{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هان

موضوع:(وقتی بروز میبریشون شهربازی)
هان/ا.ت

اون روز تو قبل از اینکه به هان قرص هاشو بدی لپش رو گاز گرفتی، این گاز گرفتنت باعث شد هان کلی داد و بیداد کنه و الکی پیاز داغش رو زیاد کنه😐😂
در آخر هم برای تلافی تا زمانی که فوتبال تموم بشه اومد و کل سر و صورت تورو گاز گرفت..
.
.
هان داشت فوتبال میدید و درمورد روش بازی‌کردن بازیکن ها جوری نقد میکرد و غر میزد که انگار خودش پیشکسوت فوتباله😑
بهرحال هان چند روزی میشد که حالش زیاد خوب نبود یجورایی انگار داشت سرما میخورد اما خب برای پیشگیری و بدتر نشدم حالش رفته بود دکتر و دکتر هم براش دارو نوشته بود..
تو رفتی تو آشپزخونه که واسش داروهاشو بیاری که از پشت با لپای های مواجه شدی!
خیلی ناز و خوردنی بود نمیتونستی از لپاش بگذری برای همین آروم رفتی سمتش و یخ گاز محکم از لپش گرفتی که همین گاز تو مساوی شد با گریه های الکی هان!
البته که هان شاید اینطوری خودشو خیلی کیوت و ناز نشون میداد ولی تو و حتی همه اینو می‌دونن که این سنجاب کوچولو یه روی ددی طور داره که همه رو باهاش سکته میده!
تو مبل رو دور زدی و رفتی کنارش نشستی و خودتو طوری نشون دادی که انگار هیچ اتفاقی نیافته تهشم با یه لحن خیلیم خونسرد بهش گفتی که: « خواستی انقد ناز و خوردنی نباشی! »
این حرف تو باعث شد که هان دستت رو بگیره و تورو بکشه سمت خودش..!
تو، تو بغل هان نشسته بودی و با تعجب به اون چشمایی که تا دو دقیقه پیش درشت بود اما الان خمار شده بود نگاه کردی..
اون سرشو آورد پایین و شروع کرد به گاز گرفتن جای جای صورتت و گردنت!
یکم که گذشت و فوتبال هم تموم شد هان ازت جدا شد و با افتخار به شاهکارش نگاه کرد..
هان:« میگم ا.ت..! »
ا.ت:« بله؟ »
هان:« میشه بریم شهربازی؟ »
ا.ت:« نخیر »
هان:« چرااا؟؟؟ »
ا.ت:« نگاه کن با سروصورت من چیکار کردی! -من عمرا با اینا بیام بیرون! »
هان:« حالا انقد بزرگش نکن فوقش یکم کِرِم میزنی و با یه دستمال گردن میپوشونیش »
ا.ت:« دیوونه ای تو! »
هان:« آره دیوونم ولی دیوونه تواَم»
ا.ت:« جدیدا خیلی لاس میزنی هاا حواست هست؟
-لینو اوپا خیلی روت تاثیر گذاشته! »
هان:« بحثو عوض نکن میای شهربازی یا نه؟😑 »
ا.ت:« خیلی خب بابا باشه🙄 »
هان:« هوراااا🥳😁
-خب حالا برو حاضر شو! »
ا.ت:« باشه »

تو رفتی بالا و اول از همه سعی کردی با کرم پودر جای دندون های هان و قرمزی هایی که ایجاد کرده بود رو بپوشونی و خب یخورده موفق بودی ولی خب بازم یه دستمال گردن دور گردنت پیچیدی طوری که گردنت رو به خوبی بپوشونه، بعد از اون رفتی پیش هان و باهم به سمت شهربازی رفتید..
زمانی که رسیدید هان مثل بچه ها ذوق میکرد..
تو به اصرار هان سوار ترن هوایی شدی با اینکه تو از ارتفاع میترسیدی ولی این هان بود که خیلی جیغ میزد طوری که تو مجبور شدی گوشاتو بگیری!
بعد از ترن هوایی تصمیم گرفتید یکم بشینید چون هیچ کدومتون وضعیت خوبی نداشتین!😂
خلاصه که اون روز کلی باهم بازی کردید و خوش گذروندید در آخر هم هان بستی خرید و باهم بستی خوردید☺️🐿
End.
دیدگاه ها (۱۳)

فلیکس

سونگمین

هیونجین

لینو

سناریو

وقتی حامله ای و اخرای ماهته و خیلی درد داری و خیلیییییی کیوت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط