{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


مردی در حالی که به قصرها
و خانه های زیبا می نگریست
به دوستش گفت :
وقتی این همه اموال را
تقسیم میکردند ما کجا بودیم !!
دوست او دستش را گرفت
و به بیمارستان برد و گفت
وقتی این بیماریها را
تقسیم میکردند ما کجا بودیم !!
خدایا برای داده ها و نداده هایت شکر
••• الهـــــــــی •••
یک ذهن آرام.. یک تن سالم...
یک خیال راحت... یک خبر خوش..
یک خوشی از ته دل….
قسمت همه ی دوستان عزیزم باشد.

☆ آمیـــــــــــــــــن ☆
دیدگاه ها (۱)

ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺑﯿﺎﻭﺭﺷﻌﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺩﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢﺩﺭ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﺣﺲ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ...

شماروبااین صحنه تنهامیزارم

از آرزوی تو تا یاری خداوند یک دعا راه است من آمین...

گنجشکی به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه ...

رقص سایه‌ها | پارت ۱6: رمزِ اولین قطعهفضای انبار، سنگین‌تر ا...

تا کمر خم شد .. با احترام و ذوقی که پنهانش میکرد لرزاند صاف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط