سناریو Jimin 5

ات از این حرف جیمین خوشحال میشه
ات: ممنون حالا میشه ولمم کنیی دارمم لهه میشممم
جیمین: آروم از بغلت میاد بیرون و لباس کثیف رو ازت میگیره ۱* باشه برو رو تخت بخواب
ات: چی؟ مگه نمیخواستی برات بگم چرا اومدم اینجا؟
جیمین: الان خسته ای باید انرژی داشته باشی؟ منم خستم بزار لباستو بزارن تو ماشین لباسشویی
ات: باشه... پس خودت کجا میخوابی؟
جیمین: بروو بخواببب دیگههه
ات: باشههه
ات میره تو اتاق و جیمین میره تو اشپز خونه و لباس ات رو میندازه تو ماشین
ات: عجب اتاقی داره تختش چقدر نرمه
جیمین میاد اتاق*
جیمین: هنوز نخوابیدی؟
ات: نه میخواستم باهات حرف بزنم
جیمین: گفتم الان نمیشه فردا
ات: اخه فردا که...
همون لحظه جیمین میپره وسط حرفت
جیمین:جفت دستاتو میگیره*تو مهمون منی پس منم نمیزارم به این راحتی مرخص شی
ات: چی؟؟.. چی میگیی؟؟
جیمین: پوزخند *نترس بابا کاریت ندارم
فقط یه مدته تنها شدم میخوام یکی پیشم باشه، باهام میمونی؟ حداقل برای دو روز؟
ات: ولی من...
جیمین سرشو میندازه پایین یکم ناراحت میشه*
ات: باشه! باشه پیشت میمونم
جیمین: چشماشو میبنده و بغلت میکنه میزارتت رو تخت بعد به صورتت نگاه میکنه*
ات: تو... توکه...
جیمین: من حرمتت رو زمین نمیندازم، هیچ وقت بدون اینکه ازت بخوام همچین کاری نمیکنم
(نکته: جیمین طوری روت خوابیده بود که خودش یه سمت بود، دستش رو گذاشته بود رو سرش و بدون اینکه بدنش بهت بخوره دستش اون ور سرت گذاشته بود(امید وارم فهمیده باشید))
ات: اوهوم..
جیمین عیمک ات رو برمیداره و میزاره روی میزه کنار تختش
جیمین: حالا میتونم بغلت کنم تا برتم تعریف کنی چرا اومدی اینجا؟
ات: باشه
جیمین اروم خودشو میندازه روت و بعد از روی تخت بغلت میکنه(روت بودش)
جیمین: خب شروع کن
ات: راستش من امروز به دیدن یکی از دوستایی قدیمیم اومده بودم ولی وقتی دیدمش اون منو یادش رفته بود... به کل فراموشم کرده بود...
جیمین: اگر فراموشت کرده بود چطور تومدی دیدنش؟
ات: اون یه بلاگر معروفه که از مجسمه هایی که تو مغازش میفروشه فیلم میزاره
جیمین: او. . خب بیشتر از خودت بهم بگو
ات: من خب یه نویسنده داستان های کودکانه ام ولی خب من خودم اونا رو چاپ میکنم و هیچکس منو نمیشناسه من تو یه مغازه کوچیک با داداشم کتاب هایی که مینویسم رو میفروشم و... پدر مادرم... یعنی مادرم...
همون لحظه ات متوجه شد که جیمین خوابیده
ات: باورم نمیشه... مگه یه ادم چقدر میتونه زیبا باشه...

ات جیمین رو بیشتر به سمت خودش میکشه
و بعد جیمین اروم میخنده که ات محکم تر بغلش کرد
ات: تو ذهنش میگه که، وای، من چقدر زود با این ادم صمیمی شدم....
دیدگاه ها (۰)

سناریو Jimin 6

سناریو Jimin 7

سناریو Jimin 4

سناریو Jimin 2

پارت ۵۴ات: مثلا روز عروسیمونه 😡جیمین: باشه باشه میمونیم ات: ...

تهیونگ: پس بخواب ات: باشه میرسین به خونه و تهیونگ ماشین رو پ...

سناریو وقتی روی پاهاشون موقع فیلم دیدن میخوابی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط