my favorite enemy
my favorite enemy
p14
تهیونگ ویو:
تهیونگ پشت فرمون نشست. برخلاف همیشه که توی رانندگی خونسرد بود، این بار انگشتهاش روی فرمان با ضربآهنگی عصبی میلرزید. جونگکوک کنارش بود، خیره به لپتاپ کوچکی که روی پاهاش باز بود و نقاطِ جیپیاس رو ردیابی میکرد.
اون لحظهای که پیشونیاش رو به پیشونیِ هلنا چسبونده بود. اون تصویر مثل یک فیلمِ آهسته توی ذهنش تکرار میشد.
«به من قول بده…»
جونگکوک بدون اینکه سرش رو از صفحه لپتاپ بلند کنه، با صدای سرد و بم گفت:
جونگکوک: تمرکزت رو بذار روی جاده، تهیونگ. اگه میخوایم الینا رو نجات بدیم، باید به اون فکر کنیم، نه به چیزی که پشت سر گذاشتی.
تهیونگ دندونهاش رو روی هم فشار داد. پاش رو بیشتر روی گاز فشار داد و سرعت ماشین توی خیابانهای خلوتِ حومه شهر بالا رفت.
تهیونگ: میدونم کوک. فقط… دزدیدن اون از جلوی مدرسه؟ این یعنی خیلی به ما نزدیک شدن. اونا میدونن ما کجاها تردد میکنیم.
جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد. نگاهش طوفانی بود، اما نه از ترس… از یک خشمِ کنترل شده که میخواست همه چیز رو به خاکستر تبدیل کنه.
جونگکوک: این اولین اخطاره. اونها میخوان بهم نشون بدن که دستشون به داراییهای من میرسه. ولی خبر ندارن که اون دختر… اون تنها کسیه که میتونه راهِ منو برای رسیدن به پدرش باز کنه.
تهیونگ: لوکیشن چی؟ کجاست؟
جونگکوک نقطه قرمزِ روی نقشه رو نشون داد.
جونگکوک: یه سوله متروکه تو بخش صنعتی. منطقهای که هیچ دوربین امنیتیای نداره..
تهیونگ به جاده خیره شد. ذهنش داشت احتمالات رو بررسی میکرد.
تهیونگ: اگر اونها واقعاً برای انتقام از شما الینا رو دزدیده باشن، احتمالا الان اونجا یه تله است. باید مراقب باشیم. همونجوری که تو دنبال انتقام از الینا و پدرش هستی..
جونگکوک اسلحهاش رو از زیر داشبورد بیرون کشید و خشابش رو چک کرد. صدای فلزیِ خشاب، توی فضای خفه ماشین طنین انداخت.تهیونگ نگاهش رو کوتاه به جونگکوک انداخت.تهیونگ لرزش خفیفی توی بدنش حس کرد. میدونست جونگکوک شوخی نمیکنه. اگه ردِ پایی از خیانت توی این ماجرا پیدا میشد، اون سوله به صحنه اعدام تبدیل میشد، نه نجات.
ماشین به نزدیکی سوله رسید. تهیونگ چراغها رو خاموش کرد و ماشین رو پشت یک تپه کوچکِ خاکی پارک کرد.جونگکوک درِ ماشین رو باز کرد و هوای سردِ شب رو به ریههاش فرستاد.
جونگکوک: میریم تو. ولی نه مثل یه نجاتدهنده… مثل یه کابوس...
(میخوام از اینجا بعد رو ویو راوی بنویسم)
ویو راوی:
باد سردِ شب، درِ فلزیِ سوله را با صدای ناله مانندی به لولاهاش میکوبید. سایههای بلند و رقصانِ درختانِ خشکیده، بر روی دیوارِ بتنیِ فرسوده میلغزیدند و به وهمِ این مکانِ متروکه دامن میزدند. اینجا، در دلِ منطقهای که حتی شبحِ کارخانهها هم از آن گریخته بودند، سکوت حکمفرما بود؛ سکوتی که سنگینتر از هوا بود و بویِ باروتِ خاموش و فلزِ زنگزده میداد.
جونگکوک، سرد و بیرحم، مانندِ شکارچیای که شکارش را در تله انداخته، آمادهی ورود بود. خشمِ سالها، در رگهایش میجوشید و الینا، تنها مهرهای بود که میتوانست آن آتش را به سمتِ مقصدِ اصلی هدایت کند. نگاهش به تهیونگ، که در کنارش با احتیاط قدم برمیداشت، خیره ماند. در چشمهایِ تهیونگ، چیزی جز نگرانی برای نجات نبود، اما برای جونگکوک، این هیجانِ اولیهیِ یک بازیِ خطرناک بود.
همین که قدمِ اول را برای ورود برداشتند، درست در آستانهیِ ورود به جهنم، کابوسِ دیگری آغاز شد....
گوشی تهیونگ زنگ خورد..
صدایِ شکسته و وحشتزدهی هلنا، همچون پتک برقی، تمامِ منطقِ تهیونگ را در هم کوبید. دنیایش، که تا همین لحظه رویِ محورِ نجاتِ الینا میچرخید، ناگهان به دورِ خودش چرخید و در یک نقطه متوقف شد هلنا..
هلنا: تهیونگ...تروخدا تروخدا بیا! اونا اومدن اینجا!..تهیو-
و قطع شد..
جونگکوک، برای یک لحظه، پلک نزد. چهرهاش سنگی شد. تمامِ تمرکزش که رویِ سوله بود، شکاف برداشته بود. این یک انحراف ناخواسته بود، یک پیچشِ غیرمنتظره در بازی خودش...
جونگکوک، با نگاهی که از آن برقی از انتقام میدرخشید، دوباره درِ ماشین را باز کرد.
جونگکوک: من الینا رو نجات میدم. تو باید هلنا رو پیدا کنی. اونها میخوان منو از مسیرم منحرف کنن. این بازیِ منه، و من اجازه نمیدم کسی اون رو به هم بزنه.
و بعد، بدون خداحافظی، بدونِ درنگ، به سمتِ سوله دوید. صدایِ نفسهایِ داغش در تاریکی گم شد، و تنها صدا، صدای لرزان هلنا بود که در ذهنِ تهیونگ تکرار میشد.
تهیونگ، با قلبی که از ترس برای هلنا به شدت میتپید، به ماشینش خیره شد. نقشهی نجات الینا، در یک لحظه، به نقشهی نجات کسی که تمامِ دنیایش بود، تبدیل شده بود....
حمایت کنید🎀
#فیکشن #تهیونگ #جونگکوک #جونگکوک #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
p14
تهیونگ ویو:
تهیونگ پشت فرمون نشست. برخلاف همیشه که توی رانندگی خونسرد بود، این بار انگشتهاش روی فرمان با ضربآهنگی عصبی میلرزید. جونگکوک کنارش بود، خیره به لپتاپ کوچکی که روی پاهاش باز بود و نقاطِ جیپیاس رو ردیابی میکرد.
اون لحظهای که پیشونیاش رو به پیشونیِ هلنا چسبونده بود. اون تصویر مثل یک فیلمِ آهسته توی ذهنش تکرار میشد.
«به من قول بده…»
جونگکوک بدون اینکه سرش رو از صفحه لپتاپ بلند کنه، با صدای سرد و بم گفت:
جونگکوک: تمرکزت رو بذار روی جاده، تهیونگ. اگه میخوایم الینا رو نجات بدیم، باید به اون فکر کنیم، نه به چیزی که پشت سر گذاشتی.
تهیونگ دندونهاش رو روی هم فشار داد. پاش رو بیشتر روی گاز فشار داد و سرعت ماشین توی خیابانهای خلوتِ حومه شهر بالا رفت.
تهیونگ: میدونم کوک. فقط… دزدیدن اون از جلوی مدرسه؟ این یعنی خیلی به ما نزدیک شدن. اونا میدونن ما کجاها تردد میکنیم.
جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد. نگاهش طوفانی بود، اما نه از ترس… از یک خشمِ کنترل شده که میخواست همه چیز رو به خاکستر تبدیل کنه.
جونگکوک: این اولین اخطاره. اونها میخوان بهم نشون بدن که دستشون به داراییهای من میرسه. ولی خبر ندارن که اون دختر… اون تنها کسیه که میتونه راهِ منو برای رسیدن به پدرش باز کنه.
تهیونگ: لوکیشن چی؟ کجاست؟
جونگکوک نقطه قرمزِ روی نقشه رو نشون داد.
جونگکوک: یه سوله متروکه تو بخش صنعتی. منطقهای که هیچ دوربین امنیتیای نداره..
تهیونگ به جاده خیره شد. ذهنش داشت احتمالات رو بررسی میکرد.
تهیونگ: اگر اونها واقعاً برای انتقام از شما الینا رو دزدیده باشن، احتمالا الان اونجا یه تله است. باید مراقب باشیم. همونجوری که تو دنبال انتقام از الینا و پدرش هستی..
جونگکوک اسلحهاش رو از زیر داشبورد بیرون کشید و خشابش رو چک کرد. صدای فلزیِ خشاب، توی فضای خفه ماشین طنین انداخت.تهیونگ نگاهش رو کوتاه به جونگکوک انداخت.تهیونگ لرزش خفیفی توی بدنش حس کرد. میدونست جونگکوک شوخی نمیکنه. اگه ردِ پایی از خیانت توی این ماجرا پیدا میشد، اون سوله به صحنه اعدام تبدیل میشد، نه نجات.
ماشین به نزدیکی سوله رسید. تهیونگ چراغها رو خاموش کرد و ماشین رو پشت یک تپه کوچکِ خاکی پارک کرد.جونگکوک درِ ماشین رو باز کرد و هوای سردِ شب رو به ریههاش فرستاد.
جونگکوک: میریم تو. ولی نه مثل یه نجاتدهنده… مثل یه کابوس...
(میخوام از اینجا بعد رو ویو راوی بنویسم)
ویو راوی:
باد سردِ شب، درِ فلزیِ سوله را با صدای ناله مانندی به لولاهاش میکوبید. سایههای بلند و رقصانِ درختانِ خشکیده، بر روی دیوارِ بتنیِ فرسوده میلغزیدند و به وهمِ این مکانِ متروکه دامن میزدند. اینجا، در دلِ منطقهای که حتی شبحِ کارخانهها هم از آن گریخته بودند، سکوت حکمفرما بود؛ سکوتی که سنگینتر از هوا بود و بویِ باروتِ خاموش و فلزِ زنگزده میداد.
جونگکوک، سرد و بیرحم، مانندِ شکارچیای که شکارش را در تله انداخته، آمادهی ورود بود. خشمِ سالها، در رگهایش میجوشید و الینا، تنها مهرهای بود که میتوانست آن آتش را به سمتِ مقصدِ اصلی هدایت کند. نگاهش به تهیونگ، که در کنارش با احتیاط قدم برمیداشت، خیره ماند. در چشمهایِ تهیونگ، چیزی جز نگرانی برای نجات نبود، اما برای جونگکوک، این هیجانِ اولیهیِ یک بازیِ خطرناک بود.
همین که قدمِ اول را برای ورود برداشتند، درست در آستانهیِ ورود به جهنم، کابوسِ دیگری آغاز شد....
گوشی تهیونگ زنگ خورد..
صدایِ شکسته و وحشتزدهی هلنا، همچون پتک برقی، تمامِ منطقِ تهیونگ را در هم کوبید. دنیایش، که تا همین لحظه رویِ محورِ نجاتِ الینا میچرخید، ناگهان به دورِ خودش چرخید و در یک نقطه متوقف شد هلنا..
هلنا: تهیونگ...تروخدا تروخدا بیا! اونا اومدن اینجا!..تهیو-
و قطع شد..
جونگکوک، برای یک لحظه، پلک نزد. چهرهاش سنگی شد. تمامِ تمرکزش که رویِ سوله بود، شکاف برداشته بود. این یک انحراف ناخواسته بود، یک پیچشِ غیرمنتظره در بازی خودش...
جونگکوک، با نگاهی که از آن برقی از انتقام میدرخشید، دوباره درِ ماشین را باز کرد.
جونگکوک: من الینا رو نجات میدم. تو باید هلنا رو پیدا کنی. اونها میخوان منو از مسیرم منحرف کنن. این بازیِ منه، و من اجازه نمیدم کسی اون رو به هم بزنه.
و بعد، بدون خداحافظی، بدونِ درنگ، به سمتِ سوله دوید. صدایِ نفسهایِ داغش در تاریکی گم شد، و تنها صدا، صدای لرزان هلنا بود که در ذهنِ تهیونگ تکرار میشد.
تهیونگ، با قلبی که از ترس برای هلنا به شدت میتپید، به ماشینش خیره شد. نقشهی نجات الینا، در یک لحظه، به نقشهی نجات کسی که تمامِ دنیایش بود، تبدیل شده بود....
حمایت کنید🎀
#فیکشن #تهیونگ #جونگکوک #جونگکوک #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
- ۷۲۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط