{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم




الان یک ماه از ازدواج پسرخاله ام پرهام و مه لقا میگذرت من حالم بهتر شده و تونستم یکم فراموشش کنم.
صبح با صدای مامان بیدار شدم:
+پاشو دیر شد الان پروانه اینا میانا اَه !
_وا مامان جووووون الان ساعت 10 صبحا کو تا هشت شب که خواستگارا بیان.
+پاشو دیر شد. ایندفعه دیگه نمیتونی رو ارشاویر عیب بزاری قیافه نداره که داره،خوشتیپ نیس که هست،اقا نیست که هست دیگه چی میخوای؟ها؟!
_مامان انگار داره واسه خودت خواستگار میاد.خوب اگه پسندیدی بفرما بگو تا بیان واسه شوما خواستگاری.ها؟!خوبه؟!
+دخترم دخترای قدیم
بعدش یه پس گردنی محکم زد و رفت!!!
پاشدم برم حموم 45 دقیقه تو حموم موندم هر کی ندونه فکر میکنه الان عروسیمه.
رفتم اشپزخونه تا کمک مامانم کمک کنم.
مامان_ تو چرا اینقد بیخیالی دختر پاشو برو اماده شو من خودم همه کار ها رو انجام میدم بدووووو
منم رفتم اتاقم و مشغول انتخاب لباس شدم بعد از سه ساعت گشتن تو لباسام بالأخره یه کت و دامن شیری و شکلاتی برداشتم پوشیدن و یه روسری ساتن با رنگ شیری و حاشیه شکلاتی برداشتم و پوشیدم و یکم منتظر موندم تا ساعت هشت بشه _اخه مادر من، من میگم زوده تو هی بگو نه
همونطور که زیر لب با خودم غر غر میکردم از پله ها پایین رفتم
تو پذیرایی مامان و بابا رو دیدم
بابا_سلام دختر گلم. چه خوشگل شدی پسره بیچاره غش نکنه شانس اورده
_سلام بابایی خوبی؟
دینگ دینگ صدای ایفون بلند شد مامان به طرف ایفون رفت و در رو باز کرد .
اول از همه یه مرد مسن و بعدش یه پسره جوون و بعدش هم ارشاویر خواستگارم .
با همه به گرمی سلام کردم . این ارشاویر هم که سرش رو تا گردن تو یقه لباسش فرو کرده خوب سرتو بگیر بالا. حتماً میخواد به قول بابا غش نکنه. هه !
اروم جلو اومد دسته گل رو به طرف من گرفت منم یه سلام اروم بهش دادم ( ولی خودمونیما عجب هیکلی داره ها _ چشماتون درویش _ خفه وجدان جون اقای خودمه دلم میخواد مشکلیه؟! _هه ! اقای خودمه _وجی چون خفه) گلو ازش گرفتم سرش رو بالا اورد و نگام کرد
نگاهمون تو نگاه هم قفل شد ارشاویر زود تر به خودش اومد و نگاهشو ازم گرفت و رفت ایششششششش پسره چلغوز
فکر کرده کیه نمیدونم این چی داره که مامانم اینقدر از این خوشش اومده؟
منم رفتم تو اشپزخونه و منتظر شدم مامان صدام کنه تا چایی رو ببرم .
یه ساعت گذشت تا مامان صدام کرد منم چایی ها رو تو لتوان ریختم و وقتی از رنگشون ممطمعن شدم بردم واسه مهمونا .
چایی رو تعارف کردم و کنار مامان نشستم بعد از یک ساعت حرف زدن بالاخره بابای ارشاویر که فهمیدم اسمش ارشه گفت:
_حالا از این حرفا گذشته اقای ارمان اجازه میدین علی و پانیا جان برن با هم صحبت کنن؟
بابا_ اجازه ما هم دست شماس ، پانیاجان دخترم اقا ارشاویر رو به اتاقت راهنمایی کن .
منم به اجبار بلند شدم و ارشاویر رو به طرف اتاقم راهنمایی کردم.




اینم قسمت دومش
لطفا نظر بدین شاد شیم :))))
دیدگاه ها (۳۴)

بچه پولدار هم نشدیم یکی عاشق پورشمون بشه :|............همه ع...

یکی از بهترین روزهای عمرم ❤❤❤

پارت اول _خدایا! چرا این عروسی لعنتی تموم نمیشه؟!؟ اصلا چرا ...

Part:8. #ریاست.عشقبعد از حموم ...

ستاره دنباله دار پارت:۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط