{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج قرارداداونهم با از بزرگترن طراح ها لباس

ازدواجِ قراردادى؛اونهم با يكى از بزرگترين طراح هاىِ لباسِ دنيا،چيزى نبود كه پيشبينيش كرده باشى.
مثلِ هميشه تو اين ساعت؛روبه روىِ تلويزيون نشسته بودى و داشتى پاپكورن ميخوردى كه؛مردى كه حالا همسرت بحساب ميومد؛با يك ورق بينِ دستهاش؛كنارت روىِ مبل جا گرفت:
"اتفاقى افتاده؟"
تهیونگ سرى به نشونه منفى تكون داد و بعد؛اشاره اى به برگه بينِ دستهاش زد:
"طراحى كردم!"
ابرويى بالا انداختى و ورق رو از دستش گرفتى.شوكه به طراحى كه كرده بود نگاه و بعد اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست كه مرد؛آروم لب زد:
"شخصى جز تو براىِ پُرُوِش سراغ ندارم!البته اگه راحت نيستى و مشكلى با اين موضوع كه همسرت؛اين لباسِ خواب رو تنِ مدلهاىِ ديگه بدوزه و پرو كنه ندارى،ميتونم با شخصِ ديگه اى كار كنم؛بيبى!"
نگاهت رو از طراحى كه كرده بود گرفتى و به چهره اش دادى.
نگاهِ بيخيال و ريلكسش؛هميشه رو اعصابت ميرفت و حالا؟قطعا بدتر هم بود.
تهیونگ يكى از استادهاىِ طراحىِ دوختِ دانشگاهى بود كه توش درس ميخوندى.
همونجا در كمالِ تعجب؛به عنوانِ يكى از مدلهاش انتخاب شدى و بعد از اون؛حتى متوجه روندِ تبديلِ يك مدلِ ساده به همسرش نشدى!
دیدگاه ها (۰)

اون خودش بهت پيشنهاد داده بود و يك قرار داد جلوت گذاشته بود....

تك خنده اى كرد و شونه اى بالا انداختى.درسته كه اين ازدواج،يك...

هنوز هفت ماهم نميشد كه اين ازدواج صورت گرفته بود.هفت ماه برا...

پسرِ بزرگتر هومى كشيد.بزور تونست درِ جلويىِ ماشين رو باز كنه...

نگاهت رو از داشبور گرفتى و به بيرون دادى.فكر ميكردى مثلِ همي...

یونگی نيشخندى زد و نگاهه خريدارانه اى به يقه بازِ لباست اندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط