{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ت خنده ا رد و شونه ا بالا انداختدرسته ه ان ازدواج

تك خنده اى كرد و شونه اى بالا انداختى.درسته كه اين ازدواج،يك ازدواجِ قراردادى بود؛اما طبقِ خواسته جفتتون؛نيازهاىِ عاطفى و جنسى هم رو؛رفع ميكرديد تا خيانتى تو رابطه هرچند دروغينتون شكل نگيره:
مردِ بزرگتر پلكِ آرومى زد و سرش رو به پشتيه مبل،تكيه داد.
همونطور كه با نگاهش؛داشت عملا سوراخت ميكرد؛آروم لب زد:
"سوالت رو بپرس،متقلب كوچولو!"
"چرا من؟"
تهیونگ سوالى نگاهت كرد:
"چرا تو؟"
سرى تكون دادى:
"چرا من رو انتخاب كردى؟"
مرد بينِ نفسهاش خنديد:
"براىِ چه كارى؟"
تابى يه چشمهات دادى:
يكى از دستهاىِ مرد؛به رونِ برهنه ات رسيد.دستش رو از زيرِ پيراهنى كه تنت بود رد و با سرانگشتهاش؛آروم شروع به نوازشِ پهلوت؛از زيرِ لباس كرد.
اخمِ محوى بينِ ابروهاش نشست و گفت:
"چون..تويى!"
گيج شده از جوابش،نگاهش كردى:
"متوجه..نشدم؟"
سرانگشتهاىِ بازيگوشِ مرد؛آروم بالاتر رفت و در همون حال،جوابت رو داد:
"دليلى جز خودت،ندارم!ديدمت و به اين فكر كردم كه..اين دختر رو ميخوام!اون بايد مالِ من باشه!و تو..الان مالِ منى..فاميلى من رو دارى و همه به عنوانِ همسرِ من،ميشناسنت!انتخابت كردم چون،ازت خوشم اومد!"
دیدگاه ها (۱)

تو و همكارت كه جفتتون هم افسرِ پليس بوديد،براىِ يكى از بزرگت...

مردِ بزرگتر،آروم بازوىِ برهنه ات رو لمس و نامحسوس،به دوربينِ...

اون خودش بهت پيشنهاد داده بود و يك قرار داد جلوت گذاشته بود....

ازدواجِ قراردادى؛اونهم با يكى از بزرگترين طراح هاىِ لباسِ دن...

مردِ بزرگتر آهى كشيد،با بلند كردن دستش و اشاره اش به دو فرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط