رمان سرنوشت
•رمان سرنوشت:)!.
Part:15
.🤍.
نیکا: بزار حرفمو بزنم چند وقته پشت گوشی با هم صحبت میکنیم امروز ی قرار بیرون گزاشتیم تو کافه گفتم تو و ارسلانم بیاین...
دیانا: من پیش ارسلان نیستم پیش مهرابم...
نیکا: پس با مهراب بیا لوک و واست میفرستم منتظرم بوس بهت خدافظ...
دیانا: الو نیکای بی همه چیز...قطع کرد
مهراب: چی شده؟
دیانا: این بیشور واسه خودش میبره و میدوزه اصن نظر منم واس مهم نی...
مهراب: حالا چی شده...
دیانا: بپر حاضر شو باید بریم پیش بچها...
مهراب: از دست شماها...
دیانا: کلافه روی یکی از میزای کافه نشسته بودم و منتظر نیکا و پانیذ بودم همینجوری پامو روی زمین میکوبیدم مهرابم مطمئنن کلافه شده بود...
مهراب: چقد تم کافه قشنگه...
دیانا: نگاهی به دور و برم انداختم که با نور بنفش و کاغذ دیواریای طوسی تزئین شده بودم
هر وقت چیزای بنفش میدیدم یاد علاقه شدید
ارسلان به رنگ بنفش می افتادم...
_اره خیلی قشنگه:)!...همون موقع پانیذ و نیکا با اون دوتا پسرا که رفیقای ارسلان بودن وارد کافه شدن...
نیکا: با دیدن دیانا بعد چند وقت دویدم سمتش و پریدم بغلش...
_بیشور عوضی یادی از ما نکنی مگه اینکه ما بیاریمت پیش خودمون...
دیانا: نیکا ببخشید واقعا این چند وقته درگیر بودم...
پانیذ: بله دیگه درگیر شوهرشون بودن..
دیانا: یا صدای پانیذ از نیکا جدا شدم و پریدم بغل پانیذ....
_چطوری خل من؟
پانیذ: به خوبی شما که نمیشم...
دیانا: اشاره ای به دوستای ارسلان کردم و گفتم..
_معلومه...همون موقع پانیذ نیشگونی از پهلوم گرفت...باشه بابا وحشی
متین: سلام دیانا خانوم...
ممد: سلام زن داداش...
دیانا: با حرف ممد خنده کوتاهی کردم و سلام کردم...همگی نشستیم و ی چیزی سفارش دادیم من بغل مهراب نشسته بودم که مهراب تو گوشیش ویدیو های چرت پرت نشون میداد و خودش میخندید...
نیکا: متین اینجا خیلی قشنگه اینجارو از کجا پیدا کردی؟
متین: اینجا پاتوق ارسلانه همیشه میاره اینجا مارو بیشترین دلیلی هم که میاد اینجا به خاطر تم داخلیشه...
دیانا: با حرف متین لبخندی زدم که مهراب اروم در گوشم گفت...
_شوهرتون خوش سلیقه هم که هست...
دیانا: با آرنج به پهلوش کوبیدم که تو خودش جمع شد و وحشی نثارم کرد...
Part:15
.🤍.
نیکا: بزار حرفمو بزنم چند وقته پشت گوشی با هم صحبت میکنیم امروز ی قرار بیرون گزاشتیم تو کافه گفتم تو و ارسلانم بیاین...
دیانا: من پیش ارسلان نیستم پیش مهرابم...
نیکا: پس با مهراب بیا لوک و واست میفرستم منتظرم بوس بهت خدافظ...
دیانا: الو نیکای بی همه چیز...قطع کرد
مهراب: چی شده؟
دیانا: این بیشور واسه خودش میبره و میدوزه اصن نظر منم واس مهم نی...
مهراب: حالا چی شده...
دیانا: بپر حاضر شو باید بریم پیش بچها...
مهراب: از دست شماها...
دیانا: کلافه روی یکی از میزای کافه نشسته بودم و منتظر نیکا و پانیذ بودم همینجوری پامو روی زمین میکوبیدم مهرابم مطمئنن کلافه شده بود...
مهراب: چقد تم کافه قشنگه...
دیانا: نگاهی به دور و برم انداختم که با نور بنفش و کاغذ دیواریای طوسی تزئین شده بودم
هر وقت چیزای بنفش میدیدم یاد علاقه شدید
ارسلان به رنگ بنفش می افتادم...
_اره خیلی قشنگه:)!...همون موقع پانیذ و نیکا با اون دوتا پسرا که رفیقای ارسلان بودن وارد کافه شدن...
نیکا: با دیدن دیانا بعد چند وقت دویدم سمتش و پریدم بغلش...
_بیشور عوضی یادی از ما نکنی مگه اینکه ما بیاریمت پیش خودمون...
دیانا: نیکا ببخشید واقعا این چند وقته درگیر بودم...
پانیذ: بله دیگه درگیر شوهرشون بودن..
دیانا: یا صدای پانیذ از نیکا جدا شدم و پریدم بغل پانیذ....
_چطوری خل من؟
پانیذ: به خوبی شما که نمیشم...
دیانا: اشاره ای به دوستای ارسلان کردم و گفتم..
_معلومه...همون موقع پانیذ نیشگونی از پهلوم گرفت...باشه بابا وحشی
متین: سلام دیانا خانوم...
ممد: سلام زن داداش...
دیانا: با حرف ممد خنده کوتاهی کردم و سلام کردم...همگی نشستیم و ی چیزی سفارش دادیم من بغل مهراب نشسته بودم که مهراب تو گوشیش ویدیو های چرت پرت نشون میداد و خودش میخندید...
نیکا: متین اینجا خیلی قشنگه اینجارو از کجا پیدا کردی؟
متین: اینجا پاتوق ارسلانه همیشه میاره اینجا مارو بیشترین دلیلی هم که میاد اینجا به خاطر تم داخلیشه...
دیانا: با حرف متین لبخندی زدم که مهراب اروم در گوشم گفت...
_شوهرتون خوش سلیقه هم که هست...
دیانا: با آرنج به پهلوش کوبیدم که تو خودش جمع شد و وحشی نثارم کرد...
- ۵.۴k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط