3 تفنگدار )
3 تفنگدار )
پارت ۵۷
تهیونگ زود لبش را برداشت سپس سمت راه رو زل زد با دیدن نبود جونگکوک با چشم های و تیله های عسلی تند به اون سوک زل زد ..
تهیونگ: معذرت میخواهم مجبور بودم بخاطر اون حرف های قلب از اومدن ما ..
اون سوک گوشه چشم ای اشک مانند مروارید و درخشش چکید سپس پایین خیره گفت ... اسلاید ۲
اون سوک : اینم .. از اولین بوسه ام
تهیونگ کمی خجالت زده به زمین خیره شد سپس باز هم با لحن سابق اش گفت ...
تهیونگ: معذرت میخواهم
نرم سمت لب های اون سوک خم شد سپس برعکس دقایق پیش لبش را روی لب اون سوک کشید ... و بیش عطر شیرینی را وارد ریه هایش کرد ... لب های که هیچگونه فاصله ای بین آن ها نبود آروم زمزمه کنان لب گفت
تهیونگ: نمیخواستم اولین بوسه ات رو خراب کنم
اون سوک از این لحن و مهربانی درک تهیونگ به شدت راضی و متشکر بود سپس تند آن دستی که پیراهن تهیونگ در دستش بود را رها کرد سپس نرم لبخند زد و با همان حرارت عطر بسیار خوش بوی تهیونگ با لحن لرزاند و غمگین گفت
اون سوک ؛ ممنون که درکم میکنی
تهیونگ نرم ازش فاصله گرفت سپس قدمی دیگری ازش دور شد و با لحن مهربانی گفت
تهیونگ: دیگه خوب... نمیدونم یهویی به ذهنم رسید ! و .. اون حرفهای داشت ی..جورایی میخواستم .. باور کنه
اون سوک همانطور که چشم از دید تهیونگ دزدیده بود به آرامی لب زد
اون سوک : خونه حرف میزنیم
سپس منتظر نماند با قدم های سریع و صدا بلند کفش زنانه ای اش از تهیونگ فاصله گرفت به محض ورودش به سالن همه کم کم سمت میز میرفتند یوری با دیدن اون سوک دستی بهش تکون داد سپس ازش درخواست نمود تا سمتش برود
اون سوک تند سمتش رفت سپس کنارش نشست از آن چشم های عسلیش و قرمز بودن گونه هایش به خوبی معلوم بود که اتفاقی افتاده
یوری : چی شد ؟
اون سوک : چیزی نشده
یوری مشکوک گفت
یوری : چرا قرمز شدی
اون سوک به آرامی نفس پر از کلافگی بیرون کشید سپس نرم نگاهش را جلو برد و روی تهیونگی که حالا مشغول حرف زدن با نامجون بود خیلی جدی و محکم حرف میزد و حرکت های دستی که بر اثر ذهنش انجام میداد تنها یک لبخند تلخی تحویل یوری داد
یوری همچنان منتظر بود حتی این صمیمیت یهویی از طرف خودش و اون سوک او را به شدت به مرز تعجب میبرد اما از ته دلش میخواست بدونه که داستان غمگین تهیونگ و اون سوک چی میتونه باشه ...
یوری کمی لحنش را آرام کرد سپس نرم و تا حدی که اون سوک بشنود دست رو دست اون سوک گذاشت
یوری : اون سوک خانم من خیلی خوب میدونم که شما با عشق ازدواج نکردین هر موقع خواستی میتونی باهام درد دل کنی میدونم که دختر مغرور رو داری منظورم هاریه ولی گاهی وقتها تو دلت چیزی میگذره که نمیخواهی خانوادت بدونن
اون سوک زل زد تو چشم های یوری
پارت ۵۷
تهیونگ زود لبش را برداشت سپس سمت راه رو زل زد با دیدن نبود جونگکوک با چشم های و تیله های عسلی تند به اون سوک زل زد ..
تهیونگ: معذرت میخواهم مجبور بودم بخاطر اون حرف های قلب از اومدن ما ..
اون سوک گوشه چشم ای اشک مانند مروارید و درخشش چکید سپس پایین خیره گفت ... اسلاید ۲
اون سوک : اینم .. از اولین بوسه ام
تهیونگ کمی خجالت زده به زمین خیره شد سپس باز هم با لحن سابق اش گفت ...
تهیونگ: معذرت میخواهم
نرم سمت لب های اون سوک خم شد سپس برعکس دقایق پیش لبش را روی لب اون سوک کشید ... و بیش عطر شیرینی را وارد ریه هایش کرد ... لب های که هیچگونه فاصله ای بین آن ها نبود آروم زمزمه کنان لب گفت
تهیونگ: نمیخواستم اولین بوسه ات رو خراب کنم
اون سوک از این لحن و مهربانی درک تهیونگ به شدت راضی و متشکر بود سپس تند آن دستی که پیراهن تهیونگ در دستش بود را رها کرد سپس نرم لبخند زد و با همان حرارت عطر بسیار خوش بوی تهیونگ با لحن لرزاند و غمگین گفت
اون سوک ؛ ممنون که درکم میکنی
تهیونگ نرم ازش فاصله گرفت سپس قدمی دیگری ازش دور شد و با لحن مهربانی گفت
تهیونگ: دیگه خوب... نمیدونم یهویی به ذهنم رسید ! و .. اون حرفهای داشت ی..جورایی میخواستم .. باور کنه
اون سوک همانطور که چشم از دید تهیونگ دزدیده بود به آرامی لب زد
اون سوک : خونه حرف میزنیم
سپس منتظر نماند با قدم های سریع و صدا بلند کفش زنانه ای اش از تهیونگ فاصله گرفت به محض ورودش به سالن همه کم کم سمت میز میرفتند یوری با دیدن اون سوک دستی بهش تکون داد سپس ازش درخواست نمود تا سمتش برود
اون سوک تند سمتش رفت سپس کنارش نشست از آن چشم های عسلیش و قرمز بودن گونه هایش به خوبی معلوم بود که اتفاقی افتاده
یوری : چی شد ؟
اون سوک : چیزی نشده
یوری مشکوک گفت
یوری : چرا قرمز شدی
اون سوک به آرامی نفس پر از کلافگی بیرون کشید سپس نرم نگاهش را جلو برد و روی تهیونگی که حالا مشغول حرف زدن با نامجون بود خیلی جدی و محکم حرف میزد و حرکت های دستی که بر اثر ذهنش انجام میداد تنها یک لبخند تلخی تحویل یوری داد
یوری همچنان منتظر بود حتی این صمیمیت یهویی از طرف خودش و اون سوک او را به شدت به مرز تعجب میبرد اما از ته دلش میخواست بدونه که داستان غمگین تهیونگ و اون سوک چی میتونه باشه ...
یوری کمی لحنش را آرام کرد سپس نرم و تا حدی که اون سوک بشنود دست رو دست اون سوک گذاشت
یوری : اون سوک خانم من خیلی خوب میدونم که شما با عشق ازدواج نکردین هر موقع خواستی میتونی باهام درد دل کنی میدونم که دختر مغرور رو داری منظورم هاریه ولی گاهی وقتها تو دلت چیزی میگذره که نمیخواهی خانوادت بدونن
اون سوک زل زد تو چشم های یوری
- ۱۵.۲k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط