آنجا را ببین آنجا که ماه و ستاره و گوسفند یکجا غروب میک

آنجا را ببین آنجا که ماه و ستاره و گوسفند یکجا غروب می‌کنند به اشاره‌ی دستی ، دستی دراز آویخته شده به پولکِ اتریشی با درزهایی به طرح پیاز و صدف...

آنجا که ارواح شعر را ترک می کنند برای جمع کردن پوکه‌های خالی ِِ فشنگ
همه چیز دست به دست هم می‌دهد تا قلبی پیر شود و جرینگ جرینگ کند و برود...

کافی‌ست همه چیز دست به دست هم دهد یا لااقل بعضی چیزها
آنوقت قلب قوز می‌کند و هاله‌ای آویزان می‌شود به کمرش
تا در ارتفاعی بلند شعر و فانوس و دهان را یکی کند...

نگاه کن چهارشتررا که ایستاده‌اند درآسمان و پیپ می‌کشند...
نگاه کن پرندگان را در باغ پرندگان پلاکارد به دست جلوی ملت ایستاده‌اند...

ببین شکوه را در دندان‌های طلا و قلب‌هایِ بدل...
سرازیر شو تا راهرویی دراز و بخواب با زنی...
و ببین چشم‌هات که عرق کرده‌اند درآستین گوزنی...
کسی‌ست آنجا که فرومی‌رود درجزیره‌ی ریش و شیهه می‌کشد باغ زردآلو...

بچرخ و ببین دلت بین بطری‌هاست آن پشت کنار دایره‌ی فیل‌ها در جنگل پاهای باریک...
دیدگاه ها (۵)

وقتی در شهری آن سوی اندیشه‌های نا آگاه پیاده شدممثل پیامبری ...

از چرخیدن چشمهات تا لرزش خفیف انگشتان باریک من از هرزگی ...

سال‌هاست بر این سرزمین کار می‌کنم آجر کنار هم می‌گذارم مز...

توُ خیالمه   که دنیا ، جاییه که احدی پیدا نمیشه تا دیگری رو ...

<><><><><><><><><><>﷼ نامه ای به جهان !!گفته بودی که بیایی ت...

تک پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط