"چند شاتے"
"چند شاتے"
ورژن : ʲⁱᵐⁱⁿ
جیمین:
" مثبتهههههههههههههههه. "
عربده ای از شادی کشید محکم ا.ت رو بغل کرد و توی هوا چرخوند
ا.ت از واکنش جیمین تعجب کرده بود دستش رو محکم روی شونه ی جیمین فشار داد که پسرک اخی زیر لب گفت و ا.ت رو گذاشت پایین
ا. ت :
"تو الان خوشحالی ؟ "
با صدایی ظعیف
جیمین:
"معلومه که خوشحالم دارم پدر میشم"
ا.ت لباشو باز کرد تا حرفی بزنه اما یک لحظه متوقف شد
سرش رو بالا آورد. :
"جیمین ، من و تو خواهر و برادریم
ما نمیتوانیم پدر مادر این بچه باشیم
میدونی اگه پدر بفهمه هم من هم تو و هم این بچه رو دار میزنه ، میخوام بچه رو سقط کنم "
جیمین:
"پدر غلط کرده با تو ، تو گوه میخوری بچه ی من رو سقط کنی بعدشم برای چی نتونیم پدر و مادر این بچه باشیم؟
برای من مهم نیست پدر چه گوهی میخوره من هم تو رو میخوام هم این بچه "
در باز کرد و رفت
دخترک نگاهش هنوز روی در مونده بود دستش رو با مکث و تردید روی شکمش گذاشت
^فلش بک به شب^
^سر میز شام^
فضای پر تنشی بود
هیچ کس هنوز لب به غذاش هم نزده بود
چون همه منتظر حرف پدر بودن
همیشه وقتی جوع آنقدر سنگین بود و نگاه های پارک بزرگ روی همه سلطه داشت معلوم بود که قراره حرفی گفته بشه
پدر : "ا.ت"
ا.ت : "بله پدر"
پدر :
"از اونجایی که برادرت نزاشت با پسر کیم ازدواج کنی و بعد از اون بهم خبر حاملگیت رو داد بخاطر این ابرو ریزی
دیگه به حرف کسی توجه نمیکنم نه حرف کسی نه احساس کسی .. تو و جیمین با هم ازدواج میکنید"
ا. ت :
"ب. بابا م. من خیلی کوچیکم "
پدر :
"گفتم که به حرفت توجهی نمیکنم"
ا.ت اشکاش سرازیر شد
بلند شد و با آخرین سرعتش به سمت اتاق رفت.....
ساعت حدود ۳۰ : ۳ شب بود که در اتاقش آروم باز شد
برادرش بود یا بهتره بگم شوهر اجباریش
دخترک بیدار بود اما تظاهر کرده بود که خوابه
زیر چشماش از شدت گریه هاش باد کرده بود
جیمین آروم کنار تختش نشست و نگاهش روی چهره لغزید تنش توی اتاق موج میزد و دیوار های خاصتش با سنگ تراشه های عمیق توجه جلب میکرد
شب تاریک با باد های طوفانی که گل های رز رو میکند و توی هوا بی هدف میچرخاند در اتاقی از عمارت پارک دختری به خواب رفته روی تخت پسرک کنارش و فکر های درون سر هردو
درست وایب رمان "تقدیر شیرین" رو میده
ادامه تو کامنت..
ورژن : ʲⁱᵐⁱⁿ
جیمین:
" مثبتهههههههههههههههه. "
عربده ای از شادی کشید محکم ا.ت رو بغل کرد و توی هوا چرخوند
ا.ت از واکنش جیمین تعجب کرده بود دستش رو محکم روی شونه ی جیمین فشار داد که پسرک اخی زیر لب گفت و ا.ت رو گذاشت پایین
ا. ت :
"تو الان خوشحالی ؟ "
با صدایی ظعیف
جیمین:
"معلومه که خوشحالم دارم پدر میشم"
ا.ت لباشو باز کرد تا حرفی بزنه اما یک لحظه متوقف شد
سرش رو بالا آورد. :
"جیمین ، من و تو خواهر و برادریم
ما نمیتوانیم پدر مادر این بچه باشیم
میدونی اگه پدر بفهمه هم من هم تو و هم این بچه رو دار میزنه ، میخوام بچه رو سقط کنم "
جیمین:
"پدر غلط کرده با تو ، تو گوه میخوری بچه ی من رو سقط کنی بعدشم برای چی نتونیم پدر و مادر این بچه باشیم؟
برای من مهم نیست پدر چه گوهی میخوره من هم تو رو میخوام هم این بچه "
در باز کرد و رفت
دخترک نگاهش هنوز روی در مونده بود دستش رو با مکث و تردید روی شکمش گذاشت
^فلش بک به شب^
^سر میز شام^
فضای پر تنشی بود
هیچ کس هنوز لب به غذاش هم نزده بود
چون همه منتظر حرف پدر بودن
همیشه وقتی جوع آنقدر سنگین بود و نگاه های پارک بزرگ روی همه سلطه داشت معلوم بود که قراره حرفی گفته بشه
پدر : "ا.ت"
ا.ت : "بله پدر"
پدر :
"از اونجایی که برادرت نزاشت با پسر کیم ازدواج کنی و بعد از اون بهم خبر حاملگیت رو داد بخاطر این ابرو ریزی
دیگه به حرف کسی توجه نمیکنم نه حرف کسی نه احساس کسی .. تو و جیمین با هم ازدواج میکنید"
ا. ت :
"ب. بابا م. من خیلی کوچیکم "
پدر :
"گفتم که به حرفت توجهی نمیکنم"
ا.ت اشکاش سرازیر شد
بلند شد و با آخرین سرعتش به سمت اتاق رفت.....
ساعت حدود ۳۰ : ۳ شب بود که در اتاقش آروم باز شد
برادرش بود یا بهتره بگم شوهر اجباریش
دخترک بیدار بود اما تظاهر کرده بود که خوابه
زیر چشماش از شدت گریه هاش باد کرده بود
جیمین آروم کنار تختش نشست و نگاهش روی چهره لغزید تنش توی اتاق موج میزد و دیوار های خاصتش با سنگ تراشه های عمیق توجه جلب میکرد
شب تاریک با باد های طوفانی که گل های رز رو میکند و توی هوا بی هدف میچرخاند در اتاقی از عمارت پارک دختری به خواب رفته روی تخت پسرک کنارش و فکر های درون سر هردو
درست وایب رمان "تقدیر شیرین" رو میده
ادامه تو کامنت..
- ۸۷.۷k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط