══❖پارت: سوم ❖══
══❖پارت: سوم ❖══
شب آرامی بود.
ماه بالای آسمان تسالیوس میدرخشید.
و باد خنکی از میان قصر عبور میکرد.
آدرین روی بالکن اتاق ایستاده بود.
دستهایش در جیبهای لباس سلطنتیاش قرار داشت.
و نگاهش به شهر زیر پایش بود.
اما میدانست تنها نیست.
چند ثانیه گذشت.
سپس بدون اینکه برگردد گفت:
«میخوای تا صبح همونجا وایسی؟»
سکوت.
و بعد...
مردی از میان تاریکی بیرون آمد.
زارک.
برای اولین بار...
بدون مخفی شدن.
مقابل پادشاه تسالیوس ایستاد.
چشمان طلایی زارک روی موهای سفید و چشمان سرخ آدرین ثابت ماند.
زارک«پس واقعاً خودتی.»
آدرین نگاه کوتاهی به او انداخت.
آدرین«که چی.»
زارک خندید گفت
«الان فهمیدم چرا کاین همیشه اینجوری جواب میده.»
آدرین«خب»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
زارک اولین کسی بود که حرف زد.
«آدرین هریسون.»
«پادشاه تسالیوس.»
«شاهزاده سومی که همه فکر میکنن مرده.»
«و مردی که کل قاره رو فریب داد.»
آدرین شانه بالا انداخت.
«اینجوری که میگی انگار کار خیلی بزرگی کردم.»
زارک«کردی.»
این بار آدرین چیزی نگفت.
زارک چند قدم جلو آمد.
زارک«یه سؤال دارم.»
آدرین«بپرس.»
زارک«چرا؟»
آدرین ساکت شد.
همان سؤالی که زارک مدتها دنبال جوابش بود.
زارک«چرا یه کشور جدید ساختی؟»
«چرا کشور هریسون رو رها کردی؟»
«چرا همه این کارها رو کردی؟»
باد میان موهای سفید آدرین عبور کرد.
برای چند لحظه...
بعد آرام گفت:
«کنجکاوی زیاد ممکنه توی دردسر بندازتت.»
زارک نگاهش کرد.
آدرین ادامه داد:
«از بچگی یاد گرفتم انتظار چیزی از کسی نداشته باشم.»
«نه از پدرم.»
«نه از مادرم.»
«نه از خانواده سلطنتی»
«بعد اون هفت نفر رو پیدا کردم.»
«و فهمیدم میتونم چیزی بسازم که مال خودم باشه.»
نگاهش به شهر افتاد.
به چراغهایی که در شب میدرخشیدند.
به مردمی که زندگی میکردند.
به کشوری که با دستان خودش ساخته بود.
«برای همین تسالیوس رو ساختم.»
زارک لبخند زد.
زارک«میدونی؟»
آدرین«چی؟»
زارک«اول فکر میکردم یه نقشه سیاسی پشتش باشه.»
«بعد فکر کردم دنبال قدرتی.»
«اما حالا میفهمم.»
آدرین ابرویش را بالا برد.
زارک به شهر اشاره کرد.
زارک«تو فقط دنبال یه خونه بودی.»
برای چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
ناگهان صدای قدمهایی شنیده شد.
کاین در زد و وارد اتاق شد.
وقتی زارک دید شوکه شد.
آدرین «چی شده»
کاین نگاهی به زارک کرد.
آدرین هم نگاهی کرد و گفت:
«مشکلی نیست و بگو»
چهرهاش کاملاً جدی بود.
خیلی جدی.
آدرین فوراً متوجه شد.
آدرین«چی شده؟»
کاین چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«جاسوس ها از کشور هریسون خبر اوردن»
«ولیعهد هریسون داره تحقیق میکنه.»
«و فکر کنم...»
«به زنده بودنت شک کرده.»
لبخند آدرین محو شد.
کشوری که بیست سال در آن زندگی کرده بود.
و به سمت برادری که همیشه از او محافظت کرده بود.
زارک آرام زمزمه کرد:
«به نظر میرسه رازت زیاد دوام نمیاره.»
اما این بار...
آدرین فقط یک جمله گفت:
«آیهان احمق نیست»
اگر ولیعهد هریسون به حقیقت برسد...
دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
شب آرامی بود.
ماه بالای آسمان تسالیوس میدرخشید.
و باد خنکی از میان قصر عبور میکرد.
آدرین روی بالکن اتاق ایستاده بود.
دستهایش در جیبهای لباس سلطنتیاش قرار داشت.
و نگاهش به شهر زیر پایش بود.
اما میدانست تنها نیست.
چند ثانیه گذشت.
سپس بدون اینکه برگردد گفت:
«میخوای تا صبح همونجا وایسی؟»
سکوت.
و بعد...
مردی از میان تاریکی بیرون آمد.
زارک.
برای اولین بار...
بدون مخفی شدن.
مقابل پادشاه تسالیوس ایستاد.
چشمان طلایی زارک روی موهای سفید و چشمان سرخ آدرین ثابت ماند.
زارک«پس واقعاً خودتی.»
آدرین نگاه کوتاهی به او انداخت.
آدرین«که چی.»
زارک خندید گفت
«الان فهمیدم چرا کاین همیشه اینجوری جواب میده.»
آدرین«خب»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
زارک اولین کسی بود که حرف زد.
«آدرین هریسون.»
«پادشاه تسالیوس.»
«شاهزاده سومی که همه فکر میکنن مرده.»
«و مردی که کل قاره رو فریب داد.»
آدرین شانه بالا انداخت.
«اینجوری که میگی انگار کار خیلی بزرگی کردم.»
زارک«کردی.»
این بار آدرین چیزی نگفت.
زارک چند قدم جلو آمد.
زارک«یه سؤال دارم.»
آدرین«بپرس.»
زارک«چرا؟»
آدرین ساکت شد.
همان سؤالی که زارک مدتها دنبال جوابش بود.
زارک«چرا یه کشور جدید ساختی؟»
«چرا کشور هریسون رو رها کردی؟»
«چرا همه این کارها رو کردی؟»
باد میان موهای سفید آدرین عبور کرد.
برای چند لحظه...
بعد آرام گفت:
«کنجکاوی زیاد ممکنه توی دردسر بندازتت.»
زارک نگاهش کرد.
آدرین ادامه داد:
«از بچگی یاد گرفتم انتظار چیزی از کسی نداشته باشم.»
«نه از پدرم.»
«نه از مادرم.»
«نه از خانواده سلطنتی»
«بعد اون هفت نفر رو پیدا کردم.»
«و فهمیدم میتونم چیزی بسازم که مال خودم باشه.»
نگاهش به شهر افتاد.
به چراغهایی که در شب میدرخشیدند.
به مردمی که زندگی میکردند.
به کشوری که با دستان خودش ساخته بود.
«برای همین تسالیوس رو ساختم.»
زارک لبخند زد.
زارک«میدونی؟»
آدرین«چی؟»
زارک«اول فکر میکردم یه نقشه سیاسی پشتش باشه.»
«بعد فکر کردم دنبال قدرتی.»
«اما حالا میفهمم.»
آدرین ابرویش را بالا برد.
زارک به شهر اشاره کرد.
زارک«تو فقط دنبال یه خونه بودی.»
برای چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
ناگهان صدای قدمهایی شنیده شد.
کاین در زد و وارد اتاق شد.
وقتی زارک دید شوکه شد.
آدرین «چی شده»
کاین نگاهی به زارک کرد.
آدرین هم نگاهی کرد و گفت:
«مشکلی نیست و بگو»
چهرهاش کاملاً جدی بود.
خیلی جدی.
آدرین فوراً متوجه شد.
آدرین«چی شده؟»
کاین چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«جاسوس ها از کشور هریسون خبر اوردن»
«ولیعهد هریسون داره تحقیق میکنه.»
«و فکر کنم...»
«به زنده بودنت شک کرده.»
لبخند آدرین محو شد.
کشوری که بیست سال در آن زندگی کرده بود.
و به سمت برادری که همیشه از او محافظت کرده بود.
زارک آرام زمزمه کرد:
«به نظر میرسه رازت زیاد دوام نمیاره.»
اما این بار...
آدرین فقط یک جمله گفت:
«آیهان احمق نیست»
اگر ولیعهد هریسون به حقیقت برسد...
دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۵۸
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط