پس تلپورت نمیکنم فقط قدم میزنم چوننور ماه که به پوستم
پس تلپورت نمیکنم ،فقط قدم میزنم چون...نور ماه که به پوستم میتابه...حس خوبی بهم میده...خب ۱۰۰۰ سال بدون نور خورشید در شکل روح... سخت بود... بعضی وقتا پیش خودم میگفتم،چرا من نمیمیرم؟ولی وقتی به انتقامی که قرار بود بگیرم فکر میکردم نظرم عوض میشد....نمیخوام به گذشته ها فکر کنم...پس همینجا تمومش میکنم چون...اگه بخوام صادق باشم،با فکر به گذشته گریه ام میگیره...و من نمیخوام ضعف نشون بدم...
با برخوردم به یه چیز سفت سرمو بالا گرفتم...نه تروخدا الان فک کردین خوردم به باکوگو،شوتو یا یه پسر؟نه بابا خوردم به در خوابگاه ،لعنتیچقدم سفته،کلم درد گرفت... یکم با دست پیشونیمو مالیدم و با دست دیگم در خوابگاه رو باز کردم و رفتم تو و به سمت اتاقم حرکت کردم...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
با برخوردم به یه چیز سفت سرمو بالا گرفتم...نه تروخدا الان فک کردین خوردم به باکوگو،شوتو یا یه پسر؟نه بابا خوردم به در خوابگاه ،لعنتیچقدم سفته،کلم درد گرفت... یکم با دست پیشونیمو مالیدم و با دست دیگم در خوابگاه رو باز کردم و رفتم تو و به سمت اتاقم حرکت کردم...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
- ۵۷۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط