{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم آمد

یادم آمد
شش ماه پیش که دکتر از سوئد تماس گرفت در آن حالت سرخوشی و مستی گفت با خانومی ایرانی تبار به نام مادمازل اروریان در هتل arena آشنا شده است که در پلن کاریش سفری به خاورمیانه است . تا پایان سال به ایران خواهد آمد

گفتم :خانوم اروربان شما درهتل arena در گوتنبرگ حضور زیادی دارید و دوستانتان همه از سرمایه داران اروپا و امریکا هستند من هم قد دوستان شما نیستم و با لبخندی و نگاهی که بر روی سینه اش بود ادامه دادم ،
بدون شک دست من به زیبایی های شما نمیرسد . دست من کوتاه و خرما بر نخیل ... و سریع نگاهم را دزدیم و سیگاری روشن کردم .
فکر میکردم با این حرف آچمز شود
اما . اما . باور کن
این من بودم که مرتب کیش میشدم و در مقابل ان زیبایی اثیری اندام و بوی مست کننده ادکلن امیخته با بوی الکل و سیگارش مات شخصیتش میشدم و قدرت حرکت را از دست می دادم
چقدر دوست داشتم دوباره مرا در آغوش بگیرد ... تنها کسی که مرا عاشقانه در آغوش گرفته بود . بعد محبت مادری خواهرم . آزاده بود . (اولین عشقم )

مادمازل لبخندی از سر شیطنت زدو چشمانش را مانند مرداد ماهی ها اندکی تنگ کردی و لبخندی ظریف بر صورتش نقش زد و پاهایش را بر روی هم انداخت .
لوندی اندامش هوش از سرم برده بود آنچنان بر زبان بدنش مسلط بود و اعتماد به نفسی زیبا و خالی از غرور داشت که میدانست بهترین پاسخ را از شکار به دام انداخته خود دریافت و هرکه را بخواهد رام می کند . تازه میفهمم دکتر چرا اینگونه از اشنایی با خانم اروریان به خود افتخار میکرد
نگاهی به من انداخت و گفت شما دامن می پسندید یا ساپورت ؟
اصلا توقع چنین سوالی نداشتم فکر میکردم که ذهنش را درگیر کارش میکنم و تعجب از تمرکزم بر روی فعالیتش . باعث میشود من بر شرایط مسلط شوم
ولی انگار نه انگار . گفتم خانوم اروریان . چند دقیقه دیگر موبایل تان زنگ می زند از استکهلم
بدون انکه مرا تکذیب کند یا اینکه تعجب کند
گفت مرتضی من کارم را به میهمانی و معاشرت با دوستان ترجیح نمیدهم
ابتدا دوستان و بزم و عشرت در کنار انانکه لیاقت مرا دارند و سرشان بر تنشان می ارزد و می چربد بعد بیزینس و حساب ترنووول مالی پایان ماه و مخاسبه سود ماهانه ...
من تفریح و عشق و معاشقه و بودن با عزیزانی مانند دکتر یا شما و نوشیدن و رقص و هم آغوشی با دوستانی که به من توان بیشتری برای تمرکز و بالا بردن لول مالی و مانی میدهند را به هرچیزی ترجیح میدهم... و ادامه داد
البته من دامن بدون لباس زیر را ترحیح میدهم .... عرق بر تمام تنم نشست ... تا حال با چنین موجودی برخورد نداشتم ... کم‌کم به گذشتگان حق دادم که زنانی را به عنوان اله می پرستیدند
مادمازل ادامه داد که
د‌وست دارم با شما در مورد این مستی صحبت کنم ...
پایان قسمت دهم
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

My_idol

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎بعد از مراسم، الین به اتاقش ب...

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط