عشقم کجا میخوای بری چمدون بستی یعنی منو نمیبری
𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏
𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠
𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟑
"عشقم کجا میخوای بری چمدون بستی؟ یعنی منو نمیبری؟"
نگاه سرد و بی حس بهش انداختم تا حساب کار دستش بیاد و گفتم
"گمشو بیرون از خونم پنج سال تمام عمارتمو به گ*وه کشیدی با ج*نده بازیات"
نامجون که حالا راضی شده بود سری به نشانه تاسف تکان داد و با خنده زمزمه ای کرد و گفت
"عشق با ادم چه کار هایی که نمیکنه"
الان همه چی برای من مثل زهر بود انتظار نداشت به حرفش بخندم نه؟
لوسی اشک ضاهریشو پاک کرد و گفت
"کوکی من بچتو حاملم چی میگی"
چشم ریز کردم و گفتم
"اصلا گیریم بچه من باشه چرا رفتی به رفیقم گفتی ازش خوشت میاد؟ دوروز دیگه یه بچه دیگرو به ریش یونگی میبندی سی*ک کن بیرون از زندگی من پنج سال تمام جن*دگی کردی تو خونم دیگه بسه"
با عصبانیت سمتش رفتم و دستشو کشیدم و از عمارت بیرون بردمش جلوی پای الکس پرتش کردم و گفتم
"ببر یه قبرسون کارشو تموم کن"
سری تکون داد و رفت
داخل برگشتم که نامجون گفت
"بلیط کره به تورنتو کانادا سه ساعت دیگه خوبه؟"
نگاهی بهش کردم و سری تکون دادم
سمت چمدون رفتمو برش داشتم که صدای متعجب چیهوپ و جیمین بلند شد
"میری؟"
برگشتم سمتشون
"باید برم"
و بعد از عمارت بیرون زدم چمدونو به یکی از بادیگارد ها دادم و در عقب ماشینو باز کردم و نشستم
راننده بدون هیچ حرف اضافه ای ماشین و روشن کرد و به مقصد فرودگاه روند
با صدای راننده به خودم اومدم
"اقا رسیدیم"
سری تکون دادم و چمدون و ازش گرفتم
به داخل فرودگاه که رسیدم سمت میز پذیرش رفتم و لب باز کردم
"ببخشید بلیط انلاین گرفته بودم میشه اطلاعات دقیق و بدید"
زنی که پشت میز بود سری تکون داد و به سمت لپ تاپش رفت و گفت
"نام و نام خانوادگیتون"
"جئون جونگکوک"
سری تکون دادو بعد چند مین گفت
"پرواز 54 صندلی 1 بخش وی ای پی دوساعت ساعت دیگه پرواز دارید اینم مدرک برا بلیط انلاینتون"
سری تکون دادم و برگه رو ازش گرفتم سمت صندلی انتظار رفتم و روش نشستم
اتفاق های زندگیم خیلی زود در حال گذر بود
از اتفاق هفت سال پیش توی کافه که با دیدن
ا/ت نه تنها دلم بلکه زندگیم و بهش باختم تا روز اخری که خودم دم عمارتشون پیادش کردم
از جدایی با خانوادم تا روز اخری که بابامو توی روز مرگش لعنت کردم
𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠
𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟑
"عشقم کجا میخوای بری چمدون بستی؟ یعنی منو نمیبری؟"
نگاه سرد و بی حس بهش انداختم تا حساب کار دستش بیاد و گفتم
"گمشو بیرون از خونم پنج سال تمام عمارتمو به گ*وه کشیدی با ج*نده بازیات"
نامجون که حالا راضی شده بود سری به نشانه تاسف تکان داد و با خنده زمزمه ای کرد و گفت
"عشق با ادم چه کار هایی که نمیکنه"
الان همه چی برای من مثل زهر بود انتظار نداشت به حرفش بخندم نه؟
لوسی اشک ضاهریشو پاک کرد و گفت
"کوکی من بچتو حاملم چی میگی"
چشم ریز کردم و گفتم
"اصلا گیریم بچه من باشه چرا رفتی به رفیقم گفتی ازش خوشت میاد؟ دوروز دیگه یه بچه دیگرو به ریش یونگی میبندی سی*ک کن بیرون از زندگی من پنج سال تمام جن*دگی کردی تو خونم دیگه بسه"
با عصبانیت سمتش رفتم و دستشو کشیدم و از عمارت بیرون بردمش جلوی پای الکس پرتش کردم و گفتم
"ببر یه قبرسون کارشو تموم کن"
سری تکون داد و رفت
داخل برگشتم که نامجون گفت
"بلیط کره به تورنتو کانادا سه ساعت دیگه خوبه؟"
نگاهی بهش کردم و سری تکون دادم
سمت چمدون رفتمو برش داشتم که صدای متعجب چیهوپ و جیمین بلند شد
"میری؟"
برگشتم سمتشون
"باید برم"
و بعد از عمارت بیرون زدم چمدونو به یکی از بادیگارد ها دادم و در عقب ماشینو باز کردم و نشستم
راننده بدون هیچ حرف اضافه ای ماشین و روشن کرد و به مقصد فرودگاه روند
با صدای راننده به خودم اومدم
"اقا رسیدیم"
سری تکون دادم و چمدون و ازش گرفتم
به داخل فرودگاه که رسیدم سمت میز پذیرش رفتم و لب باز کردم
"ببخشید بلیط انلاین گرفته بودم میشه اطلاعات دقیق و بدید"
زنی که پشت میز بود سری تکون داد و به سمت لپ تاپش رفت و گفت
"نام و نام خانوادگیتون"
"جئون جونگکوک"
سری تکون دادو بعد چند مین گفت
"پرواز 54 صندلی 1 بخش وی ای پی دوساعت ساعت دیگه پرواز دارید اینم مدرک برا بلیط انلاینتون"
سری تکون دادم و برگه رو ازش گرفتم سمت صندلی انتظار رفتم و روش نشستم
اتفاق های زندگیم خیلی زود در حال گذر بود
از اتفاق هفت سال پیش توی کافه که با دیدن
ا/ت نه تنها دلم بلکه زندگیم و بهش باختم تا روز اخری که خودم دم عمارتشون پیادش کردم
از جدایی با خانوادم تا روز اخری که بابامو توی روز مرگش لعنت کردم
- ۱.۱k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط