داستان کوتاه ده نفر سرخپوست اثر ارنست همینگوی ترجمه احمد
داستان کوتاه ده نفر سرخپوست اثر ارنست همینگوی ترجمه احمد گلشیری
نیک، بعد از مراسم چهارم ژوئیه که همراه جو گارنر و خانوادهاش، راهی خانه بود، از کنار نه سرخ پوست مست توی جاده گذشت. یادش آمد که سرخپوستها نه نفر بودند، چون جو گارنر که در تاریک و روشن غروب ارابه را میراند، اسبها را نگه داشت، توی جاده پرید و سرخپوستی را از مسیر چرخها کنار کشید. سرخپوست دمر توی شنها دراز کشیده بود و خواب بود. جو کشانکشان او را به میان بوتهها برد و سپس روی اتاقک ارابه نشست.
جو گفت: «از شهر تا اینجا با این سرخ پوست میشن نه تا.»
خانم گارنر گفت: «بگو سرخ پوست غربتی.»
نیک با دو پسر گارنر روی صندلی عقب نشسته بود. سرک کشیده بود ببیند جو سرخپوست را کجای جاده میکشد.
کارل گفت: «بیلی تیبلشا بود؟»
«نه»
«شلوارش عین شلوار بیلی بود. »
«تموم سرخ پوستها از این جور شلوارها میپوشن. »
فرانک گفت: «من اصلا ندیدمش. وقتی بابا رفت پایین و برگشت من یه چیزی دیدم. خیال کردم داره مار میکشه. »
جو گارنر گفت: «گمونم امشب سرخپوستها مارهای زیادی بکشن. »
خانم گارنر گفت: «سرخپوستهای غربتی. »
جلو میرفتند. جاده از بزرگراه پیچ میخورد و به طرف تپهها بالا میرفت. اسبها به سختی ارابه را میکشیدند، بنابراین پسرها پیاده شدند و به راه افتادند. جاده شنی بود. بالای تپه کنار ساختمان مدرسه که رسیدند، نیک برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. چراغهای پتوسکی و، آن طرف خلیج لیتل تراورس، چراغهای اسکله اسپرینگ را دید. باز سوار ارابه شدند.
جو گارنر گفت: «اینجا را باید شنریزی کنن.» ارابه از توی جاده وارد جنگل شد. جو و خانم گارنر، تنگ هم، روی صندلی جلو نشسته بودند. نیک در وسط دو پسر نشسته بود. جاده به زمین بیدار و درختی رسید.
«درست همین جا بود که بابا اون راسو رو زیر گرفت. »
«جلوتر بود.
جو، بیآنکه سرش را برگرداند، گفت: «فرقی نمیکنه کجا بوده. هرجا آدم یه راسو رو زیر بگیرن همونجا جون میده برای زیرگرفتن راسو. »
نیک گفت: «من دیشب دو تا راسو دیدم. »
«کجا؟»
«کنار دریاچه. کنارساحل داشتن دنبال ماهی مرده میگشتن. »
کارل گفت: «حتما راکون بودهن. »
«راسو بودن. گمانم من دیگه راسو رو میشناسم. »
کارل گفت: «حتما میشناسی. دوست دختر سرخپوست به تور زدهی دیگه. »
خانم گارنر گفت: «از این حرفها نزن، کارل. »
«خوب، آخه هر دوشون یک جور بو میدن. »
جو گارنر خندید.
خانم گارنر گفت: «تو دیگه نخند، جو. نمیخوام کارل این جوری حرف بزنه. »
جو گفت: «راستی راستی دوست دختر به تور زدهی، نیکی؟»
«نه. »
داستان کوتاه آدم کش ها اثر ارنست همینگوی ترجمه نجف دریابندری
«هر روز میره دیدنش. »
«نمیرم.»
نیک، که توی تاریکی در وسط دو پسر نشسته بود، از این که بر سر دختر پرودنس میچل سر به سرش میگذاشتند احساس سبکی و خوشحالی میکرد، گفت: «اون دوست دختر من نیست. »
کارل گفت: «به حرفش گوش ندین. من هر روز با هم میبینمشون. »
مادرش گفت: «کارل عرضه نداره دوست دختر پیدا کنه، حتی یه دختر سرخپوست. »
کارل حرفی نزد.
فرانک گفت: «کارل میونه خوبی با دخترها نداره. »
«تو خفه شو. »
جو گارنر گفت: «کارل حق با توست. تا حالا هیچ مردی کنار یه زن به جایی نرسیده. به بابات نگاه کن. »
خانم گارنر طوری خودش را به جو چسباند که ارابه تکانتکان خورد. «این حرفها رو میزنی، اما دوران جوونیت حتما زنهای زیادی دورت میپلکیدهن. »
«شرط میبندم بابا هیچ وقت دوست دختر سرخپوست نداشته. »
جو گفت: «به این حرفها گوش نده. مواظب باش برودی رو از چنگت در نیارن، نیک. »
زنش چیزی توی گوشش گفت و جو خندید.
فرانک گفت: «به چی میخندی؟»
زن جو گوشزد کرد: «نگو، گارنر.» جو باز خندید.
جو گارنر گفت: «پرودنس مال نیکییه، من خودم یه خوبشو دارم. »
خانم گارنر گفت: «خدا از زبونت بشنوه. »
اسبها به سختی از روی شنها پیش میرفتند. جو در تاریکی شلاقش را به حرکت در آورد.
«یالا، تکون به خودتون بدین. فردا بار بیش تری باید بکشین. »
از سراشیب تپه به حال یورتمه پایین میرفتند. به مزرعه که رسیدند همه پیاده شدند. خانم گارنر در را باز کرد، رفت تو، و چراغ به دست بیرون آمد. کارل و نیک چیزها را از پشت ارابه پایین آوردند. فرانک روی صندلی جلو نشست تا ارابه را به انبار ببرد و اسبها را باز کند. نیک از پلهها بالا رفت و در آشپزخانه را باز کرد. خانم گارنر توی اجاق آتش روشن میکرد. همان طور که روی چوبها نفت میریخت رویش را برگرداند.
نیک گفت: «خداحافظ، خانم گارنر، ممنون از اینکه منو آوردین.»
«کاری نکردیم، نیک. »
«خیلی به من خوش گذشت. »
«دلمون
نیک، بعد از مراسم چهارم ژوئیه که همراه جو گارنر و خانوادهاش، راهی خانه بود، از کنار نه سرخ پوست مست توی جاده گذشت. یادش آمد که سرخپوستها نه نفر بودند، چون جو گارنر که در تاریک و روشن غروب ارابه را میراند، اسبها را نگه داشت، توی جاده پرید و سرخپوستی را از مسیر چرخها کنار کشید. سرخپوست دمر توی شنها دراز کشیده بود و خواب بود. جو کشانکشان او را به میان بوتهها برد و سپس روی اتاقک ارابه نشست.
جو گفت: «از شهر تا اینجا با این سرخ پوست میشن نه تا.»
خانم گارنر گفت: «بگو سرخ پوست غربتی.»
نیک با دو پسر گارنر روی صندلی عقب نشسته بود. سرک کشیده بود ببیند جو سرخپوست را کجای جاده میکشد.
کارل گفت: «بیلی تیبلشا بود؟»
«نه»
«شلوارش عین شلوار بیلی بود. »
«تموم سرخ پوستها از این جور شلوارها میپوشن. »
فرانک گفت: «من اصلا ندیدمش. وقتی بابا رفت پایین و برگشت من یه چیزی دیدم. خیال کردم داره مار میکشه. »
جو گارنر گفت: «گمونم امشب سرخپوستها مارهای زیادی بکشن. »
خانم گارنر گفت: «سرخپوستهای غربتی. »
جلو میرفتند. جاده از بزرگراه پیچ میخورد و به طرف تپهها بالا میرفت. اسبها به سختی ارابه را میکشیدند، بنابراین پسرها پیاده شدند و به راه افتادند. جاده شنی بود. بالای تپه کنار ساختمان مدرسه که رسیدند، نیک برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. چراغهای پتوسکی و، آن طرف خلیج لیتل تراورس، چراغهای اسکله اسپرینگ را دید. باز سوار ارابه شدند.
جو گارنر گفت: «اینجا را باید شنریزی کنن.» ارابه از توی جاده وارد جنگل شد. جو و خانم گارنر، تنگ هم، روی صندلی جلو نشسته بودند. نیک در وسط دو پسر نشسته بود. جاده به زمین بیدار و درختی رسید.
«درست همین جا بود که بابا اون راسو رو زیر گرفت. »
«جلوتر بود.
جو، بیآنکه سرش را برگرداند، گفت: «فرقی نمیکنه کجا بوده. هرجا آدم یه راسو رو زیر بگیرن همونجا جون میده برای زیرگرفتن راسو. »
نیک گفت: «من دیشب دو تا راسو دیدم. »
«کجا؟»
«کنار دریاچه. کنارساحل داشتن دنبال ماهی مرده میگشتن. »
کارل گفت: «حتما راکون بودهن. »
«راسو بودن. گمانم من دیگه راسو رو میشناسم. »
کارل گفت: «حتما میشناسی. دوست دختر سرخپوست به تور زدهی دیگه. »
خانم گارنر گفت: «از این حرفها نزن، کارل. »
«خوب، آخه هر دوشون یک جور بو میدن. »
جو گارنر خندید.
خانم گارنر گفت: «تو دیگه نخند، جو. نمیخوام کارل این جوری حرف بزنه. »
جو گفت: «راستی راستی دوست دختر به تور زدهی، نیکی؟»
«نه. »
داستان کوتاه آدم کش ها اثر ارنست همینگوی ترجمه نجف دریابندری
«هر روز میره دیدنش. »
«نمیرم.»
نیک، که توی تاریکی در وسط دو پسر نشسته بود، از این که بر سر دختر پرودنس میچل سر به سرش میگذاشتند احساس سبکی و خوشحالی میکرد، گفت: «اون دوست دختر من نیست. »
کارل گفت: «به حرفش گوش ندین. من هر روز با هم میبینمشون. »
مادرش گفت: «کارل عرضه نداره دوست دختر پیدا کنه، حتی یه دختر سرخپوست. »
کارل حرفی نزد.
فرانک گفت: «کارل میونه خوبی با دخترها نداره. »
«تو خفه شو. »
جو گارنر گفت: «کارل حق با توست. تا حالا هیچ مردی کنار یه زن به جایی نرسیده. به بابات نگاه کن. »
خانم گارنر طوری خودش را به جو چسباند که ارابه تکانتکان خورد. «این حرفها رو میزنی، اما دوران جوونیت حتما زنهای زیادی دورت میپلکیدهن. »
«شرط میبندم بابا هیچ وقت دوست دختر سرخپوست نداشته. »
جو گفت: «به این حرفها گوش نده. مواظب باش برودی رو از چنگت در نیارن، نیک. »
زنش چیزی توی گوشش گفت و جو خندید.
فرانک گفت: «به چی میخندی؟»
زن جو گوشزد کرد: «نگو، گارنر.» جو باز خندید.
جو گارنر گفت: «پرودنس مال نیکییه، من خودم یه خوبشو دارم. »
خانم گارنر گفت: «خدا از زبونت بشنوه. »
اسبها به سختی از روی شنها پیش میرفتند. جو در تاریکی شلاقش را به حرکت در آورد.
«یالا، تکون به خودتون بدین. فردا بار بیش تری باید بکشین. »
از سراشیب تپه به حال یورتمه پایین میرفتند. به مزرعه که رسیدند همه پیاده شدند. خانم گارنر در را باز کرد، رفت تو، و چراغ به دست بیرون آمد. کارل و نیک چیزها را از پشت ارابه پایین آوردند. فرانک روی صندلی جلو نشست تا ارابه را به انبار ببرد و اسبها را باز کند. نیک از پلهها بالا رفت و در آشپزخانه را باز کرد. خانم گارنر توی اجاق آتش روشن میکرد. همان طور که روی چوبها نفت میریخت رویش را برگرداند.
نیک گفت: «خداحافظ، خانم گارنر، ممنون از اینکه منو آوردین.»
«کاری نکردیم، نیک. »
«خیلی به من خوش گذشت. »
«دلمون
- ۳۶۲
- ۲۹ اسفند ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط