{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

══❖پارت: چهارم ❖══

══❖پارت: چهارم ❖══
در کشور هریسون...
آیهان هنوز دست از جستجو برنداشته بود.
یک ماه از آتش‌سوزی گذشته بود.
از روزی که همه اعلام کردند آدرین مرده است.
اما او هنوز باور نمی‌کرد.
در اتاق کارش، انبوهی از گزارش‌ها روی میز پخش شده بود.
گزارش نگهبانان.
گزارش جادوگران.
گزارش شاهدان.
هرچه بیشتر می‌خواند...
بیشتر مطمئن می‌شد.
یک چیز درست نبود.

در آن شب...
هیچ اثری از بقایای جادوی آدرین پیدا نشده بود.
برای یک جادوگر معمولی شاید مهم نبود.
اما برای کسی مثل آدرین؟
غیرممکن بود.
آیهان آرام زیر لب گفت:
«تو زنده‌ای...»
«مگه نه؟»

چند روز بعد.
او سرنخی پیدا کرد
یکی از جاسوسان مخفی هریسون گزارشی آورده بود.
گزارش کوتاهی از تسالیوس.
در آن گزارش آمده بود:
> چند نفر با موهای سفید و چشمان سرخ در اطراف قصر سلطنتی تسالیوس دیده شده‌اند.

در همان لحظه...
آیهان از جایش بلند شد.
موهای سفید.
چشمان سرخ.
ویژگی خاندان سلطنتی هریسون.
اما در تسالیوس؟
این نمی‌توانست اتفاقی باشد.

یک هفته بعد.
بدون اطلاع پادشاه.
آیهان مخفیانه هریسون را ترک کرد.
او می‌خواست حقیقت را با چشم‌های خودش ببیند.

در همان زمان.
در قصر سلطنتی تسالیوس.
کاین با سرعت وارد تالار شد.
چهره‌اش جدی بود.
«اعلیحضرت.»
آدرین که مشغول خواندن گزارش‌ها بود، سرش را بالا آورد.
آدرین«هوم؟»
کاین«خبر بد.»
آدرین«این روزا زیاد شنیدم بگو ببینم چیه»
کاین«جاسوس ها خبر اوردن ولیعهد هریسون راهی تسالیوس شد»
ملکه دیانا که کنار پنجره ایستاده بود، برگشت.
دیانا«مطمئنی؟»
کاین سر تکان داد
کاین«همین الان از مرز رد شده.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
همه منتظر واکنش آدرین بودند.
اما او فقط کتابش را بست.
دیانا پلک زد.

آدرین برخلاف ظاهر آرامش...
به فکر فرو رفته بود.
از میان تمام آدم‌های دنیا...
تنها کسی که نمی‌خواست آسیب ببیند، آیهان بود.
برادری که همیشه مراقبش بود.
برادری که هیچ‌وقت مثل بقیه با او رفتار نکرد.
برادری که حتی بعد از اعلام مرگش...
باز هم دنبالش آمده بود.

سه روز بعد.
آیهان وارد پایتخت تسالیوس شد.
اما نه به عنوان ولیعهد.
بلکه در لباس یک مسافر عادی.
او ساعت‌ها در شهر قدم زد.
مردم را دید
خیابان‌ها را دید.
آکادمی‌ها را دید.
و هرچه بیشتر می‌دید...
بیشتر شوکه می‌شد.
این کشور...
واقعاً شگفت‌انگیز بود.
انگار کسی آن را با دقت و عشق ساخته بود.
هنگام غروب.
آیهان روی یکی از پل‌های شهر ایستاده بود.
و به رودخانه نگاه می‌کرد.
ناگهان...
صدایی از پشت سرش آمد.
«شهر قشنگیه، نه؟»
آیهان برگشت.
زارک بود.
برای چند ثانیه...
هیچ‌کدام حرفی نزدند.
آیهان فقط خیره مانده بود.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: پنجم ❖══صدایی از پشت سرش آمد.«شهر قشنگیه، نه؟»آیهان...

══❖پارت: سوم ❖══شب آرامی بود.ماه بالای آسمان تسالیوس می‌درخش...

══❖پارت: دوم ❖══دو هفته از تاج‌گذاری آدرین گذشته بود.تسالیوس...

══❖پارت: سیزدهم ❖══سه روز از ورود زارک به تسالیوس گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط