درست مثل این پنج سال
𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏
𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠
𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟐
درست مثل این پنج سال
سمتش رفتم که مجله ای و جلوم گرفت و گفت
"بخونش"
بهش نگاه کردم و زمزمه کردم
"مختصر بگو"
بی حس نگام کرد و نگاه گرفت و همونطور که مجله رو ورق میزد گفت
"شعبه دوم شرکت خیلی معروف توی کانادا که دقیقا از چهار سال و پنج ماه پیش درامد زایی بالایی داشته شعبه اول توی کره و شعبه دوم توی کانادا مشکوک بود تا اینکه پیگیری کردم فردا ساعت 5:30 دقیق توی مرکز شرکت برای فروشگاهش جشن بزرگ افتتاح جدید هست خیلی شلوغه دیگه بقیش با خودت"
و بعد با رسیدن به صفحه اخر مجله رو جلوم گذاشت
"عکس دست جمعی کار کنان اصلی شرکته خوب ببین"
با دقت نگاه میکردم که با چهره اشنایی برخورد کردم لوح تقدیر دستش بود
خیلی تغییر کرده بود و این باور نکردی بود
زیبا تر با پوشش رسمی و موهای خرمایی و بلندش
زمزمه وار گفتم
"پیدات کردیم موش کوچولو فراری"
یونگی بی حس بهم خیره شد همونطور که سمت میز خم میشد گفت
"تا به حال به این فکر کردی که اون چند روز خوش اخرتون جزوی از نقشه اش برای فرار بوده؟ تا به حال به این فکر کردی تو با همه کارهات چه بلایی سرش اوردی؟ تا به حال اصلا به این فکر کردی که توی این مدت چقدر بخواطر تو اذیت شده؟ معلومه که نه چون تو فقط به فکر هرزه بازیات بودی ولی اون چی؟ شکوندیش جونگکوک بدجورم شکوندیش هر بار با یه روش تازه. شاید دیگه نخواد ببینتت خیلی دیره جونگکوک "
تا خواسم حرفی بزنم صدای پر ناز و عشوه لوسی بلند شد
"یونگی میشه بیام تو؟ ببین من قصدم از اون حرفا چیز بدی نبود من ازت خوشم میاد باور کن از ته دل میگم"
با شنیدن حرف هاش کدر شدم هه بفرما بابا اینم از اون جنده ای که میگفتی
"درسته شوگا ولی شاید ا/ت راهی برای برگشت گذاشته باشه من میدونم... میدونم کارم اشتباه بوده میدونم نباید حرف های بابارو قبول میکردم ولی شوگا من هنوزم ا/ت و با تمام وجودم میخوام تو فکر میکنی من این هر*زه رو قبول دارم؟ نه من ... قلبم متعلق به ا/ته"
یونگی بعد چند سال بالاخره با ارامش چشم بست و رو به در به لوسی گفت
"من کسی که تو فکر میکنی نیستم؛ راستی تو همونی نبودی که ادعا میکردی شکم بالا اومدت کار جونگکوکی هست که عاشقشی؟ "
صدایی قدم های حرصی لوسی شنیده شد که یونگی گفت
"برو جونگکوک شاید هنوزم بخوادت شاید هنوز هم دیر نشده باشه ولی اینو به یاد داشته باش اگه برگرده باید مثل ملکه باهاش رفتار کنی اون لایق بهترین هاست ولی اگه برنگشت فراموشش کن بیشتر از این عذابش نده"
پس تهیونگ درمورد ا/ت میگفت!
مجله رو از روی میز کارش برداشتم و بدون هیچ حرفی بیرون زدم
به سمت اتاقم راه افتادم
چمدونم و برداشتم و لباس هامو توش ریختم پاکت سیگارمو پرت کردم توی چمدون و در اخر عطری که شیش سال پیش ا/ت بهم کادو داده بود و کنار چمدون گذاشتم همه وسایل و مرتب کردم و در اخر مجله و عطر و با هم توی چمدون گذاشتم و زیپ شو کشیدم
بیرون رفتم و مستقیم سمت نامجونی که روی کاناپه نشسته و خیره tv خاموش بود گفتم
"میشه برام یه بلیط کره به تورنتو کانادا بگیری؟"
متعجب سمتم برگشت و گفت
"فک میکنی برگرده؟"
میدونم ا/ت و میگه اما جواب سوالشو نه
"نمیدونم نامجون من فقط ازش یه فرصت میخوام"
نامجون سری تکون داد و لپتاپشو در اورد که با صدای پر عشوه لوسی از فکر بیرون اومدم
𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠
𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟐
درست مثل این پنج سال
سمتش رفتم که مجله ای و جلوم گرفت و گفت
"بخونش"
بهش نگاه کردم و زمزمه کردم
"مختصر بگو"
بی حس نگام کرد و نگاه گرفت و همونطور که مجله رو ورق میزد گفت
"شعبه دوم شرکت خیلی معروف توی کانادا که دقیقا از چهار سال و پنج ماه پیش درامد زایی بالایی داشته شعبه اول توی کره و شعبه دوم توی کانادا مشکوک بود تا اینکه پیگیری کردم فردا ساعت 5:30 دقیق توی مرکز شرکت برای فروشگاهش جشن بزرگ افتتاح جدید هست خیلی شلوغه دیگه بقیش با خودت"
و بعد با رسیدن به صفحه اخر مجله رو جلوم گذاشت
"عکس دست جمعی کار کنان اصلی شرکته خوب ببین"
با دقت نگاه میکردم که با چهره اشنایی برخورد کردم لوح تقدیر دستش بود
خیلی تغییر کرده بود و این باور نکردی بود
زیبا تر با پوشش رسمی و موهای خرمایی و بلندش
زمزمه وار گفتم
"پیدات کردیم موش کوچولو فراری"
یونگی بی حس بهم خیره شد همونطور که سمت میز خم میشد گفت
"تا به حال به این فکر کردی که اون چند روز خوش اخرتون جزوی از نقشه اش برای فرار بوده؟ تا به حال به این فکر کردی تو با همه کارهات چه بلایی سرش اوردی؟ تا به حال اصلا به این فکر کردی که توی این مدت چقدر بخواطر تو اذیت شده؟ معلومه که نه چون تو فقط به فکر هرزه بازیات بودی ولی اون چی؟ شکوندیش جونگکوک بدجورم شکوندیش هر بار با یه روش تازه. شاید دیگه نخواد ببینتت خیلی دیره جونگکوک "
تا خواسم حرفی بزنم صدای پر ناز و عشوه لوسی بلند شد
"یونگی میشه بیام تو؟ ببین من قصدم از اون حرفا چیز بدی نبود من ازت خوشم میاد باور کن از ته دل میگم"
با شنیدن حرف هاش کدر شدم هه بفرما بابا اینم از اون جنده ای که میگفتی
"درسته شوگا ولی شاید ا/ت راهی برای برگشت گذاشته باشه من میدونم... میدونم کارم اشتباه بوده میدونم نباید حرف های بابارو قبول میکردم ولی شوگا من هنوزم ا/ت و با تمام وجودم میخوام تو فکر میکنی من این هر*زه رو قبول دارم؟ نه من ... قلبم متعلق به ا/ته"
یونگی بعد چند سال بالاخره با ارامش چشم بست و رو به در به لوسی گفت
"من کسی که تو فکر میکنی نیستم؛ راستی تو همونی نبودی که ادعا میکردی شکم بالا اومدت کار جونگکوکی هست که عاشقشی؟ "
صدایی قدم های حرصی لوسی شنیده شد که یونگی گفت
"برو جونگکوک شاید هنوزم بخوادت شاید هنوز هم دیر نشده باشه ولی اینو به یاد داشته باش اگه برگرده باید مثل ملکه باهاش رفتار کنی اون لایق بهترین هاست ولی اگه برنگشت فراموشش کن بیشتر از این عذابش نده"
پس تهیونگ درمورد ا/ت میگفت!
مجله رو از روی میز کارش برداشتم و بدون هیچ حرفی بیرون زدم
به سمت اتاقم راه افتادم
چمدونم و برداشتم و لباس هامو توش ریختم پاکت سیگارمو پرت کردم توی چمدون و در اخر عطری که شیش سال پیش ا/ت بهم کادو داده بود و کنار چمدون گذاشتم همه وسایل و مرتب کردم و در اخر مجله و عطر و با هم توی چمدون گذاشتم و زیپ شو کشیدم
بیرون رفتم و مستقیم سمت نامجونی که روی کاناپه نشسته و خیره tv خاموش بود گفتم
"میشه برام یه بلیط کره به تورنتو کانادا بگیری؟"
متعجب سمتم برگشت و گفت
"فک میکنی برگرده؟"
میدونم ا/ت و میگه اما جواب سوالشو نه
"نمیدونم نامجون من فقط ازش یه فرصت میخوام"
نامجون سری تکون داد و لپتاپشو در اورد که با صدای پر عشوه لوسی از فکر بیرون اومدم
- ۱.۱k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط