{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن قدر بی حوصله بودم

آن قدر بی حوصله بودم
که زدم آینه را شکستم
چقدر این جا
یک نفر هم زیاد به نظر می آید
و تنهایی ، شلوغ است
دارم پیچ و مهره هایم را
یکی یکی باز می کنم
دوست دارم
خودم را ببرم
پس بدهم
دیدگاه ها (۴)

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

در تمام عصرهای تنهایی امنبودنت می شود تبِ جانسوز می آید و می...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

«زندگی، مثل یک آینه است؛سرد، صیقلی، و بی‌رحم.ما در برابرش می...

یااَبَالحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ موُسَی الرِضا یَابنَ رَسوُلِ ا...

با احترام به آن چیزی که کاش داشتی

نوشتنم نمی آید...درست یادم نیست از کی و با کدام ماجرا نوشتنم...

شاهزاده دوست داشتنی من

وقتی جلوشون گریه میکنیم

سلام، خوبید؟امیدوارم حالتون خوب باشه، پرنسس‌هام. اگه الان ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط