{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پس تلپورت نمیکنم ،فقط قدم میزنم چون...نور ماه که به پوستم

پس تلپورت نمیکنم ،فقط قدم میزنم چون...نور ماه که به پوستم میتابه...حس‌ خوبی بهم میده...خب ۱۰۰۰ سال بدون نور خورشید در شکل روح... سخت بود... بعضی وقتا پیش خودم میگفتم،چرا من نمیمیرم؟ولی وقتی به انتقامی که قرار بود بگیرم فکر میکردم نظرم عوض میشد....نمیخوام به گذشته ها فکر کنم...پس همینجا تمومش میکنم چون...اگه بخوام صادق باشم،با فکر به گذشته گریه ام میگیره...و من نمیخوام ضعف نشون بدم...

با برخوردم به یه چیز سفت سرمو بالا گرفتم...نه تروخدا الان فک کردین خوردم به باکوگو،شوتو یا یه پسر؟نه بابا خوردم به در خوابگاه ،لعنتی‌چقدم سفته،کلم درد گرفت... یکم با دست پیشونیمو مالیدم و با دست دیگم در خوابگاه رو باز کردم و رفتم تو و به سمت اتاقم حرکت کردم...


┃   ✍︎ Written by zahra┃
دیدگاه ها (۰)

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

الان اون ناخونای دراز و صورتیشو میکنه تو چشم...ثورا:هیچی باب...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁵ویو لیلی ___اون شب…با ...

#in_your_eyespart_81ویو کایلادو روز گذشته بود...حالم خیلی به...

US,because of them...Part⁶اقای پارک:چون اگر این ازدواج صورت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط