𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p15
با شنیدن اون صدا تمام نظم ظاهری از که جونگکوک ساخته بود از هم پاشید.
سمت تهیونگ برگشت و این بار به بلند شدن صدای کوتاهی از قدم هاش اهمیت نداد.
چشم های لرزون و گشاد شده ی تهیونگ به جونگکوک خیره شده بودن. درحالی که پتوش رو سفت و محکم چسبیده بود و تا چونه اش بالا کشیده بود.
این بار جونگکوک نمیخواست آروم باشه، میخواست «حضور» داشته باشه. این چیزی بود که تهیونگ نیاز داشت.
قطره اشکی از چشم های تهیونگ پایین اومد. لایه ای از اشک چشم های تهیونگ رو پوشونده بود و اون هارو از قبل هم شفاف تر کرده بود.
همه ی این ها با وجود تاریکی غیر قابل دیدن بودن. ولی اون هر پرستاری نبود، جونگکوک بود.
جونگکوک با صدای بم و لحن ارومش سعی کرد مثل قبل اوضاع رو کنترل کنه یا اون «نظم ظاهری» رو برگردونه:« نگران نباش. فقط دارم میرم آب بخورم. »
تهیونگ عقب رفت و پتو رو به خودش فشرد:« دروغگو! تو... اگر.. اگر میرفتی.. میرفتی آب بخوری.. چرا بهم نگفتی؟»
جونگکوک به تلاش برای کنترل اوضاع ادامه داد:« چطور میتونم وقتی پروانم انقدر قشنگ و آروم خوابیده بود مزاحم خوابش بشم؟»
تهیونگ اخمی کرد و این باعث شد پیشونیش چروک بشه:« بازم... تو باید بهم میگفتی! اصلا... اصلا از کجا بدونم... از کجا بدونم واقعا داشتی میرفتی آب بخوری؟»
اتاق تاریک بود، اما جونگکوک نگرانی و ترس از رها شدنه اون بچه رو خیلی واضح میدید:« من به تو قول دادم جایی نمیرم، آدمی نیستم که زیر قولم بزنم. فقط گلوم خشک شده بود. میخواستم آب بخورم و روی مبل بخوابم. اگر تو نمیخوای آب نمیخورم، باشه؟»
چروک پیشونی تهیونگ محو شد. اما همچنان نمیتونست به جونگکوک اعتماد کنه:«نه... آب.. آب بخور... ولی.. ولی نرو.. »
جونگکوک با مهربونی سر تکون داد:« هرچی تو بگی، پروانه کوچولو. »
و با مکث، قدم های کوتاه و آروم برداشت و سمت یخچال رفت.
صدای برخورد آب با سطح لیوان بعد از گفتگویی که با تهیونگ داشت، چیزی بود که سکوت خونه رو شکونده بود. بعد از خوردن آب سریع سمت اتاق تهیونگ رفت.
روی زمین دراز کشید. برخورد ناخوشایند کمرش با سطح سخت و سرد زمین رو نادیده گرفت و سمت تهیونگ برگشت:« پس حالا من باید بخوابم که فردا بتونم ببرمت رستوران، باشه؟»
تهیونگ که کامل راضی نشده بود ادامه داد:« ولی... رو.. رو زمین نخواب... میخوام.. میخوام پیش من بخوابی.. رو تخت.. »
شرایط:
۱۲۰ لایک ۱۰۰ کامنت (نظرتونو بگیدد الکی چرت و پرت نگید که کامنتا پر شهه) ۳۰ بازنشر
p15
با شنیدن اون صدا تمام نظم ظاهری از که جونگکوک ساخته بود از هم پاشید.
سمت تهیونگ برگشت و این بار به بلند شدن صدای کوتاهی از قدم هاش اهمیت نداد.
چشم های لرزون و گشاد شده ی تهیونگ به جونگکوک خیره شده بودن. درحالی که پتوش رو سفت و محکم چسبیده بود و تا چونه اش بالا کشیده بود.
این بار جونگکوک نمیخواست آروم باشه، میخواست «حضور» داشته باشه. این چیزی بود که تهیونگ نیاز داشت.
قطره اشکی از چشم های تهیونگ پایین اومد. لایه ای از اشک چشم های تهیونگ رو پوشونده بود و اون هارو از قبل هم شفاف تر کرده بود.
همه ی این ها با وجود تاریکی غیر قابل دیدن بودن. ولی اون هر پرستاری نبود، جونگکوک بود.
جونگکوک با صدای بم و لحن ارومش سعی کرد مثل قبل اوضاع رو کنترل کنه یا اون «نظم ظاهری» رو برگردونه:« نگران نباش. فقط دارم میرم آب بخورم. »
تهیونگ عقب رفت و پتو رو به خودش فشرد:« دروغگو! تو... اگر.. اگر میرفتی.. میرفتی آب بخوری.. چرا بهم نگفتی؟»
جونگکوک به تلاش برای کنترل اوضاع ادامه داد:« چطور میتونم وقتی پروانم انقدر قشنگ و آروم خوابیده بود مزاحم خوابش بشم؟»
تهیونگ اخمی کرد و این باعث شد پیشونیش چروک بشه:« بازم... تو باید بهم میگفتی! اصلا... اصلا از کجا بدونم... از کجا بدونم واقعا داشتی میرفتی آب بخوری؟»
اتاق تاریک بود، اما جونگکوک نگرانی و ترس از رها شدنه اون بچه رو خیلی واضح میدید:« من به تو قول دادم جایی نمیرم، آدمی نیستم که زیر قولم بزنم. فقط گلوم خشک شده بود. میخواستم آب بخورم و روی مبل بخوابم. اگر تو نمیخوای آب نمیخورم، باشه؟»
چروک پیشونی تهیونگ محو شد. اما همچنان نمیتونست به جونگکوک اعتماد کنه:«نه... آب.. آب بخور... ولی.. ولی نرو.. »
جونگکوک با مهربونی سر تکون داد:« هرچی تو بگی، پروانه کوچولو. »
و با مکث، قدم های کوتاه و آروم برداشت و سمت یخچال رفت.
صدای برخورد آب با سطح لیوان بعد از گفتگویی که با تهیونگ داشت، چیزی بود که سکوت خونه رو شکونده بود. بعد از خوردن آب سریع سمت اتاق تهیونگ رفت.
روی زمین دراز کشید. برخورد ناخوشایند کمرش با سطح سخت و سرد زمین رو نادیده گرفت و سمت تهیونگ برگشت:« پس حالا من باید بخوابم که فردا بتونم ببرمت رستوران، باشه؟»
تهیونگ که کامل راضی نشده بود ادامه داد:« ولی... رو.. رو زمین نخواب... میخوام.. میخوام پیش من بخوابی.. رو تخت.. »
شرایط:
۱۲۰ لایک ۱۰۰ کامنت (نظرتونو بگیدد الکی چرت و پرت نگید که کامنتا پر شهه) ۳۰ بازنشر
- ۵.۹k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط