{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۲

رو کرد بهم گفت
اینجا میمونی تا وقتی فکر رفتن دوباره به سرت نزنه ماهی کوچولو
قول میدم فرار نکنم لطفا شاپور
هیسسس آقا .....باید بگی آقاشاپور
چشم آقا شاپور لطفا خواهش میکنم
التماس الکی نکن میدونی چه موقعیت مهمی رو اون شب بخاطر تو از دست دادم؟
چه موقعیتی آقا شاپور چه.....
بابات قرار بود بیاد دور اون میز بشینه تورو ببره
بابام؟
اره بابات....با بابات قرار داشتیم
خب بابام کجاست الان؟ نمیاد دوباره دور میزتون بشینه منو ببره؟
هع!....... و بعد نیشخندی زد
چی خب چرا میخندی؟
بابات وقتی باخت همونجا بعد از بازی کشتمش الان کاملا بی‌صاحابی
باباییم؟
بعد با تعجب و اخم نگام کرد
نه بابام زندس دروغ میگی
شاپور فقط نگام میکرد
هنوز باورم نمیشد..واقعا دیگه پدر نداشتم؟ولی..اونقدرام اذیت کننده نبود فریدون..هیچوقت پدر خوبی نبود الکی خودمو گول میزدم که حداقل بابا دارم و بی سایه سر نیستم..ولی چه بابایی؟ بابایی که سرت شرطبندی میکنه؟

آقا شاپور..رحم کن..یتیمم که کردی...دیگه با فریدون کاری نداری...بزار من برم...بزار

ک یهو فکمو گرفت: حرفمو قطع کرد تو صورتم غرید
کجا بری ماهی؟ تو الان مال منی از حالا سگ این خونه ای منم صاحبت کنار بقیه سگا میبندمت کلوس کلوس کنی حرومزاده..تو یتیم نشدی فقط صاحبت عوض شده...عین یه سگ توله...

چونم میون دستش لرزید...اشکام بی صدا میریختن و تو چشمای قهوه ای تاریکش زل زده بودم..انگار دنبال رحمی میگشتم که نداشت...از خیسی اشکم دستشو جوری پس کشید که انگاراشکام نجاسته.... رفت سمت سالن عمارتو همونطور که قدم قدم دور میشد گفت..
تا شب یکم بتمرگ.....کار داریم...تا صبح...
اینو گفت و صدای خوش قدم هاش کمرنگ شد رفت و..من موندم و دردایی که نمیدونستم برا کدومشون عزابگیرم صادق دستمو گرفت و قلاده رو جدا کرد خیلی آروم منو تا اتاقم میبرد بعد از چند ساعت شاپور اومد توی اتاق و روی صندلیه رو به روی تخت نشست و کاملا لم داد و گفت : مگه یه دختر ج. ده چی میخواد از زندگی؟ میگم س. اک بزن میگی نه میگم بکنمت میگی ن تنت میلرزه میگم ....اوففف...چته دختر ؟
من ج. ده نیستم بابامم زدی کشتی چی میخوای از جونم ولم کن شاپور بخدا.....

هیسسس باز گفتی شاپور ک ! آقا از دهنت افتاده؟ بلند شو لباساتو در بیار بیا اینجا

_نمیام

_نمیای؟ نه دیگه تو خیلی پرو شدی به روت خندیدم .....

شاپور بلند شد و دستا و پاهامو به اطراف تخت بست ..
بعد نشست سر جاش و یکیو صدا کرد ....یه دختر تقریبا همسن من جلو چشام کیر شاپور رو میخورد و منو و خودشو کاملا تحریک کرد
دختره لباشو از آب ک..ر شاپور تمیز کرد با انگشت شصتش و رفت بیرون و شاپور بلند شد اومد سمتم.....یه حالی بودم..
قلبم تو حلقم میزد...از طرفی انگار اصلا نمیزد..
وقتی از جاش بلند شد. نفس عمیقی کشیدم و تقلا کردم...دست وپامو محکم بسته بود. از ناتوانی گریم گرفت..هق هق کنان گفتم..
آقا....آقا شاپور...تورو جون هرکی دوست داری..امشبو نه..بیخیال شو....التماست میکنم

ک شاپور گفت :
میخوام امشبو ناله کنی دلم میخواد جیغ بزنی صدات تا قبرستون پیش باباتم بره

همونجور که نزدیک میشد از نوک انگشت پام تا گردنم کشید و گردنمو نفس می‌کشید نفس های داغ و عطر تنش منو گیج میکرد می‌برد آدمو تو خماری
این چه حسی بود؟
لعنت به من...
بدنم معتادت بود و...روانم ازت میترسید ...چه مرگمه؟ تکلیفم باخودمم معلوم نیست.
.فقط میدونم اینطوری که میای....نفس که میکشی...
عطر تنت...صدای نفست...تپش قلبت...همش برای من...عین همون لحظه ایه که...آهوی تو چنگ گرگ افتاده....وحشتم زیاده اما...لعنت به این حس که..میخوامت...
نمیدونم چرا...برای چی...بی هدف..بی هوا..فقط لب زدم...
شاپور...
شاپور ک مشغول بوسیدن گردنم و بدنم بود سرشو بالا کرد و گفت هوم؟

میشنوم
ک نا اختیار یهو گفتم ....دوستت دارم
دیدگاه ها (۵)

پارت ۲۳ که یکهو با قیافه شاپور خفه شدم سکوت بدی فضای اتاق رو...

پارت ۲۴ داشت تهدید میکرد مثل همیشه که صادق اومد تو اتاق ۳ تا...

ادامه ی داستان این پیج https://wisgoon.com/bahram_77/https:/...

پارت اول جانان بهرام رادمانم نویسنده اتفاقات داخل عمارت داست...

ᶜᵃᵖᵗⁱᵛᵉ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˡᵒᵛᵉ ᵒᶠ ᵗʰᵉ ᵐᵃᶠⁱᵃاسیر در عشق مافیاᴾᵃʳᵗ_⁴🍷🚬ᴘᴏᴠ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط