوما فوراً سرش را بلند کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
در باز شد.
همهی خدمتکاران حاضر در سالن سرشان را پایین انداختند.
— ارباب.
طناز با چشمهای اشکی به سمت در برگشت.
جئون وارد شد.
و این بار...
طناز میدانست قرار است با او ازدواج کند.
صبح روز بعد، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود.
ساعت پنج و نیم صبح.
اجوما طبق دستور ارباب، خودش به اتاق طناز رفت.
تق... تق...
— طناز جان؟
طناز از شدت خستگی حتی متوجه ضربهی اول نشد.
اجوما آرامتر صدایش زد:
— دخترم... بیدار شو.
طناز با چشمهای سنگین بازشده از خواب، زیر لب گفت:
— اجوما...؟
— صبح شده.
طناز خواست از تخت بلند شود، اما تمام بدنش درد میکرد.
دستش را روی کمرش گذاشت و با نالهی کوچکی گفت:
— آخ...
اجوما دلش گرفت.
— آروم، عجله نکن.
طناز نشست.
چشمهایش هنوز خوابآلود بود.
— امروز هم باید برم سر کار؟
اجوما چند لحظه سکوت کرد.
— نه.
طناز متعجب نگاهش کرد.
— نه؟
— امروز اول باید با من بیای.
طناز چیزی نپرسید.
لباسش را پوشید و همراه اجوما از اتاق خارج شد.
اما برخلاف روز قبل، اجوما او را به طبقهی غربی نبرد.
آنها از راهروی اصلی گذشتند و به سمت بخش خصوصی عمارت رفتند.
طناز با نگرانی پرسید:
— اجوما... کجا میریم؟
— اتاق صبحانه.
— برای چی؟
اجوما جواب نداد.
در بزرگ سالن باز شد.
طناز وارد شد.
صبحانهی مفصلی روی میز آماده بود.
طناز با تعجب نگاه کرد.
— این همه... برای منه؟
— بله.
اجوما صندلی را برایش عقب کشید.
— بشین و غذا بخور.
طناز نشست، اما هنوز متوجه نمیشد چه اتفاقی افتاده.
— اجوما...
— جانم؟
— چرا امروز کار ندارم؟
اجوما مقابلش نشست.
چهرهی مهربانش برای اولین بار کمی جدی شد.
— چون باید یه چیزی رو بدونی.
دست طناز روی قاشق ثابت ماند.
— چی؟
اجوما نفس عمیقی کشید.
— چیزی که دیشب ارباب از من خواستن بهت بگم.
طناز ناخودآگاه صاف نشست.
— ارباب؟
اجوما سر تکان داد.
— بله.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
بعد اجوما خیلی آرام گفت:
— اون چیزی که پدرت دیشب سر میز قمار باخته...
طناز نگاهش کرد.
— فقط یک بدهی نبوده.
قلب طناز تندتر زد.
— پس چی بوده؟
اجوما دستش را روی دست طناز گذاشت.
— خودت.
طناز چند ثانیه خیره ماند.
— من؟
— بله.
اجوما آرام ادامه داد:
— طبق قراردادی که پدرت امضا کرده، تو به خاندان ارباب واگذار شدی.
طناز رنگش پرید.
— یعنی...
اجوما نگاهش را پایین انداخت.
— یعنی سه روز دیگه...
مکث کرد.
— تو با ارباب ازدواج میکنی.
قاشق از دست طناز افتاد.
صدای برخوردش با بشقاب در سالن بزرگ پیچید.
طناز حتی پلک نزد.
— چی...؟
اجوما دستش را گرفت.
— طناز جان...
طناز با صدایی که از شدت شوک میلرزید گفت:
— نه...
اشکهایش آرام روی صورتش نشست.
— نه، اجوما...
سرش را تکان داد.
— من نمیتونم...
و همان لحظه، صدای قدمهایی از پشت در سالن شنیده شد.
اجوما فوراً سرش را بلند کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
در باز شد.
همهی خدمتکاران حاضر در سالن سرشان را پایین انداختند.
— ارباب.
طناز با چشمهای اشکی به سمت در برگشت.
جئون وارد شد.
و این بار...
طناز میدانست قرار است با او ازدواج کند.
- ۷۲
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط