{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی يواشكی زير چادر بشكن ميزدم!

گاهی يواشكی زير چادر بشكن ميزدم!

مادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:
"انقد دلم می خواست عاشقی کنم" ولی نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه "دوست دارم" و نگفت ...

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چندتا بشکن می زدم. آی می چسبید .
به چشم های تارش نگاه کردم و حسرت ها را ورق زدم. گفتم: "مادر جون حالا بشکن بزن، بذار خالی شی

گفت:"حالا که دستام دیگه جون ندارن؟"
انگشت های خشک شده اش رو به هم فشارداد ولی دیگر صدایی نداشتن!
خنده ی تلخی کرد و گفت:
" این قدر به هم هیس نگین! بذار بچه ها حرف بزنن
بذار کودکی کنن .
بذار جوونی کنن .
بذار زندگی کنن "


#خاص
دیدگاه ها (۱۲)

#خاص

مۍ گریزم از ٺو تا دور از ٺو بگشایمراه شہر آرزوها را ^^ #فروغ...

خوشبخت اونیه که جای امنی برای فرار از آدما داره.

امیدوار باش!تا وقتی چشمی هست که با تو اشک می‌ریزد ،می‌توان ر...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.133(از زبون جون...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۶یک ماه دیگر گذشت.هوا سرد شده ب...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.130(از زبون جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط