فیک ١٠

ویو لایلا

صبح شده بود داشتم از گشنگی میمیردم نمی‌دونم چقدر دارم راه میرم هوا هم خیلی گرمه واقعا نیاز به آب داشتم

چند ساعت بعد
بعد از کلی راه رفتن باز رسیدم به قصره کوک خدا رو شکر آب نزدیک بود سریع به سمته آب رفتم
وقتی رسیدم تازه متوجه شدم اگر برم داخل آب پری های شیطان میفهمن که اومدم داخل خشکی
پس باید به سمت شهر برم یا همینجا از تشنگی بمیرم
به سمت شهر حرکت کردم وقتی مردم منو دیدن تعجب کردن
به سمت یکشون رفتم یه مرده جوونی بودد

لایلا: ببخشید آقا
مرده:به فرما خانم خوشگله
لایلا: اینجا آب فروشی هست ؟؟
مرده :دنبالم بیان

بنده
لایلا سادگی کرد و دنبالش رفت دخترک خیلی نادون بود
بدونه فکر کردن درخواست مرده رو قبول کرد
مرده به لایلا رو کوچه های ترسناکی برد لایلا تعجب کرد

لایلا: ببخشید آقا مطمئن هستی اینجا هس

مرده وایساد و برگشت به سمت لایلا
مرده:میدونستی نباید به بقیه اعتماد کنی حتی من (خنده

لایلا خواست برگرده بره اما پسره گرفتش

مرده:کجا با این عجله. خوشگله

لایلا دسته مرده رو محکم پست زد که مرده باعث شد پرت شه اون ور
لایلا شروع کرد به دویدن مجبور بود به قصر بره
وقتی رسید محکم میزد به دره قصر
لایلا:جناب کوک لطفا در رو باز کنید
بعد از کلی در زدن یه دفع در باز شد لایلا سرشو بالا آورد با دیدنه اون فرد تعجب کرد

.....

یعنی کی بود
هرکی درست گفت یه پارت فردا میزارم
دیدگاه ها (۸۹)

الکی ما رو قضاوت نکنید🫴🏻 فکر نکنین زندگی خوبی داریم ما مجبو...

فیک٣٢

فیک ٣١ از حموم اومدم بیرون به سمت کمدم رفتم و یه شلوارک بدون...

فیک ٣٠کوک:بزار فکر کنم .......این چطوره با من یه شبه عاشقونه...

#شب_خاص Part 30حسابی ذهن جونگ...

درخواستی طولانیییدستشو کشید و برد تو خونه -:اجومااااا&:بلههه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط