قلب های مرده پارت ۵۶
قلب های مرده پارت ۵۶
**سه شب بعد – ساعت ۹:۴۷ شب**
بارون گرفته بود. نه بارون تند، اون مدل بارونهای سرد و نمنمِ پاییزی که تا مغز استخون نفوذ میکنه. من کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و به قطرههایی که روی شیشه سر میخوردن نگاه میکردم. صدای تیکتاک ساعت دیواری توی سکوت اتاق، یادآوری میکرد که زمان داره میگذره، ولی من هنوز توی همون لحظهی بوسه گیر کرده بودم.
چند روزی میشد که با جونگکوک حرف نزده بودم. هر وقت میدیدمش، سرم رو میانداختم پایین و از کنارش رد میشدم. یه بار توی راهرو چشمامون به هم افتاد، نگاهش التماس داشت، اما من نتونستم. نمیتونستم باهاش روراست باشم وقتی خودم هم نمیدونستم چی میخوام.
چند روز از اون شب گذشته بود. من سعی میکردم از جونگکوک دوری کنم، هر بار که چشمم بهش میافتاد، قلبم یه جور عجیبی میزد. نه از ترس، از یه چیز دیگه. چیزی که نمیخواستم اسمش رو بذارم.
تهیونگ انگار بو برده بود. بیشتر از قبل به من نزدیک میشد، بیشتر حرف میزد، بیشتر میخندوند. ولی من سردرگمتر از همیشه بودم.
چنددقیقه توی فکر موندم که صدای زنگ تلفن عمارت رو شنیدم. چند دقیقه بعد، صدای دویدن و داد و بیداد اومد. در اتاقم رو باز کردم و دیدم مادرم رنگ پریده تر از همیشه از پلهها پایین میدوه.
«چی شده؟» پرسیدم.
مادرم جواب نداد. فقط گفت: «بیا پایین. زود باش.»
دویدم پایین. توی سالن، پدر جونگکوک داشت تلفنی حرف میزد. صورتش سفید شده بود. تهیونگ هم بود، با یه صورت سنگی، نشسته بود روی مبل و به هیچکس نگاه نمیکرد.
پدرش تلفن رو گذاشت و گفت: «جونگکوک... توی جاده کوهستانی تصادف کرده. ماشینش از پل سقوط کرده. پلیس گفت ماشین آتیش گرفته. دارن میبرنش به بیمارستان، ولی...» صداش شکست.
دنیا روی سرم خراب شد. من بدون اینکه فکر کنم، داد زدم: «کجا؟ کدوم بیمارستان؟ من میخوام برم!»
پدرش گفت: «همه سوار میشن. میریم بیمارستان. اونجا باید باشه.»
من توی ماشین، کنار پنجره نشستم. بارون میاومد و شیشهها بخار کرده بودن. مادرم جلو نشسته بود، کنار پدرش. پدرش رانندگی میکرد، اما نه مثل همیشه. دستاش رو محکم دور فرمان گرفته بود و ساکت بود. صدای برفپاککنها و بارون، تنها چیزهایی بود که تو ماشین شنیده میشد.
تهیونگ عقب نشسته بود، همون طرف من، اما تا اونور. انگار میخواست دورترین فاصله رو با من داشته باشه. به بیرون نگاه میکرد، به جاده تاریک، به درختهایی که توی باد تکون میخوردن. حتی یه بار هم سرم رو نگاه نکرد. من میخواستم باهاش حرف بزنم، بگم «نگران نیستی؟»، بگم «چرا ساکتی؟»، اما نتونستم. یه دیوار نامرئی بین ما بود.
جاده کوهستانی پر پیچ و خم بود. چراغهای ماشین فقط چند متر جلوتر رو روشن میکردن. بارون شدیدتر شده بود. هر چند دقیقه، یه ماشین پلیس از کنارمون رد میشد، چراغهای آبی و قرمزش توی تاریکی میدرخشید و بعد ناپدید میشد.
پدرش ناگهان ترمز گرفت. «رسیدیم.»
من از پنجره نگاه کردم. بیمارستان نبود. یه جاده خاکی کنار جاده اصلی بود. چند تا ماشین پلیس اونجا پارک بودن، چراغهاشون روشن. چند تا مأمور کنار هم ایستاده بودن و حرف میزدن. پشتشون، یه پرتگاه بود. و پایین پرتگاه، توی تاریکی، نور نارنجیِ ضعیفی میسوخت. آتیش.
پیاده شدم. بارون مستقیم میخورد به صورتم. سرد بود. ولی من سردی رو حس نمیکردم. فقط به اون نور نارنجی نگاه میکردم.
مأموری اومد جلو. به پدرش گفت: «متأسفیم آقا. ماشین پسرتون از پل سقوط کرده. تیم امداد پایین رفتن، اما آتیش سخته. دارن تلاش میکنن.»
من نمیتونستم باور کنم. رفتم جلوتر. یه مأمور جلومو گرفت. «خانم، نمیتونید نزدیک بشید.»
«ولم کن!» دستش رو کنار زدم. «اون ماشین برادرمه!»
به لبه پرتگاه رسیدم. پایین رو نگاه کردم. ماشین بود. یا چیزی که ازش مونده بود. یه توده آهنی سوخته، لای درختهای شکسته، روی صخرهها. شیشهها ترکیده بودن. درها باز و کج. دود سیاه غلیظی ازش بلند میشد که توی بارون حل میشد. و بوی بنزین سوخته. بوی لاستیک سوخته. بوی... چیزایی که نباید میسوختن.
افتادم روی زانوهام، روی شنهای خیس کنار جاده. بارون میخورد به پشتم، به موهام، به اشکهایی که دیگه نمیتونستم کنترلشون کنم. مادرم دوید و بغلم کرد. «بیا کنار ا.ت، بلند شو، خیس میشی...»
ولی من نمیتونستم بلند شم. فقط زل زده بودم به اون ماشین سوخته. همون ماشینی که چند روز پیش، جونگکوک سوارش شد و رفت. همون پسری که دستم رو گرفته بود. همون پسری که گفته بود «بمون».
حالا کی میموند؟
**سه شب بعد – ساعت ۹:۴۷ شب**
بارون گرفته بود. نه بارون تند، اون مدل بارونهای سرد و نمنمِ پاییزی که تا مغز استخون نفوذ میکنه. من کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و به قطرههایی که روی شیشه سر میخوردن نگاه میکردم. صدای تیکتاک ساعت دیواری توی سکوت اتاق، یادآوری میکرد که زمان داره میگذره، ولی من هنوز توی همون لحظهی بوسه گیر کرده بودم.
چند روزی میشد که با جونگکوک حرف نزده بودم. هر وقت میدیدمش، سرم رو میانداختم پایین و از کنارش رد میشدم. یه بار توی راهرو چشمامون به هم افتاد، نگاهش التماس داشت، اما من نتونستم. نمیتونستم باهاش روراست باشم وقتی خودم هم نمیدونستم چی میخوام.
چند روز از اون شب گذشته بود. من سعی میکردم از جونگکوک دوری کنم، هر بار که چشمم بهش میافتاد، قلبم یه جور عجیبی میزد. نه از ترس، از یه چیز دیگه. چیزی که نمیخواستم اسمش رو بذارم.
تهیونگ انگار بو برده بود. بیشتر از قبل به من نزدیک میشد، بیشتر حرف میزد، بیشتر میخندوند. ولی من سردرگمتر از همیشه بودم.
چنددقیقه توی فکر موندم که صدای زنگ تلفن عمارت رو شنیدم. چند دقیقه بعد، صدای دویدن و داد و بیداد اومد. در اتاقم رو باز کردم و دیدم مادرم رنگ پریده تر از همیشه از پلهها پایین میدوه.
«چی شده؟» پرسیدم.
مادرم جواب نداد. فقط گفت: «بیا پایین. زود باش.»
دویدم پایین. توی سالن، پدر جونگکوک داشت تلفنی حرف میزد. صورتش سفید شده بود. تهیونگ هم بود، با یه صورت سنگی، نشسته بود روی مبل و به هیچکس نگاه نمیکرد.
پدرش تلفن رو گذاشت و گفت: «جونگکوک... توی جاده کوهستانی تصادف کرده. ماشینش از پل سقوط کرده. پلیس گفت ماشین آتیش گرفته. دارن میبرنش به بیمارستان، ولی...» صداش شکست.
دنیا روی سرم خراب شد. من بدون اینکه فکر کنم، داد زدم: «کجا؟ کدوم بیمارستان؟ من میخوام برم!»
پدرش گفت: «همه سوار میشن. میریم بیمارستان. اونجا باید باشه.»
من توی ماشین، کنار پنجره نشستم. بارون میاومد و شیشهها بخار کرده بودن. مادرم جلو نشسته بود، کنار پدرش. پدرش رانندگی میکرد، اما نه مثل همیشه. دستاش رو محکم دور فرمان گرفته بود و ساکت بود. صدای برفپاککنها و بارون، تنها چیزهایی بود که تو ماشین شنیده میشد.
تهیونگ عقب نشسته بود، همون طرف من، اما تا اونور. انگار میخواست دورترین فاصله رو با من داشته باشه. به بیرون نگاه میکرد، به جاده تاریک، به درختهایی که توی باد تکون میخوردن. حتی یه بار هم سرم رو نگاه نکرد. من میخواستم باهاش حرف بزنم، بگم «نگران نیستی؟»، بگم «چرا ساکتی؟»، اما نتونستم. یه دیوار نامرئی بین ما بود.
جاده کوهستانی پر پیچ و خم بود. چراغهای ماشین فقط چند متر جلوتر رو روشن میکردن. بارون شدیدتر شده بود. هر چند دقیقه، یه ماشین پلیس از کنارمون رد میشد، چراغهای آبی و قرمزش توی تاریکی میدرخشید و بعد ناپدید میشد.
پدرش ناگهان ترمز گرفت. «رسیدیم.»
من از پنجره نگاه کردم. بیمارستان نبود. یه جاده خاکی کنار جاده اصلی بود. چند تا ماشین پلیس اونجا پارک بودن، چراغهاشون روشن. چند تا مأمور کنار هم ایستاده بودن و حرف میزدن. پشتشون، یه پرتگاه بود. و پایین پرتگاه، توی تاریکی، نور نارنجیِ ضعیفی میسوخت. آتیش.
پیاده شدم. بارون مستقیم میخورد به صورتم. سرد بود. ولی من سردی رو حس نمیکردم. فقط به اون نور نارنجی نگاه میکردم.
مأموری اومد جلو. به پدرش گفت: «متأسفیم آقا. ماشین پسرتون از پل سقوط کرده. تیم امداد پایین رفتن، اما آتیش سخته. دارن تلاش میکنن.»
من نمیتونستم باور کنم. رفتم جلوتر. یه مأمور جلومو گرفت. «خانم، نمیتونید نزدیک بشید.»
«ولم کن!» دستش رو کنار زدم. «اون ماشین برادرمه!»
به لبه پرتگاه رسیدم. پایین رو نگاه کردم. ماشین بود. یا چیزی که ازش مونده بود. یه توده آهنی سوخته، لای درختهای شکسته، روی صخرهها. شیشهها ترکیده بودن. درها باز و کج. دود سیاه غلیظی ازش بلند میشد که توی بارون حل میشد. و بوی بنزین سوخته. بوی لاستیک سوخته. بوی... چیزایی که نباید میسوختن.
افتادم روی زانوهام، روی شنهای خیس کنار جاده. بارون میخورد به پشتم، به موهام، به اشکهایی که دیگه نمیتونستم کنترلشون کنم. مادرم دوید و بغلم کرد. «بیا کنار ا.ت، بلند شو، خیس میشی...»
ولی من نمیتونستم بلند شم. فقط زل زده بودم به اون ماشین سوخته. همون ماشینی که چند روز پیش، جونگکوک سوارش شد و رفت. همون پسری که دستم رو گرفته بود. همون پسری که گفته بود «بمون».
حالا کی میموند؟
- ۵.۴k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط