Part5
[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
👨🏻💼:همسرتون هستند؟
منو تهیونگ با تعجب به هم نگاه کردیم و اروم خندیدم
تهیونگ:نه دخترمه!
با حرف تهیونگ بیشتر خندم گرفت
مَرده که انگار متوجه شده بود داریم مسخرش میکنیم گفت
👨🏻💼:ببخشید نباید همچین سوالی میپرسیدم..چیز دیگه ای میل ندارید؟
تهیونگ جدی گفت
ته:نه خیر
بستنی رو برداشتم و دستمو تو دست تهیونگ گذاشتم از مغازه بیرون اومدیم ساعت 15:18 بود..
لارا:هوا خیلی خوبه میخوام همینجا بستنیمو بخورم
تهیونگ:باشه پس بریم روی اون نیمکت بشینیم
لارا:نه خوبه همینجا
تهیونگ:هرطور راحتی
با وزش باد موهام تو هوا میرقصیدن خیلی حس خوبی میداد بَستنیمو کم کم میخوردم
کمی ازش رو با نُک انگشتم برداشتم و پشت سرم قایم کردم
لارا:میگم تهیونگی
تهیونگ با حرفم سرش رو چرخوند و نگام کرد نک انگشتمو به دماغش چسبوندم
انگشتمو برداشتم و خندیدم
تهیونگ:ای شیطون وایستا ببینم
با خنده فرار کردم و تهیونگ هم پشت سرم میدوید
تهیونگ:مگه اینکه دستم بهت نرسه
نگاش کردم زبونمو در اوردم و گفتم
لارا:به همین خیال باش
خندید و سرطتشو زیاد کرد منم همین طور جای خلوتی بودیم و چندنفری اونجا بودن و انگار برای پیاده روی اومدن
میدویدم و تهیونگ هم پشت سرم بود (غافل از اینکه jk - پسر بزرگ ترین مافیای کره ، ایتالیا ، روس ... به لارا که با خنده برای داداش بزرگش زبون درازی میکنه و میدوئه نگاه میکرد برای یه لحضه قلبش لرزید ولی حس نفرتی که به خوانواده کیم داشت نمیزاشت به لارا نزدیک بشه و زیر لب زمزمه کرد
«اگه از خاندان لع*نتی کیم نبودی خیلی وقت پیش تورو مال خودم کرده بودم کیم لارآ : - jk» جک سه سال به دستور پدرش اونو زیر نظر داشت و از خاندانش بگیر تا سایز سوتی.*نش (استغفرالله چی مینویسی نیلا) همه چیز رو درباره اون دختر میدونست و این یه جورایی باعث شده بود هیچ دختر دیگه ای به چشمش نیاد
جک بدون اینکه دیگه به لارا فکر و نگاه کنه سوار ماشنش شد و حرکت کرد
لارا"بلاخره نفس کم اوردم و دست هامو بالا بردم و بریده بریده گفتم
لارا:ته..بس..نفسم...بند اومد.. تسلیمم
تهیونگ خودشو بهم رسوند و دستمو گرفت
تهیونگ:گرفتمت
لارا:ادم نیستی که مثل اسب میدوئی
تهیونگ قلقلکم داد که باعث شد با صدای بلند بخندم
تهیونگ:بگو عاشقمی
لارا:عاشفتم داداشی..حالا ولم کن خف.م کردی
تهیونگ دست از قلقلک دادن من برداشت به بستنیم که توی دستم اب شده بود نگاه کردم و لبامو غنچه کردم لوس گفتم
لارا:اوپااااا ببین چیکار کردی
تهیونگ:خودت کرم ریختی حقته
لارا:اصلا برو به درک
با حالت قهری به سمت ماشین رفتم و عقب نشستم
تهیونگ اومد و سوار شد
چیزی نگفتم و اونم چیزی نگفت حرکت کرد
به بیرون نگاه میکردم که چشمم خورد به مدرسه ای از اونجایی که خودم قهر میکنم خودمم اشتی با ذوق گفتم
لارا:اون مدرسهی من نیست؟
تهیونگ:اره خودشه..بریم نگاه کنیم؟
لارا:اره بریم
چیزی نگفت و به سمت مدرسه حرکت کرد از بلند شدم و تویه حرکت رو صندلی جلو نشستم
تهیونگ:نه به اون قهر کردنت نه به این شیطونیات
شونه ای بالا انداختم و با اعتماد به نفس گفتم
لارا:ما اینیم دیگه
تهیونگ خندید و سری به نشانه تعاسف تک.ون داد
و به راهش ادامه داد طولی نکشید که جلوی یه مدرسه بزرگ ایستاد به مدرسه نگاه کردم خیلی بزرگ بود و جالب به نظر میومد
تهیونگ:نظرت چیه؟
لارا:خوبه یعنی بدک نیست
تهیونگ:اهوم
با تهیونگ قدم میزدیم و به مدرسه نگاه میکردیم درمورد درس مدرسه و کار تهیونگ حرف میزدیم
تهیونگ:به احتمال زیاد یه شرکت بزنم و با عمو میشل توش کار کنیم
لارا:اهوم خوبه
یک ساعت گذشت که هوا کم کم داشت تاریک میشد
لارا:بهتر نیست برگردیم..هوا کم کم داره تاریک میشه
تهیونگ:یعنی چی برگردیم شبو اینجا میمونیم!!
عشق ترسناک
✦...............................
👨🏻💼:همسرتون هستند؟
منو تهیونگ با تعجب به هم نگاه کردیم و اروم خندیدم
تهیونگ:نه دخترمه!
با حرف تهیونگ بیشتر خندم گرفت
مَرده که انگار متوجه شده بود داریم مسخرش میکنیم گفت
👨🏻💼:ببخشید نباید همچین سوالی میپرسیدم..چیز دیگه ای میل ندارید؟
تهیونگ جدی گفت
ته:نه خیر
بستنی رو برداشتم و دستمو تو دست تهیونگ گذاشتم از مغازه بیرون اومدیم ساعت 15:18 بود..
لارا:هوا خیلی خوبه میخوام همینجا بستنیمو بخورم
تهیونگ:باشه پس بریم روی اون نیمکت بشینیم
لارا:نه خوبه همینجا
تهیونگ:هرطور راحتی
با وزش باد موهام تو هوا میرقصیدن خیلی حس خوبی میداد بَستنیمو کم کم میخوردم
کمی ازش رو با نُک انگشتم برداشتم و پشت سرم قایم کردم
لارا:میگم تهیونگی
تهیونگ با حرفم سرش رو چرخوند و نگام کرد نک انگشتمو به دماغش چسبوندم
انگشتمو برداشتم و خندیدم
تهیونگ:ای شیطون وایستا ببینم
با خنده فرار کردم و تهیونگ هم پشت سرم میدوید
تهیونگ:مگه اینکه دستم بهت نرسه
نگاش کردم زبونمو در اوردم و گفتم
لارا:به همین خیال باش
خندید و سرطتشو زیاد کرد منم همین طور جای خلوتی بودیم و چندنفری اونجا بودن و انگار برای پیاده روی اومدن
میدویدم و تهیونگ هم پشت سرم بود (غافل از اینکه jk - پسر بزرگ ترین مافیای کره ، ایتالیا ، روس ... به لارا که با خنده برای داداش بزرگش زبون درازی میکنه و میدوئه نگاه میکرد برای یه لحضه قلبش لرزید ولی حس نفرتی که به خوانواده کیم داشت نمیزاشت به لارا نزدیک بشه و زیر لب زمزمه کرد
«اگه از خاندان لع*نتی کیم نبودی خیلی وقت پیش تورو مال خودم کرده بودم کیم لارآ : - jk» جک سه سال به دستور پدرش اونو زیر نظر داشت و از خاندانش بگیر تا سایز سوتی.*نش (استغفرالله چی مینویسی نیلا) همه چیز رو درباره اون دختر میدونست و این یه جورایی باعث شده بود هیچ دختر دیگه ای به چشمش نیاد
جک بدون اینکه دیگه به لارا فکر و نگاه کنه سوار ماشنش شد و حرکت کرد
لارا"بلاخره نفس کم اوردم و دست هامو بالا بردم و بریده بریده گفتم
لارا:ته..بس..نفسم...بند اومد.. تسلیمم
تهیونگ خودشو بهم رسوند و دستمو گرفت
تهیونگ:گرفتمت
لارا:ادم نیستی که مثل اسب میدوئی
تهیونگ قلقلکم داد که باعث شد با صدای بلند بخندم
تهیونگ:بگو عاشقمی
لارا:عاشفتم داداشی..حالا ولم کن خف.م کردی
تهیونگ دست از قلقلک دادن من برداشت به بستنیم که توی دستم اب شده بود نگاه کردم و لبامو غنچه کردم لوس گفتم
لارا:اوپااااا ببین چیکار کردی
تهیونگ:خودت کرم ریختی حقته
لارا:اصلا برو به درک
با حالت قهری به سمت ماشین رفتم و عقب نشستم
تهیونگ اومد و سوار شد
چیزی نگفتم و اونم چیزی نگفت حرکت کرد
به بیرون نگاه میکردم که چشمم خورد به مدرسه ای از اونجایی که خودم قهر میکنم خودمم اشتی با ذوق گفتم
لارا:اون مدرسهی من نیست؟
تهیونگ:اره خودشه..بریم نگاه کنیم؟
لارا:اره بریم
چیزی نگفت و به سمت مدرسه حرکت کرد از بلند شدم و تویه حرکت رو صندلی جلو نشستم
تهیونگ:نه به اون قهر کردنت نه به این شیطونیات
شونه ای بالا انداختم و با اعتماد به نفس گفتم
لارا:ما اینیم دیگه
تهیونگ خندید و سری به نشانه تعاسف تک.ون داد
و به راهش ادامه داد طولی نکشید که جلوی یه مدرسه بزرگ ایستاد به مدرسه نگاه کردم خیلی بزرگ بود و جالب به نظر میومد
تهیونگ:نظرت چیه؟
لارا:خوبه یعنی بدک نیست
تهیونگ:اهوم
با تهیونگ قدم میزدیم و به مدرسه نگاه میکردیم درمورد درس مدرسه و کار تهیونگ حرف میزدیم
تهیونگ:به احتمال زیاد یه شرکت بزنم و با عمو میشل توش کار کنیم
لارا:اهوم خوبه
یک ساعت گذشت که هوا کم کم داشت تاریک میشد
لارا:بهتر نیست برگردیم..هوا کم کم داره تاریک میشه
تهیونگ:یعنی چی برگردیم شبو اینجا میمونیم!!
- ۲.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط