عشقممنوعه
#عشق_ممنوعه
#پارت_۴۲
بعد از برش دادن کیک و پخش کردنش بین بقیه نوبت رسید که چای هارو ببریم و من یکی یکی جلو همه خم و راست میشدم و چای هارو میدادم که رسیدم به سعید بزرگترین پسرعمو شایان با چشمای عسلی و موهای قهوه ای تیره و عضله ای و هیکلی و به شدت جذاب
بعد نوبت به متین پسرعمو وسطیه شایان افتاد با چشم های طوسی و موهای خاکستری و قد بلند و هیکل جذابش که از شدت جذابیتش من باید عینک آفتابی میزدم و کم پیدا میشد کسی جذاب مثل این
و در آخر رسیدم به جک کوچیکترین پسرعمو شایان با چشمای سبز و موهای بورش
که موقع برداشتن چای دستشو عمدا به دست من مالید عوضی
خدا خدا کردم شایان این صحنه رو ندیده باشه وگرنه کارمون زار بود
بزارید ترتیب بزرگ و کوچیکی پسرعمو های و شایان جذاب رو بگم واستون اول سعیده بعد متین بعد شایان و بعد جک
ماشین جک رو نمیگما خود جک رو میگم
راستی موقعی که داشتم چای رو پخش میکردم انقدر مات زیبایی متین شده بودم که چند دقیقه همونجور با کمر خم بهش زل زده بودم که با سرفه شایان به خودم اومده بودم
بعد از تمام شدن تولد از خستگی نا راه رفتن نداشتم و رو تخت شایان ولو شدم که شایان حرصی و قرمز شده و با عصبانیت و رگای بیرون زده در اتاق و محکم بست و قفلش کرد و به سمتم اومد که...
#پارت_۴۲
بعد از برش دادن کیک و پخش کردنش بین بقیه نوبت رسید که چای هارو ببریم و من یکی یکی جلو همه خم و راست میشدم و چای هارو میدادم که رسیدم به سعید بزرگترین پسرعمو شایان با چشمای عسلی و موهای قهوه ای تیره و عضله ای و هیکلی و به شدت جذاب
بعد نوبت به متین پسرعمو وسطیه شایان افتاد با چشم های طوسی و موهای خاکستری و قد بلند و هیکل جذابش که از شدت جذابیتش من باید عینک آفتابی میزدم و کم پیدا میشد کسی جذاب مثل این
و در آخر رسیدم به جک کوچیکترین پسرعمو شایان با چشمای سبز و موهای بورش
که موقع برداشتن چای دستشو عمدا به دست من مالید عوضی
خدا خدا کردم شایان این صحنه رو ندیده باشه وگرنه کارمون زار بود
بزارید ترتیب بزرگ و کوچیکی پسرعمو های و شایان جذاب رو بگم واستون اول سعیده بعد متین بعد شایان و بعد جک
ماشین جک رو نمیگما خود جک رو میگم
راستی موقعی که داشتم چای رو پخش میکردم انقدر مات زیبایی متین شده بودم که چند دقیقه همونجور با کمر خم بهش زل زده بودم که با سرفه شایان به خودم اومده بودم
بعد از تمام شدن تولد از خستگی نا راه رفتن نداشتم و رو تخت شایان ولو شدم که شایان حرصی و قرمز شده و با عصبانیت و رگای بیرون زده در اتاق و محکم بست و قفلش کرد و به سمتم اومد که...
- ۳.۳k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط