{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان سرنوشت

•رمان سرنوشت:)!.
Part:14
.🤍.
مهراب: مطمئنی دوست نداره؟
دیانا: به جهنم که دوسم نداره
مهراب: دیوونه ای؟
دیانا: مهرابببب
مهراب: میگم مگه میشه همچین دختر خنگی و دوس نداش؟
دیانا: حالا شده دیگ‌...
مهراب: ی فکر خفن دارم...
دیانا: نه تروخدااا تو فکر نکننن
مهراب: احمق به نفع خودته..
دیانا: اصن کی گفته من میخوام ارسلان عاشقم بشه؟:)...
مهراب: وقتی درباره مهدیس انقد حسودی میکنی صد درصد ی حسی هس خانوم رحیمی...
دیانا: مهراب این ی حسیه که تازه داره جوونه میزنه میتونم جلوشو بگیرم...
مهراب: اول پیاده شو فنچ کوچولو تا بعدا درباره این حست ی تصمیمی بگیریم...
_
ارسلان: بی رمق سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم سمت گل فروشی ی دسته گل رز قرمز گرفتم و نشستم تو ماشین به مهدیس پیام دادم ی ساعت دیگه کافه همیشگی باشه باید از دلش در میوردم هر چند دل من پیش مهدیس نبود همش تو فکر این بودم که الان دیانا کجاست و چیکار میکنه درسته بهش بی تفاوتم ولی تو خلوت خودم همیشه انقد بهش فکر میکنم دیوونه میشم...
__
دیانا: مهراببب
مهراب: خب تو بازی بلد نیستی به من چه؟
دیانا: این هشتمین گُلیه که بهم میزنی ی دونم من بزار بزنم دیگ...
مهراب: خب تو حتی نمیتونی نزدیک دروازه بشییی...
مامان مهراب: دخترم بیا میوه بخور این مهراب بی همه چیز اون ماس ماسکو که کنار نمیزاره..
مهراب: مامان جان لطف داری...
دیانا: خاله مرسی خیلی زحمت کشیدین ببخشید مزاحمتون شدما...
مامان مهراب: این چه حرفیه دخترم انقد ناراحت شدم این پسره دیوونه واسه ناهار دعوتت نکرده بود...
دیانا: ی لبخند زدم که همون موقع گوشیم زنگ خورد نیکا بود...
_جانم نیکا
+سلام بیشور..
_چته؟ باز میپری به من..
+شوهر کردی دیگه یادی از ما فقیر فقرا نمیکنی؟
_دختره خل ما که هر روز داریم دو ساعت حرف میزنیم..
+تو بیشور نمیای ی سر مارو ببینی دو ساعت پشت گوشی حرف زدنت بخوره تو سرت...
_حالا چی کار داشتی؟...
+ببین ی چیزی میگم فوشم نده خب؟
_بگو دیگه
+روز عروسیت یادته دو نفر از دوستای ارسلان اومده بودن...
_خب؟
+یکیشون به من شماره داد یکیشون به پانیذ...
_نگو که‌‌...
+بزار حرفمو بزنم چند وقته پشت گوشی با هم صحبت میکنیم امروز ی قرار بیرون گزاشتیم تو کافه گفتم تو و ارسلانم بیاین...
_من پیش ارسلان نیستم پیش مهرابم...
دیدگاه ها (۱۷)

•رمان سرنوشت:)!.Part:15.🤍.نیکا: بزار حرفمو بزنم چند وقته پشت...

قشنگمو حمایت کنید 💙❤

قشنگام این خوشگل خانم رو حمایت کنید

•رمان سرنوشت:)!.Part:13.🤍.از خونه خارج شدم که ماشین مهراب و ...

رمان بغلی من پارت ۱۷۳و۱۷۴و۱۷۵دیانا: لبخندی بهش زدم لیلا:بیا ...

رمان بغلی من پارت ۱۳۴و۱۳۵و۱۳۶و۱۳۷ارسلان: آخيش آنقدر وول نخور...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط