فیک

فیک ٣٠

کوک:بزار فکر کنم .......این چطوره با من یه شبه عاشقونه داشته باشی (لبخند مرموز

ویو هانول

وقتی این حرفو زد خون به مغزم نرسید و بلند گفتم

هانول:تو چطوری میتونی این حرفو بزنی هات(داد
کوک:چته دختر !!!!چرا داد میزنی به من چه یا باهام س.... می‌کنی یا اگر نکنی مجبورم بزارم هانا مادرشو از دست بده (نیشخند
هانول:خیلی بیشعوری (بغض)من ممن نمیتونم سرخود تصمیم بگیرم
کوک:باشه خودانی (میخواست بره حموم
هانول:ببهم وقت بده
کوک:اوکی تا فردا وقت داری تصمیم بگیری

بنده

هانول بلند شد بره که کوک برگشت و گفت

کوک:اگر ببینم به هانا گفتی میدونمو تو
هانول:باش

هانول از اتاق رفت بیرون و به سمت اتاق هانا رفت )اونا داخل یه اتاق میخوابن)
نگاهی به هانا کرد.و گفت با خودش
هانور:مجبورم قبول کنم چون تو به خاطر من داخل این دردسر افتادی
هانور رفت روی تخت دراز کشید و خوابید


............

ویو کوک
وقتی این حرفو زدم تعجب کرد بلاخره فهمیدم اون دختر هانول بود دیشب داخله خوابم بهم فهمیده شد
ولی نمیدونسم با هانا چیکار کنم
مجبورم پول عمله مامانشو بدم پول عمل مامانش برام یه رقمی ساده بود مشکلم پول نبود مشکلم این بود که الکی دختره مردمو با خودم برداشتم آوردم
اوففف ولش کن برم یه حمومی فردا همه چی معلوم میشه
دیدگاه ها (۶)

فیک ٣١ از حموم اومدم بیرون به سمت کمدم رفتم و یه شلوارک بدون...

فیک ١٠

فیک ٢٩

فیک ٩ گناه من چی بودخوناشام موجوداتی که که تا ۵٠٠یا ۴٠٠سال ع...

پلیس. ابلیس. part ¹⁹هانا : اوکی بابا بریم با این دو...

پلیس. ابلیس. part ²⁰جونگ کوک : برید خدارو شکر کنید ...

پلیس. ابلیس. part ¹⁸ا.ت و هانا شروع میکنم به حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط