══❖پارت: دوم ❖══
══❖پارت: دوم ❖══
دو هفته از تاجگذاری آدرین گذشته بود.
تسالیوس غرق در جشن و شادی بود.
مردم از داشتن پادشاهی که سالها برای ساختن کشورشان تلاش کرده بود، افتخار میکردند.
اما در نقطهای دیگر از قاره...
دو نفر در حال نزدیک شدن به حقیقت بودند.
اولین نفر...زارک.
او در اتاق کارش نشسته بود.
روی میز دهها گزارش قدیمی پخش شده بود
گزارشهای مربوط به آدرین.
گزارشهای مربوط به هفت سایه
و گزارشهای مربوط به ظهور ناگهانی تسالیوس.
هرچه بیشتر آنها را کنار هم قرار میداد...
شباهتها بیشتر میشدند.
زارک زیر لب گفت:
«هفت سال پیش...»
«هفت سایه ظاهر شدن.»
سپس گزارش دیگری را برداشت.
«و بعد از اون...»
«تسالیوس شروع به رشد کرد.»
«مرگ شاهزاده سوم هریسون»
«ظهور پادشاه تسالیوس»
چشمان طلاییاش باریک شدند.
«اگه حدسم درست باشه...»
احساس هیجان کرد.
زیرا اگر این فرضیه درست بود...
بزرگترین راز قاره را کشف کرده بود.
اما نفر دوم...
آیهان بود.
ولیعهد هریسون.
او هنوز مرگ آدرین را باور نکرده بود.
چیزی درست به نظر نمیرسید.
جسد پیدا نشده بود.
هیچ اثری باقی نمانده بود.
و مهمتر از همه...
دلش نمیپذیرفت.
یک شب در اتاقش نشسته بود.
و به آخرین گفتوگویش با آدرین فکر میکرد.
«تو چیزی رو ازم پنهان میکنی؟»
و جواب آدرین...با لبخند.
«نه داداش»
آیهان مشتش را گره کرد گفت:
«آدرین...»
«تو کجایی؟»
در همین زمان.
در پایتخت تسالیوس.
آدرین طبق معمول روی یکی از برجهای قصر نشسته بود.
در حالی که چندین گزارش روی میزش قرار داشت.
اما به جای خواندنشان...
به ابرها نگاه میکرد.
کاین وارد شد گفت:
«داری کار میکنی؟»
آدرین«نه»
کاین«داری به آسمون نگاه میکنی که»
آدرین«اینم یه جور کاره.»
کاین آه کشید گفت:
«پادشاه شدی اما هنوز همون آدم قبلی هستی.»
آدرین«هوم»
ناگهان.
چهره کاین جدی شد.
کاین«یه خبر مهم دارم.»
آدرین نگاهش کرد گفت:
«بگو.»
کاین«زارک دوباره شروع به تحقیق کرده.»
سکوت.
آدرین«و؟»
کاین«فکر کنم به چیزی رسیده.»
نگاه آدرین کمی تغییر کرد.
نه از ترس.
بلکه از کنجکاوی.
آدرین«جالبه.»
کاین اخم کرد.
کاین«این واکنش یه آدم عادی نیست.»
آدرین«من آدم عادی نیستم.»
کاین«متأسفانه درسته.»
چند روز بعد.
زارک مخفیانه وارد قصر تسالیوس شد.
اما این بار هدفش متفاوت بود.
او دیگر دنبال کشور نبود.
دنبال یک نفر بود.
و همان شب...
از دور مرد جوانی را دید که روی بلندترین برج قصر ایستاده بود.
موهای سفید.
چشمان سرخ.
و حضوری که هیچکس نمیتوانست نادیده بگیرد.
زارک چند لحظه بیحرکت ماند.
تمام تکههای پازل کنار هم قرار گرفتند.
شاهزاده سوم هریسون.
پادشاه تسالیوس.
یک نفر بودند.
او حقیقت را فهمیده بود.
اما لبخند زد.
زیرا حالا سؤال مهمتری وجود داشت.
زارک«چرا؟»
چرا شاهزادهای که میتوانست در یکی از قدرتمندترین خاندانهای سلطنتی زندگی کند...
کشوری جدید ساخته بود؟
و برای یافتن جواب این سؤال...
تصمیم گرفت مستقیماً با خود آدرین صحبت کند.
در همان لحظه...
روی برج.
آدرین آرام سرش را چرخاند.
و مستقیم به نقطهای نگاه کرد که زارک پنهان شده بود.
چشمانشان از فاصلهای دور به هم رسید.
لبخند کوچکی روی لب آدرین نشست.
انگار از قبل میدونست.
که بالاخره این روز خواهد رسید.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دو هفته از تاجگذاری آدرین گذشته بود.
تسالیوس غرق در جشن و شادی بود.
مردم از داشتن پادشاهی که سالها برای ساختن کشورشان تلاش کرده بود، افتخار میکردند.
اما در نقطهای دیگر از قاره...
دو نفر در حال نزدیک شدن به حقیقت بودند.
اولین نفر...زارک.
او در اتاق کارش نشسته بود.
روی میز دهها گزارش قدیمی پخش شده بود
گزارشهای مربوط به آدرین.
گزارشهای مربوط به هفت سایه
و گزارشهای مربوط به ظهور ناگهانی تسالیوس.
هرچه بیشتر آنها را کنار هم قرار میداد...
شباهتها بیشتر میشدند.
زارک زیر لب گفت:
«هفت سال پیش...»
«هفت سایه ظاهر شدن.»
سپس گزارش دیگری را برداشت.
«و بعد از اون...»
«تسالیوس شروع به رشد کرد.»
«مرگ شاهزاده سوم هریسون»
«ظهور پادشاه تسالیوس»
چشمان طلاییاش باریک شدند.
«اگه حدسم درست باشه...»
احساس هیجان کرد.
زیرا اگر این فرضیه درست بود...
بزرگترین راز قاره را کشف کرده بود.
اما نفر دوم...
آیهان بود.
ولیعهد هریسون.
او هنوز مرگ آدرین را باور نکرده بود.
چیزی درست به نظر نمیرسید.
جسد پیدا نشده بود.
هیچ اثری باقی نمانده بود.
و مهمتر از همه...
دلش نمیپذیرفت.
یک شب در اتاقش نشسته بود.
و به آخرین گفتوگویش با آدرین فکر میکرد.
«تو چیزی رو ازم پنهان میکنی؟»
و جواب آدرین...با لبخند.
«نه داداش»
آیهان مشتش را گره کرد گفت:
«آدرین...»
«تو کجایی؟»
در همین زمان.
در پایتخت تسالیوس.
آدرین طبق معمول روی یکی از برجهای قصر نشسته بود.
در حالی که چندین گزارش روی میزش قرار داشت.
اما به جای خواندنشان...
به ابرها نگاه میکرد.
کاین وارد شد گفت:
«داری کار میکنی؟»
آدرین«نه»
کاین«داری به آسمون نگاه میکنی که»
آدرین«اینم یه جور کاره.»
کاین آه کشید گفت:
«پادشاه شدی اما هنوز همون آدم قبلی هستی.»
آدرین«هوم»
ناگهان.
چهره کاین جدی شد.
کاین«یه خبر مهم دارم.»
آدرین نگاهش کرد گفت:
«بگو.»
کاین«زارک دوباره شروع به تحقیق کرده.»
سکوت.
آدرین«و؟»
کاین«فکر کنم به چیزی رسیده.»
نگاه آدرین کمی تغییر کرد.
نه از ترس.
بلکه از کنجکاوی.
آدرین«جالبه.»
کاین اخم کرد.
کاین«این واکنش یه آدم عادی نیست.»
آدرین«من آدم عادی نیستم.»
کاین«متأسفانه درسته.»
چند روز بعد.
زارک مخفیانه وارد قصر تسالیوس شد.
اما این بار هدفش متفاوت بود.
او دیگر دنبال کشور نبود.
دنبال یک نفر بود.
و همان شب...
از دور مرد جوانی را دید که روی بلندترین برج قصر ایستاده بود.
موهای سفید.
چشمان سرخ.
و حضوری که هیچکس نمیتوانست نادیده بگیرد.
زارک چند لحظه بیحرکت ماند.
تمام تکههای پازل کنار هم قرار گرفتند.
شاهزاده سوم هریسون.
پادشاه تسالیوس.
یک نفر بودند.
او حقیقت را فهمیده بود.
اما لبخند زد.
زیرا حالا سؤال مهمتری وجود داشت.
زارک«چرا؟»
چرا شاهزادهای که میتوانست در یکی از قدرتمندترین خاندانهای سلطنتی زندگی کند...
کشوری جدید ساخته بود؟
و برای یافتن جواب این سؤال...
تصمیم گرفت مستقیماً با خود آدرین صحبت کند.
در همان لحظه...
روی برج.
آدرین آرام سرش را چرخاند.
و مستقیم به نقطهای نگاه کرد که زارک پنهان شده بود.
چشمانشان از فاصلهای دور به هم رسید.
لبخند کوچکی روی لب آدرین نشست.
انگار از قبل میدونست.
که بالاخره این روز خواهد رسید.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۵۹
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط